سقاخانه
آخرین عابر این کوچه منم
سایه ام له شده زیر پایم
دیده ام مات به تاریکی راه
پنجه بر پنجره ات می سایم
چشما های حلبی باز امشب
نگه خویش به من دوخته اند.
شمع ها، گرچه دمی خندیدند،
عاقبت گریه کنان سوخته اند!
آه.... این جام مسین از چه سبب
روی سکوی بدین سان گیر است؟
هوس مکیده اش بود مگر
که به چنگال تو در زنجیر است؟
قفل بر چفت تو... سقاخانه
مادرم بست؟چرا؟ راست بگو.
تا که شب زود روم در خانه
نکنم مست؟ چرا؟ راست بگو!
کهنه، کی زد گره بر محجر تو؟
اختر، آن دختر مشکین گیسو؟
چادر آبی خال خالی داشت؟
رخت می شست همیشه لب جو؟
بخت او باز شد آخر یا نه؟
پسر مشدی حسن او را برد؟
جادوی صغرای بگم کاری کرد؟
یا گره بر گره دیگر خورد؟
گردن شیر تو سقاخانه
مادری بست نظر قربانی
چشم زخمی نخورد کودک او
بعد از آن آه...! خودت می دانی
وای... این لاله گردآلوده
یادگار دل خاموشی نیست.
وای این آینه دود زده،
عاقبت چهره نمای رخ کیست؟
آخرین عابر این کوچه منم
سایه ام له شده زیر پایم
قصه بس! گرچه سخن بسیار است
تا شب بعد سراغت آیم
نصرت رحمانی
__________________
سوال نکن تا به تو دروغ نگویند
|