بی قراریهایم همه تن ، بی خوابی توست،
بی قراریهایم همه پریشانی آن نگاه معصومانه توست
چه بگویم كه تو تمنای وجودی و من بی قرار بی قراریهایت
تو كه ازماه آسمان و خدای مهربان به دلم نزدیك تری ،
تو كه از كوچه های وفا مهربانتر از هر عابر تنها می گذری
تو نمی دانی كه چقدر بی قرارم ، بی قرار اشكهایی كه در خفای این تنهایی ها در پشت این شبهای بیداریت می ریزی
من دزدانه شبی دیدم كه تو سر سجاده دست به اسمان چه بی قرار می گریستی
من دردانه توام مادرم ، همان بی قرار تنهایهایت ، بی قرار سكوت های بی خوابت، مادرم
تو گیسوی كمند این كلك خیال انگیز زندگی را می بافی كه رخساری از سرخی سیلی هایش ننوازد گوش كودكانت را
تو دستانت تاول بسته درد است ، دردی كه رنجی بود از سوی آدم و حوا بر زمین و زمینان به واسطه خوردن سیب سرخ هوس
مادرم من بی قرار بودنهایت هستم، بی قرار اشكهایت، بی قرار سجده های طولانی و شب بیداری های اندوهت
بی قرارم ، كه بدون تو قراری برای این دنیای خویش نمی جویم
بی قرار بی قرار از تار مویت
بی قرار مهربان نگاهی از نگاهت كه نكند كه روزی پریشان شود
اكنده در غم و در می گساری غمها تنها و نالان شود
بی قرار م ، مثل همیشه، می دانم كه زندگی ات سازش ناكوك و بد آهنگ است ، می دانم كه ترنم این لبهای توست كه اینگونه تمنای وجود است
دوستت دارم همیشه بی قرار بی قراریها