رمان لیلای من - فصل 6/11
وفا از همان لحظه ورودش به حالت قهر از او دور شده بود. یاشار هم نتوانسته بود جای خودش را به او واگذار كند و به سراغ دوست دیرینه اش برود و در مورد حضور ناگهانی اش سوال كند. بی شك كسی باید او را به مراسم دعوت كرده باشد چرا كه او نمی توانست مراسم دوازدهمین سالگرد پدربزرگ دوستی را به یاد بیاورد كه هفت سال از هم جدا بودند، از طرفی همیشه به یاد داشت كه می گفت: (می دونی یاشار من تنها كاری رو كه تا به حال انجام ندادم این بود كه بدون دعوت سر و كله ام جایی پیدا بشه و سعی می كنم همیشه همین طور باشم.)
و او هم همیشه در جوابش با لبخندی گفته بود:
(ولی من فكر می كنم این خصلت بدی باشه شاید در مراسمی مهم فراموش بشی اون وقت ...)
(اون وقت هم نمی رم، چون اگر براشون ارزش داشته باشم هرگز فراموشم نمی كنند.) نگاهی سطحی به سالن انداخت؛ تقریبا تمام میهمانان رفته بودند بهروز هم از جایش بلند شده بود و در حال خداحافظی با حسام آماده ترك آنجا بود. یاشار آخرین میهمانان را هم بدرقه كرد و به سمت بهروز رفت.
- كجا ...؟ تازه قراره به اندازه هفت سال به تعویق افتاده با تو صحبت كنم.
حسام از این برخورد دوستانه متعجب شده بود، به خوبی می دانست مهشید برای پسرش با حضور لیلا به پایان رسیده.
با لبخندی گفت:
- پس بهتره برای شام اصرار كنی تا بمونه.
و آن دو را تنها گذاشت. بعد از رفتن حسام، خیلی بی مقدمه گفت:
- بعد از این همه سال چطور یاد من افتادی؟!
بهروز گفت:
- همیشه از برخوردت می ترسیدم.
یاشار لبخندی زد و گفت:
- پس بعد از این هفت سال بر ترست غالب شدی! خب بنشین.
بهروز گفت:
- بیا كمی توی باغ با هم قدم بزنیم.
یاشار با تبسمی او را به باغ هدایت كرد.
- شنیدم كه بالاخره بیماری رو شكست دادی.
- درسته. تقریبا تونستم از شرش خلاص بشم. از چه كسی شنیدی؟
- از همون كسی كه به این مراسم دعوتم كرد، مادربزرگت!
یاشار در حالی كه همراه او در باغ قدم می زد با تعجب نگاهش كرد:
- مادربزرگم؟!
بهروز لبخندی زد و گفت:
- و بهم اطمینان داد كه قبولم می كنی.
- من همیشه تو رو قبول داشتم.
- نه ... نداشتی، نه نمی خوام بعد از هفت سال كه دوباره دیدمت گذشته ها رو پیش بكشم و شكوه و شكایت سر بدهم.
- در گذشته باید به من حق می دادی تازه تونسته بودم به جنس مخالف و رفیق اعتماد كنم كه ... مادرم خاطرات و تجربیات تلخی برام به یادگار گذاشت.
- درسته من هم نمی تونستم در اون كشاكش درست تصمیم بگیرم. دلم می خواست می توانستم تو رو مجاب كنم كه در مورد من و مهشید اشتباه می كنی. نمی فهمیدم كه باید صبر كنم تا تو دید بازتری نسبت به این قضیه پیدا كنی و بعد بهت بگم نه همه زنها مثل مادرت هستند و نه همه رفیقها مثل هم! به هر حال مهشید از تو جدا شده بود و دوباره ازدواج می كرد تو فكرش رو نمی كردی حتی انتظارش رو هم نداشتی كه من با اون ازدواج كنم. من هم خیال نمی كردم با ازدواجم با مهشید چنین قضاوتی در حق من كنی. مهشید پیشنهاد مادرم بود. تو كه از روابط خانوادگی ما باخبر بودی تا حدودی این تحمیل خانواده ها بود كه منجر به ازدواج ما باشد.
یاشار با خودش گفت:
(و شما هم بدتون نیامد. در حالی كه می تونستید در برابر خواسته اونها پافشاری كنید و تسلیم نشید.)
بهروز گویی افكار او را خوانده باشد ادامه داد:
- وقتی در چنین موقعیتی قرار بگیری می فهمی كه تا چه حدی جبر و زور در تعیین مسیر زندگی نقش داره. از طرفی نه من عاشق مهشید یا شخص دیگری بودم و نه مهشید عاشق یكی دیگه یا من. پس فرقی نمی كرد، بعد از یك مدت هر دو مخالفت كردیم بالاخره مجاب شدیم.
یاشار پوزخندی زد و پرسید:
- خب این جبر و تحمیل چطور از آب درآمد؟
بهروز در حالی كه متوجه لحن تلخ و نیش دار او بود بدون هیچ عكس العملی پاسخ داد:
- سوای پول دوستی و شهرت طلبی بیش از حدش، زندگی خوبی داریم.
و هر دو مدتی در سكوت قدم زدند. در این سكوت یاشار به خودش فكر می كرد:
(یعنی من خودخواهانه رفتار كردم؟این سوالی بود كه برای اولین بار در ذهنش نقش می بست.(واقعیت همون چیزی بود كه مهشید بی پرده برام رو كرد، همون چیزی كه ازش فرار می كردم نه چیزی كه می خواستم پشت اون كمبودهام رو پنهان كنم. سعی داشتم بهروز رو خائن جلوه بدم تا این موقعیت تلخ رو كه یك مرد كامل نیستم، نپذیرم. مهشید حق داشت كه از من جدا بشه، بشر نیازمند احیای نسله، و من باید فكری برای درمان خودم می كردم.)
- ببین یاشار ما می تونیم جدا از اتفاقات افتاده همون دوستای قدیمی باشیم.
و خودش هم با وجود مهشید به این حرف ایمان نداشت. این چیزی بود كه مهتاج از او خواسته بود. یاشار مقابل او ایستاد و گفت:
- می دونم و هر وقت بهت احتیاج داشتم خبرت می كنم.
- از این كه دیدمت خوشحال شدم. خب اگه اجازه بدی ...
- نمی خواهی شام رو با ما باشی؟
- نه ممنون، خونه منتظرم هستند.
- متشكرم كه اومدی. راستی نگفتی، بچه هم داری؟
بهروز كمی در جواب تعلل كرد و بعد گفت:
- بله، یك پسر سه ساله.
نمی خواست خوشبختی اش را به رخ او بكشد، در واقع این خوشبختی می توانست نصیب او شود.
|