فریبرز نظری:
همه سهم من:
کشتی کاغذیش را روی شب تا زده بود
مثل هرشب دلش از هر که و هرجا زده بود
مرد بیچاره که از عرشه به دریا افتاد
جرمش این بود که بیش از همه دریازده بود
انقدر منتظرت رو به افق خیره نشست
جسدش از دل یک پنجره بالا زده بود
همه سهم من از کشتی و دریاچه فقط
طرح جان دادن یک کودک سرمازده بود.
|