نمایش پست تنها
  #42  
قدیمی 04-29-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 8/5
تا جایی كه به یاد داشت پدرش هم در سن هفتاد سالگی اینقدر شكست نخورده بود پس سفیدی موهای حسام ارثی نبود. در لابه لای این تارهای سفید درد خیانت همسر و بیماری فرزند پنهان گشته بود. تا به حال این طور دقیق به برادرش نگاه نكرده بود نمی فهمید چرا آن روز همه چیز را دقیق تر از گذشته می دید. گذشته ... گذشته ... همسرش را به خاطرش آورد چقدر سخت گذشته بود و چطور مرگش را باور كرده بود؟ در آن سانحه رانندگی، برادرش حسام بغل دست او نشسته بود. هنوز جای خراش عمیق و بخیه ها بر گونه راستش نمودار بود. چقدر دعا كرده بود حسام جان سالم به در ببرد. همسرش در دقایق اولیه سانحه جان باخته بود و او با حال وخیم حسام وقتی برای گریستن نداشت. فقط باید دعا می كرد، دعا می كرد تا این تصادف كوچكترین عارضه ای برای برادرش نداشته باشد اگر عارضه ای برجای می گذاشت از مرگ همسرش غیرقابل تحمل تر بود. با وجود مادرش مهتاج كه بیش از حد مستبد بود نمی توانست سركوفتهای او را به جان بخرد.
( این همسر بی لیاقت تو بود كه پشت فرمان نشسته بود. همیشه دست پاچلقی و احمق ... اگر بلایی سرحسام من بیاد روزگار خانواده اش را سیاه می كنم ... باید پای میز محاكمه بیان ... فقط دعا كن سیمین ... دعا كن.)
( حسام من! پس من چه؟ با دو تا بچه هشت و چهار ساله، بیوه شده بودم.)
سیمین بیچاره فقط دعا می كرد و وقتی دعاهایش مستجاب شد فرصت كرد تا با خیالی راحت از اعماق وجود برای فقدان همسرش بگرید. به هر حال حسام وارث اسم و رسم و ثروت گیلانیها بود، با این همه تفاوتی كه مادرش بین او وحسام قایل می شد هیچگاه كدورتی بین آن دو بوجود نیامده بود. حسام خونگرمتر و مهاربانتر از آن بود كه بشود كینه ای از او به دل راه داد و پدرش كه ده سال پیش فوت كرد خیلی سعی كرده بودند بیماری یاشار را از او مخفی نگه دارند اما حقیقت یك روز آشكار می شد و شد و ذره ذره او را از پا درآورد به یك سال نكشید كه غصه یاشار او را از پا درآورد، در هر صورت او را هم به اندازه حسام دوست داشت. به اندازه همسرش مستبد نبود.
حسام گوشی را روی دستگاه قرار داد و به سمت خواهرش برگشت نمی دانست در آن فاصله خواهرش به چه چیزها فكر كرده است. با لبخندی مقابل او روی مبل نشست و گفت:
- هیچ وقت این مادر رو جدا از دخترش ندیدم. ویدای عزیز من كجاست؟
سیمین لبخندی زد و گفت:
- اصرار داشت كه همراهم بیاد، خواستم خصوصی با تو صحبت كنم.
حسام گفت:
- اول از خودت پذیرایی كن.
سیمین نگاهی به اطراف سالن انداخت و گفت:
- مامان هنوز دست از سر خواهرش برنداشته.
حسام در حالی كه برای او پرتقالی پوست می گرفت با طنز گفت:
- صبر داشته باش دو سه روز دیگه خاله می اندازش بیرون.
سیمین به پرهای پرتقال داخل بشقابش نگاه كرد و با تشكر گفت:
- وفا برگشته.
حسام دستش را كه به سمت میوه ها می رفت پس كشید و گفت:
- برگشته؟!
و بعد از مكثی كوتاه ادامه داد:
- بهش حق می دهم، محیط ساكت جنگل برای یك جوون پرانرژی، خسته كننده است.
سیمین گفت:
- موضوع این نیست حسام.
حسام با تشویش و تردید پرسید:
- یاشار حالش خوبه؟!
سیمین گفت:
- بله، نگران نشو ... راستش ... نمی دونم چطور باید بگم.
سكوت كرد و از حضورش در آنجا پشیمان شد. برای چه آنجا بود؟ آیا می خواست از حق دخترش دفاع كند؟ كدام حق؟ یاشار مرد جوان بیماری بود كه تحت معالجات روانپزشكی بود و پدرش برای بهبودی او حاضر بود دست به هر كاری بزند حتی نادیده گرفتن ویدا و پذیرفتن حضور یك غریبه!
حسام گفت:
- سیمین تو داری منو نگران می كنی.
سیمین لبخندی تصنعی بر لب نشاند و گفت:
- چیز مهمی نیست فقط احساس كردم بین یاشار و وفا كدورتی بوجود اومده، همین.
حسام خواهرش را به خوبی می شناخت. او این طور با شتاب خودش را به آنجا نرسانده بود كه بگوید بین یاشار و وفا كدورتی بوجود آمده. قضیه چیز دیگری بود كه خواهرش به سرعت از آن طفره می رفت. حالا كه قصد نداشت به موضوع اصلی اشاره كند پافشاری فایده ای نداشت، حسام پرسید:
- كدورت؟ سر چه مسئله ای؟
سیمین با درماندگی گفت:
- نمی دونم ... نمی دونم ... اصلا ولش كن.
و در حالی كه پرتقال پوست كنده را برمی داشت گفت:
- خب فكر می كنم باید برگردم. اینقدر با عجله اومدم اینجا كه ویدا رو نگران كردم.
حسام احساس كرد باید او را به سمت موضوع اصلی هل دهد و گفت:
- تو منو هم نگران كردی. سیمین راستش رو بگو چی شده؟ از چی اینقدر نگرانی؟
سیمین دست از خوردن كشید و با صدایی گرفته گفت:
- من یك مادرم، تو می فهمی حسام چون برای پسرت مادری هم كرده ای، پس به من حق بده كه نگران آینده ویدا باشم.
حسام پی به حساسیت موضوع برد و پرسید:
- چی شده سیمین؟ نكنه باز برای ویدا خواستگار آمده و تو با اون به توافق نرسیدی؟
سیمین به یاد خواستگاران متعدد ویدا افتاد حسام در مورد همه آنها تحقیق و خیلی از آنها را تائید كرده بود. حالا می فهمید تائید او یعنی به پسر من و آینده اش امیدوار نباشید. سیمین مستقیما به او نگاه كرد و گفت:
- موضوع این نیست. مطمئنا تو هم تا حالا متوجه شده ای كه ویدا ... ویدا به یاشار علاقمنده.
حسام گفت:
- اما سیمین، یاشار نمی تونه ازدواج كنه. تو از مشكل اون باخبری، پس ...
سیمین فورا گفت:
- بله همه ما باخبریم حتی ویدا ... اما با این حال به اون علاقمنده و هیچ كدام از ما هم نمی تونیم انكار كنیم كه تمام خواستگارهاش رو به همین دلیل رد كرده، در عین حال هیچ كس هم چنین توقعی از اون نداشته.
حسام با سردرگمی پرسید:
- چی می خواهی بگی سیمین؟!
سیمین سرش را بین دستهایش گرفت و با درماندگی گفت:
- وفا می گفت، می گفت یاشار ... گویا به یك دختر علاقمند شده.
پس صحبتها و حدسیات دكتر هرندی درست بود! حسام با جدیت گفت:
- این امكان نداره چون یاشار بیماره.
سیمین سرش را بلند كرد و گفت:
- حسام، یاشار روح و روانش بیماره، اگر این مشكل روی جسمش تاثیر گذاشته، با قلبش و با احساساتش كاری نداشته، اون می تونه عاشق بشه.
حسام خودش هم از سوال ناگهانی و تا حدودی ظالمانه اش یكه خورد.
- حالا می گی من چی كار كنم؟
سیمین بهت زده به او نگاه كرد و حسام فورا لحن صحبت كردنش را عوض كرد و گفت:
- فعلا كه چیزی معلوم نیست شاید وفا اشتباه كرده باشه.
سیمین گفت:
- و اگر روزی چنین اتفاقی افتاد؟
حسام در حالی كه به این گفته خودش اطمینان نداشت پاسخ داد:
- اجازه نمی دم با زندگی ویدا بازی بشه. اون دختر و یا هر دختر دیگه ای هیچ حقی توی زندگی یاشار و ما نداره.
سیمین تا حدودی آرامش یافت. این در حالی بود كه حسام مطمئن بود دلش می خواهد هر چه زودتر دختری را كه فكر یاشار را بعد از مدتها مشغول كرده است، از نزدیك ببیند. نمی فهمید چرا می خواهد احساسی محبت آمیز به او داشته باشد به دختری كه می توانست عروس آینده اش شود.
__________________
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید