پنجره باز بود
و من به افق خيره بودم
به بازی رنگ ها
و يورش تاريکی
و آفتابی که آخرين تقلايش را می نمود
با نگاهی حزن انگيز
چهره ای تب آلود و خسته
و من نگاه ملتمسم را
از پس پنجره به او هديه می کردم
آفتابی که می رفت تا لشگر تاريکی
فتح ديگرش را جشن بگيرد
و مرا شبی ديگر
با دستان سردش
بيمارگونه در آغوش کشد
روحم را تسخير کند
قلبم را رنجور
و خاطرم را مشوش گرداند
و وادارم کند
تا پنجره را ببندم
از حجم ياس و نااميدی فريادی برآورم
و ذره ای روشنايی را
در خانه ی تنهایی خويش جستجو کنم .
|