نمایش پست تنها
  #63  
قدیمی 05-17-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 7/8
سیمین احساس كرد بی دلیل به شخصی كه نمی شناخت و ممكن بود روزی یاشار را از آن خود و خانواده اش سازد حسادت می كند، اما نه این احساس بی دلیل نبود. او سالها یاشار را علاوه بر برادرزاده اش بودنش، طور دیگری دوست داشت. آرزو داشت روزی به عنوان خواستگار در خانه شان را بزند. می توانست مرد ایده آلی برای هر دختری باشد نه ... نه هر دختری. فقط برای ویدای او ... پس حق داشت به مادر آن دختر كه وفا از او صحبت كرده بود حسادت كند و احساس نفرت را در قلبش جای دهد. به خود نهیب زد،( مگه قراره چنین اتفاق وحشتناكی بیفته كه چنین احساسی رو به قلبت راه داده ای؟) و ناگهان حس كرد باید آن دو را تنها بگذارد. از جابرخاست و گفت: - می رم براتون چایی بیارم.
ویدا با نگاهش مادر را دنبال كرد و بعد خطاب به یاشار گفت:


- چرا گفتی شاید همون جا ماندگار بشی؟ یاشار گفت:
- می خوام همون جا مشغول به كار بشم.
ویدا باناباوری گفت:
- مشغول بشی؟!
یاشار گفت:
- بله ... مجبورم كه همون جا هم بمونم.
ویدا این بار با لحنی مسرت بار گفت:
- باورم نمی شه، نمی دونی چقدر خوشحالم كه می شنوم قصد داری با كار كردن از این پیله تنهایی دربیایی. این درسته یاشار، كار آدم رو زنده می كنه. اما لازمه كه قبل سفر یك سرب به دكتر هرندی بزنی. شاید لازم بدونه داروهات رو عوض كنه یا حتی قطع شون كنه.
یاشار گفت:
- من خودم قبلا این كار رو كردم. دیگه مصرفشون نمی كنم.
ویدا حیرت زده گفت:
- چی؟ دیگه مصرفشون نمی كنی؟ شاید این قطع ناگهانی، اون هم بدون تجویز دكترت تو رو دچار مشكل كنه.
یاشار گفت:
- خوشبختانه در این بیست روز دچار هیچ مشكلی نشدم.
ویدا گفت:
- درسته؛ ولی تو باید بدونی همان طور كه داروها اثراتشون رو كم كم نمایان می كنند با قطع شون هم كم كم باعث ...
یاشار حرف او را قطع كرد و با جدیت گفت:
- ببین ویدا، من اینجا اومدم تا با تو صحبت كنم، البته نه در مورد داروها.
ویدا كمی مكث كرد و با تردید پرسید:
- چه صحبتی؟
یاشار سعی داشت این لحظات سخت رو زودتر به پایان برساند، راست روی مبل نشست و به خودش نهیب زد:
(یاشار همین جا تمامش كن اگر زودتر هم متوجه رفتار محبت آمیز و پر از عشقش می شدی همین كار را می كردی. تو نمی تونی به یكی دیگه عشق بورزی و اون وقت با ویدا زندگی كنی. این از خیانت هم بدتره!)
- باید زودتر می فهمیدم و در موردش با تو صحبت می كردم اما خواب بودم شاید هم احمق كه این همه محبت رو نادیده می گرفتم و ...
ویدا كه نفس در سینه اش حبس شده بود آهسته گفت:
- من كار مهمی نكردم فقط داشتم ...
یاشار گفت:
- نه ویدا ... گوش كن تو در جریانی، من بعد از مهشید دیگه به هیچ كس و هیچ چیز فكر نكردم حتی به خودم. باور كن.
ویدا با توجه به بی اعتنایی هایی كه در آن سالها از او دیده بود گفت:
- بله، باور دارم.
یاشار گفت:
- عشق مهشید اونقدرها در وجودم ریشه نكرده بود كه با رفتنش منو از دنیای اطرافم غافل كنه. این حس بی اعتمادی به جنس مخالف بود كه منو در خودم فرو برد، غیر از اون یك تجربه تلخ دیگه هم داشتم. خیانت مادرم ... تو هم در جریانش هستی حداقل از اطرافیان شنیده ای.
ویدا با حركت سر حرف او را تصدیق كرد و یاشار ادامه داد:
- من موضوعی برای پایان نامه ات بودم، حس بی اعتمادی من به جنس مخالف به من باوراند كه فقط می تونم موضوع یك پایان نامه باشم، همین. اما یك روز به خودم آمدم شاید با هشدارهای پدرم بود كه از خودم پرسیدم تا كی ... تا چه حد ... این همه محبت و دلسوزی ... و بعد احساس كردم كه باید در این باره با تو صحبت كنم. حداقل خیال و وجدان خودم را آسوده كنم كه ... كه تو به خاطر حس عادتی كه در من بوجود آمده، زندگی و آینده ات رو تباه نكنی.
حقیقت آنقدر تلخ بود كه ویدا را از دركش عاجز ساخته بود. خواست فریاد بزند،(من هم اول به وجود تو عادت كردم و بعد عاشقت شدم. اگر كمی دیگه صبر می كردی تو هم به همین نتیجه می رسیدی و لازم نبود چنین برخورد سردی با من داشته باشی.)
و همان لحظه به یاد بازگشت ناگهانی وفا از كلبه شكار افتاد. حسابی به هم ریخته بود، به یاشار اهانت كرده و به او دستور داده بود حق ملاقات با یاشار ... نه، گفته بود از آن روز به بعد هم حرفی از او نمی زد، او كه همیشه ورد زبانش یاشار بود، اتفاقاتی كه بعد از آن رخ داد، حقیقت كم كم ماهیت تلخش را به نشان می داد و او مجبور بود واقع نگر باشد و آن را قبول كند.
- امیدوارم منظورم رو به شما فهمونده باشم.
ویدا بغضش را فرو داد این خصلت را از مادربزرگش به ارث برده بود. حتی در بدترین شرایط هم نمی خواست شكست را قبول كند.
با صدایی رسا كه لرزش در آن مشهود بود گفت:
- بله ... خوب می فهمم.
نباید به حالت قهر آنجا را ترك می كرد باید قدرتمندانه همانجا می نشست و او را زیر نگاهش آب می كرد.
سیمین كه با سینی چای پشت او ایستاده بود با نگاهی اشك آلود به آشپزخانه برگشت و سعی كرد بر اعصابش مسلط شود. یاشار احساس خفگی می كرد، گناهش چه بود؟ این كه نمی توانست عاشق دختر عمه اش باشد؟! یا این كه در كودكی مورد آزار و اذیت قرار گرفته بود و با اثراتی كه آن حوادث در جسم و روحش به جای گذاشته بود محتاج مراقبتهای ویژه روان پزشكی او و خانواده اش شده بود؟ شده بود شخصیتی روانی كه جان می داد برای موضوع یك پایان نامه دانشجویی، او ناخواسته در این روند قرار گرفته بود، ناخواسته تن به آن ... كم كم آن تصاویر در ذهنش جان می گرفت نباید اجازه می داد با وجود لیلا، كمبود آن آرام بخشها و عدم مصرفشان، اثرات منفی اش را به نمایش درآورند. آهسته از جا برخاست و گفت:
- من دیگه باید برم، باید خودم رو آماده این سفر كنم.
ویدا هم از جا برخاست و گفت:
- اجازه بدید مادرم رو صدا كنم.
یاشار در حالی كه به سمت در می رفت گفت:
- من می رم و از عمه جان خداحافظی می كنم.
سیمین فورا با یك لیوان آب سرد بغضش را پس زد، ظاهرش را آرام نشان داد و با سینی چای از آشپزخانه خارج شد و با لبخندی تصنعی گفت:
- كجا پسرم؟ تازه چایی آوردم.
یاشار گفت:
- نه عمه، وقت ندارم؛ انشاالله در فرصتی مناسب تر مزاحمتون می شم، به وفا سلام برسونید. فعلا خداحافظ .
ویدا مانند گذشته ها تا جلوی در او را بدرقه كرد و هنگامی كه در را بست صبر و قرارش را از دست داد. پشت در ایستاد، نفس عمیقی كشید و بعد با شتاب وارد ساختمان شد. سیمین داخل آشپزخانه روی صندلی نشسته بود. ویدا كنار او نشست، یكی از فنجانها را برداشت و گفت:
- می خواستید با چای سرد و یخزده از برادرزاده تون پذیرایی كنید؟!
و نگاهی به چشمان اشك آلود مادرش انداخت و گفت:
- وفا كی از دانشگاه برمی گرده؟
سیمین با صدایی گرفته پرسید:
- چه كارش داری؟
ویدا گفت:
- می خوام بدونم توی اون جنگل لعنتی چه اتفاقی افتاده كه همه رو به هم ریخته!
سیمین با همان صدای مغموم و گرفته اش گفت:
- خودم همه چیز رو بهت می گم. بهتره وفا نفهمه كه تو چیزی از قضیه بو برده ای ... والا زمین و زمان رو به می ریزه.
و آنچه را كه از زبان وفا شنیده بود برای ویدا بازگو كرد. ویدا نفس عمیقی كشید و پرسید:
- شما كه گفتید دختره ساكن تهرانه، پس چرا داره می ره اصفهان؟
سیمین در حالی كه سعی داشت جلوی ریزش اشكهایش را بگیرد گفت:
- شاید وفا ... شاید وفا زیادی بزرگش كرده و ...
اشكهایش جاری شد. ویدا با غرور خاصی گفت:
- بس كن مامان، گریه كردن چه فایده ای داره؟ از طرفی من این وسط شكست خورده ام اون وقت شما گریه می كنید؟!
و از جابرخاست و به اتاقش رفت. شاید اگر می فهمید شكست فرزند برای یك مادر سخت تر از قبول شكست خودش در زندگی است چنان بی رحمانه او را مواخذه نمی كرد.
ویدا پشتش را به در اتاق تكیه داد و سعی كرد جلوی ریزش اشكهایش را بگیرد اما موفق نشد. حتی اگر به قول مادرش وفا قضیه را بزرگ كرده بود و لیلایی وجود نداشت یاشار باز هم آب پاكی را روی دستش ریخته بود؛ قلبش او را باور نداشت و جایی برای او نبود.
( این بی مهری سرنوشت بود! )
__________________
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید