مرا گویی کرایی ؟ من چه دانم !
چنین مجنون چرایی ؟ من چه دانم !
مرا گویی بدین زاری که هستی ؟
به عشقم چون برآیی من چه دانم !
منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی کجایی ؟ من چه دانم!
مرا گویی به قربانگاه جانها
نمیترسی که آیی ؟ من چه دانم !
مرا گویی اگر کشته خدایی
چه داری از خدایی ؟ من چه دانم !
مرا گویی چه می جویی دگر تو ؟
ورای روشنایی من چه دانم !
مرا گویی تو را با این قفس چیست
اگر مرغ هوایی ؟ من چه دانم !
مرا راه صوابی بود گم شد
ار آن ترک خطایی من چه دانم!
بلا را از خوشی نشناسم ایرا
به غایت خوش بلایی , من چه دانم !
شبی بربود ناگه شمس تبریز
ز من یکتا دو تایی , من چه دانم !
__________________
There's a fire starting in my heart
Reaching a fever pitch and
It's bringing me out the dark
Finally I can see you crystal clear