بايزيد بسطامي در یکی از زيارتهاي حج بر بالای عرفات ایستاد.
ناگهان گويا نفس اش در عين غرور به او گفت: هيچكس مثل تو 45 بار حج را زيارت نكرده است ! هيچكس مثل تو 10000 بار قرآن را ختم نكرده است !!
بايزيد همانجا فرياد زد : کیست که صواب 45 بار حج مرا با قرص نانی بخرد ؟
رهگذري جواب داد : من می خرم.
قرص نان را به بایزید داد و شیخ بسطام آن نان را جلوی سگي انداخت و خطاب به سگ گفت: بخور ای نفس ! که من حجی نمی خواهم، چون اوست، که گرد من می گردد !...
__________________

|