رمان لیلای من - فصل 9/7
خاك تو گور این دل كنند كه از صدایش باز لرزید. به خودم قبولوندم كه واقعا دوستم داشته و به جبر پدر و مادرش بوده كه ازدواج كرده. به لیلا نگاه تمسخرباری انداخت و گفت: - من هووی مادرت نبودم این مادرت بود كه منو سرگردون این شهر كرد.
لیلا گفت:
- مادرم ... مادر بیچاره من اگر از وجود تو و كثافت كاریهای پدرم خبر داشت محال بود كه خودش رو اسیر این زندگی نكبت بار كنه.
زیور خنده ای سر داد و گفت:
- به هر حال پدرتون، منو پیدا كرد. دیگه از دربه دری خسته شده بودم رگ خواب ناصر هم كه دستم بود یك مدت كه صیغه اش بودم بعد از دو سه سال هم عقدم كرد.
كاری نكردم كه پشیمون بشه كاری كردم كه از ازدواج با مادرت پشیمون شد. خرجم رو داد، خونه برام خرید من هم محبوبه رو واسش آوردم.
لیلا با انزجار گفت:
- واقعا كه بی شرمی! تو كثافتی ...
زیور گفت:
- نه دخترجون این زندگیه كه آدمها رو مجبور می كنه دست به هر كاری بزنند و هر ذلتی رو قبول كنند. درست مثل مادرت، اون خبر داشت كه من زن عقدی شوهرشم می دونست محبوبه هم دختر ناصره، اما مجبور بود تحمل كنه. نمی تونست تو برادرت رو بذاره بره، اینقدر حرص خورد كه مرض افتاد توی قلبش.
لیلا با یادآوری مادرش اندوهناك شد و با خشم گفت:
- تو یك شیطانی زیور ... یك دیوصفت!
زیور پوزخندی زد و گفت:
- به خاطر مادرت این حرف رو می زنی ... نه؟ اما به من چه ربطی داشت كه چه بلایی سر مادرت می یاد؟ من به فكر خودم بودم باید هم فقط به فكر خودم می بودم، ناصر سالها قبل منو بی حیثیت كرده بود، آواره شهرم كرد، بدبختم كرد. حالا باید جبران می كرد، باید تاوان پس می داد. می تونستم ازش انتقام بگیرم اما همین قدر كه آینده ام رو برام تضمین كرد بس بود. همین كه دیگه آواره نبودم و كلفتی نمی كردم كافی بود. خودم هم باورم نمی شد كه شده بودم سوگلی اش اما هنوز هم یك دردی همراهم بود؛ این كه مردم با چه چشمی به من نگاه می كنند رنجم می داد و می بینی كه تازه از این رنج خلاص شدم و می خوام با خیال راحت با آسایش زندگی كنم، هر كسی رو هم كه مخل این آسایش باشه از سر راهم برمی دارم. لابد تا حالا هم فهمیدی بابات چقدر خاطرم رو می خواد، پس حواست رو خوب جمع كن، پات رو روی دم من و دخترم نگذار والا بد می بینی ... لیلا خانوم!
و بعد با لبخندی پیروزمندانه به چهره بهت زده و خشمی كه در چهره لیلا موج می زد چشم دوخت و ادامه داد:
- از محبوبه پرسیده بودی چقدر از این خونه سهم منه، خب بهتره بدونی چهاردانگ این ساختمون به اسم منه دو دانگش پشت قباله ام، دو دانگش هم از فروش خونه قبلی كه به اسم خودم هم بود به نامم، پس می بینی كه سهم محبوبه بیشتر ازسهم توئه.
سپس رو به مریم كرد و گفت:
- خب تو هم می تونی كلاغ سیاه بشی و خبرها رو با آب و تاب ببری توی محله تون پخش كنی، دیگه از هیچی واهمه ندارم.
|