رمان لیلای من - فصل 3/13
حسام جلوی در مكث كوتاهی و بعد از اتاق خارج شد. بیرون از اتاق مهتاج غافلگیرش كرد. با لبخندی تمسخربار گفت: - جالبه ... تا حالا فكر می كردم من از تمام مسائلی كه خانواده ام رو درگیر می كنه باخبرم ولی حالا ...
جمله اش را ناتمام گذاشت و از پله ها پایین رفت. حسام به دنبال او وارد سالن شد و گفت:
- ولی حالا فكر می كنید خیلی چیزها از شما مخفی شده اما اشتباه می كنید.
مهتاج با همان حالت عصبی گفت:
- نه تنها پنهان كردی، بلكه سعی كردی با سوءاستفاده از عقاید من هر آنچه را كه خودت می خواهی به میل خودت اجرا كنی.
حسام گفت: - منظورتون چیه؟
مهتاج گفت:
- منظورم همین دختره ست.
حسام گفت:
- شما كه اون دختر رو نمی شناسید.
مهتاج گفت:
- خب تو كه می شناسی اش برام بگو.
حسام گفت:
- من هم ندیدمش فقط می دونم از لحاظ اقتصادی در سطح مناسبی نیست. شما با چنین انتخابی موافق هستید؟
مهتاج لبخندی پرمعنا زد و با تمسخر گفت:
- نه، اما من با ویدا هم مخالفم، تو هم با من هم عقیده هستی؟
حسام با كلافگی گفت:
- مامان، ویدا با اون فرق می كنه.
مهتاج گفت:
- خیلی خب، پس پای منو وسط نكش خودت می دونی و پسرت!
و با حالتی عصبی به سمت كتابخانه رفت. حسام با صدایی نسبتا بلند گفت:
- موضوع ازدواج یاشار به شما هم مربوطه، نمی تونید اینقدر راحت از كنارش بگذرید.
مهتاج به سمت او چرخید و گفت:
- واقعا؟! سی سال قبل رو فراموش نكردم، ازدواج تو، اشتباه من، هنوز هم دارم با تحمل سركوفتهای تو و سیمین تاوانش رو پس می دم. دیگه نمی خوام تكرارش كنم هر چند خیلی سخته اما سعی دارم توی این قضیه هیچ دخالتی نكنم. پس از من نظرخواهی نكن.
حسام گفت:
- كدوم سركوفت؟
مهتاج پوزخندی زد و گفت:
- باور نمی كنم تو همون حسام سی سال پیش باشی، پول ضامن خوشبختی نیست.
حسام گفت:
- هنوز هم هستم.
مهتاج گفت:
- پس می خواهی پارتی بازی كنی و این موقعیت خوب رو بسپاری به دست خواهرزاده ات نه یك غریبه.
حسام با جدیت گفت:
- یاشار موقعیت نیبست من فقط نگران ویدا هستم.
مهتاج گفت:
- پس یاشار چی؟
حسام با همان درماندگی پاسخ داد:
- خودم هم مانده ام، سر یك دوراهی قرار گرفتم، حالا هم كه از شما كمك می خوام، در عوض راهنمایی من می گید به من چه!
مهتاج كمی مكث كرد و بعد گفت:
- خیلی خب در موردش فكر می كنم، در ضمن تو مسئول وظایفی هستی كه یاشار بعهده گرفته، این طور كه بوش می آد نمی خواد برگرده سركارش.
و بدون این كه منتظر پاسخی از او باشد وارد كتابخانه شد و همانجا پشت در نفس عمیقی كشید. احساس می كرد از میدان جنگ بازگشته است. روی اولین راحتی نشست و به خودش گفت،
( مهتاج پیر شدی، قبول كن كه مثل گذشته نمی تونی از پس هر مشكلی بربیایی، مشكل؟ واقعا خودم هستم؟ من به این قضیه به چشم یك مشكل بزرگ نگاه می كنم؟ این كه كاری نداره می تونم خیلی راحت بگم یا فراموشش می كنی یا كاری می كنم كه اون تو رو فراموش كنه، درست مثل سی سال پیش كه حسام از عشقش برید تا مبادا گزندی بهش برسه و به فرمان من با اون دختر خائن ازدواج كرد تا رضایت من حاصل بشه. اما حالا سی سال قبل نیست و من توانایی قبول یك شكست مفتحضانه دیگه رو ندارم. از طرفی یاشار هم یك فرد كاملا سالم نیست و اون دخترك، همون كه زمان تكرارش كرده، اون یاشار رو نمی خواد ... اما چرا؟!
|