نمایش پست تنها
  #13  
قدیمی 05-04-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 6/8
جمله ناتمام وفا، حسابی ذهن مهتاج را درگیر كرده بود چیزی كه باعث شده بود آنجا را به سرعت ترك كند رفتار به نظر بچگانه وفا در برابر او نبود، می خواست سریعا برگردد و جمله ناتمام وفا را، یاشار برایش تمام كند. می خواست بفهمد در آن سیزده روزی كه از آنجا دور بوده چه اتفاقات خوشایند یا ناخوشایندی رخ اده است. در حالی كه سعی داشت توجهش به رانندگی اش باشد تصویری از چهره خشمگین وفا را در ذهنش تجسم كرد چیزی غیر از خشم در نگاهش بود و صدای بلند خنده اش فضای كوچك ماشین را پر كرد: - باید جلوی این حسادت كودكانه رو بگیرم.
با همان لحن كه همیشه خودش اقتدار را در آن احساس می كرد یكی از مستخدمین را صدا كرد و سویچ ماشین را به طرفش گرفت و گفت:
- به حیدر بگو ماشین رو ببره توی پاركینگ، بعد هم نوه ام را صدا كنید. توی كتابخانه منتظرش هستم.


خدمتكار كلید را از دست او گرفت و گفت: - یاشار خان بعد از شما رفتند بیرون.
مهتاج با كمی مكث گفت:
- كجا رفتند؟
خدمتكار گفت:
- اطلاعی ندارم خانم. فقط می دونم با آژانس رفتند چون خودم تماس گرفتم.
مهتاج گفت:
- خیلی خب، می تونی بری.
و هنوز خودش سالن را ترك نكرده بود كه یاشار وارد سالن شد. سرحال تر از همیشه به نظر می رسید و با دیدن مهتاج كمی غافلگیر شد و گفت:
- سلام ... چه زود برگشتید؟
مهتاج به او و اندام ورزیده اش و لباس های كتان شیری رنگش نگاه كرد یا رنگ لباسهایش او را بشاش نشان می داد یا از ملاقات شخص دلخواهش می آمد و آنقدر سرحال بود. ناگهان بار دیگر صدای وفا در سرش زنگ خورد همه رو خرج یك پاپتی خوشگل ...)
( شاید هم داره از ولخرجی برمی گرده. می تونه هر چقدر دوست داره واسه خوشگلهایی كه دلش رو می برن خرج كنه اما نه هر خوشگلی، نه یك به قول وفا پاپتی! اونی كه می خواد صاحب این مرد خوش چهره و قدرتمند بشه باید یكی از نسل استخواندارها و با اصالتها باشه.)
صدای آشفته و نگران یاشار او را به خود آورد.
- حالتون خوبه مادربزرگ؟
مهتاج لبخندی زد، بازوی او را گرفت و همراه خودش روی مبلی نشاند و گفت:
- خوبم ... خوبم نوه عزیزم. داشتم فكر می كردم آیا ممكنه این عقاب تیز پرواز منو، كبوتری شكار كنه؟
یاشار خنده كوتاهی كرد و گفت:
- منظورتون چیه؟
مهتاج با ملاطفت گفت:
- من مثل اونای دیگه فكر نمی كنم حتما باید ازدواج كنی چون عاشقت شده، بلكه معتقدم با هر كسی غیر از ویدا می توانی ازدواج كنی به شرط این كه وثل خودت مقتدر باشه، با اصالت باشه ...
یاشار از این اشاره آشكار مادربزرگش جا خورد و گفت:
- من درمان شدم و خودم خبر ندارم؟
مهتاج گفت:
- فقط كافیه كه بخواهی، اون وقت مشكلت حل می شه و بعد هم باید به فكر ازدواج بیافتی. از همین حالا هم می تونی به فكر انتخاب یك دختر خوب باشی.
یاشار لبخندی زد و گفت:
- من الان به تنها چیزی كه فكر می كنم اینه كه آیا توی پرواز شما جای خالی هست تا همسفر شما بشم؟
مهتاج با تعجب گفت:
- من دارم می رم اصفهان، برای سركشی به كارخونه ها.
یاشار با جدیت گفت:
- تبدیل شدم به یك آب راكد، می ترسم یك روزی هم بشم گنداب! دیگه از این سكون خسته شدم، می خواهم توی جریان باشم، در جریان كارهای كارخونه، مطمئنم تحصیلاتم برای این كار عالی و به حد كاهی هست، فقط نمی دونم جایی برای من هست یا نه ... نمی خواهم كسی به خاطر ورود من اخراج بشه. امكانش هست؟
مهتاج یاد گرفته بود در شادترین و غم انگیز ترین لحظات زندگیش در برابر دیگران اشك نریزد و خوددار باشد. به نظرش اشك ریختن در غم و شادی در حضور دیگران چیزی نبود جز به نمایش گذاشتن ضعف درونی و او آنقدر قدرت داشت كه این ضعف را در خود پنهان سازد. هر انسانی خلوتی داشت و این خلوت بهترین زمان و مكان برای انجام این قبیل كارها و این شادترین لحظه عمرش اشك شوقی پنهان به همراه داشت. او فقط بازوی یاشار را فشرد و با اطمینان و آرامش گفت:
- خوشحالم، و از همین حالا ورودت رو به جمع مدیران كارخانه هامون تبریك می گم.
یاشار تشكر كرد و گفت:
- پس با آژانس هوایی تماس می گیرم.
مهتاج با خود اندیشید:
( كسی كه او را مبدل به یك رود جاری ساخته می تواند او را به دریایی مبدل كند. پس این كار، كار یك پاپتی نیست، فراتر از اینهاست. باید كشفش كنم.)
هنوز درگیر افكار خودش بود كه یاشار به سالن برگشت و گفت:
- برای دریافت بلیط ترجیح می دم برم آژانس، كارم ممكنه طول بكشه ممكنه دیر برگردم.
مهتاج لبخندی بر لب نشاند و گفت:
- برو موفق باشی.
یاشار از جمله (موفق باشی) او تعجب زده نگاهش كرد و آنجا را ترك كرد. آژانس هوایی آخرین بلیط پرواز آن شب را به نام او ثبت كرد. یاشار از این كه كارهایش را تا حدودی ردیف كرده است خوشحال بود و از آنجا به سمت منزل عمه اش حركت كرد. باید تكلیفش را با ویدا هم روشن می كرد. نمی توانست دختر بیگناهی را در انتظار امیدی واهی بنشاند. در راه با خود اندیشید،(با كار كردن می تونم تا خبری از لیلا به دست نیاورده ام، روزهای سخت انتظار رو سپری كنم، از طرفی این اولین قدم برای شروع یك زندگی جدیده!)
احساس كرد زندگی از تمام دریچه هایش به او لبخند می زند و او باید حوادث تلخ سالها قبل را فراموش كند. بهترین راه برای داشتن ایده آلهایش بود.
- سلام عمه جان. حالتون چطوره؟
سیمین احساس كرد این بار شنیدن صدای پرطنین برادرزاده اش تمام وجودش را تحت تاثیر قرار داده و می لرزاند. سعی كرد خودش و احساساتش را كنترل كند. احساسی كه وادارش می كرد او را محكم در آغوش بگیرد و به سختی بگرید. مثل همیشه مادرانه او را در آغوش كشید و به گرمی از او استقبال كرد و گفت:
- چه عجب كه یاد عمه ات افتادی! نمی دونم چرا سیمین بیچاره رو همه فراموش كرده اند و دیر به دیر به یاد می یارن.
هر دو وارد پذیرایی شدند، سیمین كتش را از دستش گرفت و یاشار خطاب به او گفت:
- عمه جان از من گله و شكایت نكنید من به تنها جایی كه گهگاهی سر می زنم همین جاست پس گناه دیگران را به پای من ننویسید.
سیمین خنده كوتاهی كرد مقابل او نشست و گفت:
- به هر حال خوش آمدی. قبل از تو مادربزرگ اینجا بود مثل این كه قراره امشب بره اصفهان.
یاشار گفت:
- بله، من هم همراهش هستم.
سیمین با تعجب نگاهش كرد و گفت:
- مادربزرگ در این باره چیزی نگفت.
یاشار گفت:
- من چند دقیقه قبل بلیط گرفتم هنوز در جریان نبود.
و به اطراف نظر انداخت و پرسید:
- ویدا خونه نیست؟
و در جواب سوالش، خود ویدا وارد پذیرایی شد.
- سلام.
یاشار با ورود او از جا برخاست. احساس كرد زیر شلاق نگاه ویدا وجودش پر از درد می شود. پاسخ سلامش را داد، ویدا كنار مادرش نشست و گفت:
- شنیدم قصد مسافرت داری.
و تعارف كرد تا او هم بنشیند. یاشار سعی داشت به او نگاه نكند اما غیر ممكن بود. مگر می توانست با او صحبت كند و به سیمین نگاه كند؟
- بله برای خداحافظی اومدم. قراره با مادربزرگ برم اصفهان، شاید همون جا موندگار شدم.
__________________
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید