نمایش پست تنها
  #92  
قدیمی 05-17-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 4/13

از داخل صف به بیرون سرك كشید و به ابتدای صف نگاه كرد. بعد به سمت لیلا برگشت و گفت: - بهتر نیست بریم و از یكی از همین پسرها كه دمغ شدن روزنامه گدایی كنیم؟
لیلا كه تشویش در چهره اش به خوبی مشهود بود پاسخ داد:
- دختر دست از شرارت بردار، دل توی دلم نیست اون وقت تو مزه پرونی می كنی؟
مریم گفت:
- تو دیگه چرا؟ این همه نگرانی برای چیه؟ نمراتت كه طی سال تحصیلی خوب بود شاگرد خوب كلاس هم كه بودی بعدش هم كه واسه كنكور اون همه خرخونی كردی حالا دیگه اگر اسمت توی روزنامه نباشه خیلی ول معطلی!

من باید نگران باشم كه همیشه محتاج امدادهای غیبی تو بودم، من باید نگران باشم كه ممكنه غزل خداحافظی رو بعد از دوازده سال دوستی بخونم.
لیلا گفت:
- اولا قرار نیست اگر یكی از ما قبول شد اون یكی رو فراموش كنه، دوما تو هم پا به پای من درسها رو مرور كردی پس نگران نباش.
مریم گفت:
- بعد از دوازده سال هم نشینی روی یك نیمكت ... من كه فكر می كنم دیگه قیافه هامون هم شبیه هم شده البته تو شبیه من شدی، درست مثل عقاید و تفكراتمون، عجیب نیست؟
لیلا همراه او چند قدم به جلو برداشت و گفت:
- چرا خیلی عجیبه چون من اصلا مثل تو فكر نمی كنم.
مریم گفت:
- باز زدی توی ذوقم؟
لیلا لبخندی زد و گفت:
- مریم من اصلا حالم خوب نیست فكر می كنم سرگیجه گرفتم. می رم بیرون از صف، تو روزنامه رو بگیر و بیا.
مریم گفت:
- باشه خانوم زرنگ، اما اول باید دنبال اسم تو بگردیم.
لیلا گفت:
- باشه ... اول من.
و از صف خارج شد. زیر سایه درختی به دیوار تكیه زد و به پسر جوانی كه هیجان زده روزنامه را ورق می زد نگاه كرد و بعد نگاهش را به مریم دوخت كه بی صبرانه آخرین قدم را برداشت، به كیوسك كه رسید روزنامه را گرفت و از صف خارج شد صدای صاحب كیوسك در آن همهمه و شلوغی به خوبی به گوشش رسید.
- هی خانم! پولش.
صدای خنده دخترها و پسرها به هوا رفت. مریم دوباره به سمت كیوسك رفت پول روزنامه را پرداخت و به سمت لیلا دوید، با عجله روزنامه را ورق زد زیر حرف(ف) انگشتش را قرار داد. لیلا با كنجكاوی چشمانش را به انگشت مریم دوخت و نگاهش را به دنبال آن كشاند:
- فهیمی آزده ... فهیمی آرزو ... فهیمی بیت ....فهیمی ... فهیمی ... فهیمی لیلا ... هر دو هیجانزده به شماره داوطلب نگاه كردند لیلا خواست فریاد بكشد كه مریم با شتاب روزنامه را ورق زد چند صفحه از روزنامه پاره شد و این بار انگشتش را زیر حرف(ر) قرار داد. لیلا به چهره مشوش مریم نگاه كرد زیر لب اسامی را می خواند:
- رستمی ... رستمی ... رستمی ... هرچه پایین تر می رفت چهره اش بیشتر و بیشتر درهم می رفت لیلا فقط به او نگاه می كرد و سعی داشت شادیش را به دست فراموشی بسپارد كه فریاد مریم او را از جا پراند رستمی مریم ... ای خدا ...
روزنامه لبخندی بر لبنشاند نمی خواست به مریم یادآوری كند كه انتخاب رشته هم بخشی از كنكور است. تا جلوی منزلشان به حرفهای مریم در مورد درس و دانشگاه و آینده درخشانی كه در پیش رو داشتند گوش داد. مقابل كوچه كه رسیدند هر دو ایستادند مریم روزنامه را به سمت لیلا گرفت و گفت:
- بیا ... اول تو ببر.
لیلا گفت:
- كسی در انتظار خبر قبول من نیست بهتره كه اول خودت ببری.
مریم مكث كوتاهی كرد و گفت:
- باشه ... فعلا خداحافظ، بعدا باهات تماس می گیرم.
لیلا لحظاتی ایستاد و بعد از رفتن مریم وارد منزل شد با ورود به آنجا احساس كرد تمام شادیها و لحظات خوشش را به دست مریم سپرده است، از همانجا خواست یك راست به زیرزمین برود كه صدای پدرش او را در جای خود نگاه داشت.
- اومدی لیلا؟
لیلا به ناصر نگاه كرد؛ جلوی نرده ها ایستاده بود و به او نگاه می كرد، دو سه ماهی بود كه رفتارش به كلی عوض شده بود، با او با ملاطفت رفتار می كرد. خواسته بود وسایلش را جمع كند و با محبوبه هم اتاق شود اما او امتناع كرده بود. تازه به آرامش رسیده بود، از طرفی دیگر گوشش به گله و شكایات مادر و دختر بدهكار نبود. هر چقدر زیور سعی می كرد پدرش را بر علیه او بشوراند گویا نتیجه ای برعكس عایدش می شد با این همه، لیلا نمی توانست بی مهریهای بی عدالتیهای را كه در حق مادرش روا می داشت، فراموش كند اگر ذره ای به مادرش محبت داشت، به همسر خودش، حالا او زنده بود فقط كمی خرج روی دستش می گذاشت یعنی ...
ناصر گفت:
- چیه، چرا ماتت برده؟ پرسیدم چه خبر، تونستی روزنامه رو بگیری؟
لیلا ناباورانه به او نگاه كرد؛ باور نمی كرد پدرش دست از كاسبی اش كشیده و تا آن ساعت از روز در منزل نشسته باشد تا فقط خبر قبولی او را بشنود. در پاسخ به او گفت:
- بله روزنامه گرفتم، قبول شدم.
ناصر لبخندش را فورا پشت غرورش پنهان كرد در حالی كه وارد سالن می شد گفت:
- بیا بالا، صبحانه كه نخوردی رفتی، در ضمن وحید زنگ زد، باهاش تماس بگیر.
لیلا بعد از تعویض لباس، فورا به طبقه بالا رفت تا خبر قبولی اش را به وحید بدهد ناصر هم لباس پوشیده بود و آماده ترك منزل بود، در حال پیچیدن سیم دستگاه تلفنی بود كه در اتاق خواب قرار داشت. با ورود لیلا رو به زیور كرد و گفت:
- تلفن مغازه سوخته، به این كه احتیاجی نیست می برمش اونجا.
زیور با نارضایتی گفت:
- خب شاید یكی حرف خصوصی داشت.
ناصر گفت:
- خب به مزاحمه بگو، حرفهات خصوصیه.
زیور با عصبانیت نگاهی به ناصر و لیلا انداخت و وارد آشپزخانه شد. ناصر مقابل لیلا ایستاد و گفت:
- تو به پدربزرگت زنگ زده ای و خواستی كه برای پرداخت شهریه بهت كمك كنه؟
لیلا با شرمندگی سرش را پایین انداخت و ناصر با عصبانیت گفت:
- مگه من مرده ام؟
و بدون این كه منتظر پاسخ لیلا باشد آنجا را ترك كرد. لیلا حتی می ترسید به خاطر آن همه تغییر و تحول در دل بخندد مبادا از خوابی شیرین بیدار شود.
__________________
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید