رمان لیلای من - فصل 5/13
مریم با خودكار قرمز رنگ، اول دور اسم لیلا و بعد دور اسم خودش را خط كشید. مادرش در حال برداشتن سجاده اش گفت: - دختر تو خسته نشدی از بس كه نشستی و به اسمت نگاه كردی؟
مریم با خنده گفت:
- آآآ ... مامان چقدر بی ذوقی! دخترت دانشگاه قبول شده اون هم دانشگاه ملی، الان كه می ری مسجد باید به همه پز بدهی و به همه اهل محل خبر بدی.
مادرش لبخندی زد و در حالی كه چادرش را برمی داشت گفت:
- دارم می رم عبادت، نه خبرچینی و پز و افاده!
مریم با دلخوری گفت: - می گم بی ذوقی، بی ذوقی دیگه، اصلا می دونید چیه، تا این خبر رو به بابا ندم راحت نمی شم، اگه بفهمه ... اگه بفهمه از خوشحالی زبونم لال سكته می كنه.
مادرش گفت:
- حالا راست راستی دیگه قبول شدی، دیگه امتحان دیگه ای نداری.
مریم به ید انتخاب رشته افتاد؛ آن هم به نوبه خودش مهم و مرحله ای دیگر بود. از صبح سعی كرده بود به آن فكر نكند اما مگر می شد؟ حتی می دانست لیلا هم به خاطر این كه مبادا خوشحالی او را زائل كرده باشد حرفی از انتخاب رشته به میان نیاورده.
صدای زنگ تلفن او را به خود آورد نگاهی به دور و برش كرد مادرش رفته بود، گوشی را برداشت و به امید شنیدن صدای لیلا گفت:
- الو، سلام، می دونم باز بدقولی كردم، اینقدر ذوق زده بودم كه یادم رفت چه قولی بهت دادم.
و چون جوابی نشنید گفت:
- الو ... لیلا ...
صدایی آهسته و بیمار گونه از آن سوی خط به گوشش رسید:
- سلام مریم خانوم، می بخشید صحبت نكردم می خواستم مطمئن بشم خودتون هستید.
مریم با سردرگمی گفت:
- شما كی هستید؟ فكر می كنم اشتباه گرفته اید آقا.
- نه خانم، من یاشار هستم.
مریم ناباورانه گفت:
- آقای گیلانی؟ واقعا خودتون هستید؟ صداتون عوض شده. بعد از یك ماه صداتون رو تشخیص ندادم.
یاشار گفت:
- مهم نیست، زنگ زدم ببینم قبول شده اید یا نه.
مریم كه هنوز در بهت و ناباوری به سر می برد گفت:
- بله هر دو قبول شدیم.
یاشار گفت:
- تبریك می گم از طرف من به لیلا هم تبریك بگوئید.
مریم گفت:
- ممنون، انگار حالتون خوب نیست.
یاشار گفت:
- خوبم، فقط زیاد انتظار كشیدم و خبری نشد.
مریم گفت:
- آقای گیلانی، لیلا دختر یك دنده ایه، وقتی بگه نه یعنی نه!
یاشار گفت:
- آخه چرا؟ چرا نه؟ چطوری باید متقاعدش كنم كه مزاحمتی براش بوجود نمی آرم.
مریم گفت:
- من نمی دونم، اون فقط دلایل خودش رو می آره.
یاشار گفت:
- چه دلایلی؟
مریم گفت:
- بهتره با خودش صحبت كنید من باز هم با لیلا حرف می زنم راضی اش می كنم با شما صحبت كنه.
یاشار گفت:
- ممنون می شم، فقط از طرف من بهش بگین نمی خوام تا واقعیت براش روشن نشده با پدربزرگ و مادربزرگش در این باره صحبت كنم.
مریم با كمی تردید پرسید:
- واقعیت؟
یاشار گفت:
- منتظر تماسش می مونم، خداحافظ .
مریم دستش را روی شاسی گذاشت و بعد از قطع تماس فورا شماره منزل لیلا را گرفت. دقایقی بعد صدای لیلا در گوشی پیچید.
- بفرمائید.
مریم كه هنوز در ناباوری بسر می برد گفت:
- سلام لیلا.
لیلا با شوق گفت:
- سلام، چه خوب شد زنگ زدی، نمی دونی چه خبر شده، نمی تونی حدسش رو هم بزنی.
مریم گفت:
- چی شده كه اینقدر خوشحالی؟ نكنه زیور مرده!
لیلا گفت:
- بی مزه، درسته دل خوشی از اون ندارم ولی آرزوی مرگش رو هم ندارم.
مریم گفت:
- مثل این كه تشریف نداره.
لیلا گفت:
- دیگه باید پیداشون بشه، مریم وقتی برگشتم خونه، بابام هنوز نرفته بود مونده بود خونه تا خبر قبولی منو بشنوه، باورت می شه؟
مریم گفت:
- واقعا؟
لیلا گفت:
- بله ... بعد هم گفت وحید زنگ زده خواست به اون هم زنگ بزنم تازه خبر مهمتر این كه گوشی تلفن رو از توی اتاق خواب برداشت و برد مغازه، تازه از اون مهمتر، قراره خودش شهریه دانشگاهم رو پرداخت كنه.
مریم لبخند زنان گفت:
- مثل این كه خبر قبولی تو باعث كودتای ناصرخان علیه زیور شده. به هرحال خیلی خوشحالم كردی من هم می خوام یك خبر بدم كه خوشحالیت رو دو برابر كنه.
لیلا كمی مكث كرد و گفت:
- چه خبری؟
مریم با شیطنت گفت:
- حدس بزن.
لیلا گفت:
- مریم اذیت نكن، الان زیور و دخترش هرجا باشند می رسند.
مریم گفت:
- بدجوری بیخ دندون طرف گیر كردی و خودت خبر نداری.
لیلا گفت:
- چی می گی؟ درست حرف بزن.
مریم گفت:
- یعنی منظورم رو فهمیدی ... طرف زنگ زد، دیگه چه بهونه ای داری؟
لیلا با كمی تردید گفت:
- طرف؟
مریم گفت:
- خودت رو نزن به اون راه، می دونم كه گرفتی. جناب آقای گیلانی!
نفس در سینه لیلا حبس شد. مگر می توانست فراموشش كند؟ مریم كه سكوت لیلا را دید ادامه داد:
- می خواست بدونه قبول شدی یا نه، تبریك هم فرستاد در ضمن گفت به تو پیغام بدهم می خواد قبل از این كه مادربزرگ و پدربزرگت رو در جریان قرار بده با خودت صحبت كنه و یك سری واقعیات رو برات بگه، لیلا دیگه چی می گی؟ خودت هم باورت می شه كه اینقدر تو فكرت باشه؟ نمی دونی وقتی خودش رو معرفی كرد چقدر جا خوردم مخصوصا وقتی می خواست بدونه قبول شدی یا نه. دیگه مطمئن شدی تو رو به خاطر خودت می خواهد؟ در ضمن گفت منتظر تماست می مونه.
لیلا با صدایی گرفته گفت:
- تو بهش چی گفتی؟
مریم گفت:
- گفتم لیلا اینقدر كله شق و یك دنده است كه سر حرفش هست، پرسید چرا؟ گفتم به دلایلی نامعقولی كه برای خودش معقوله. گفتم به تو اصرار می كنم كه با اون تماس بگیری حالا هم بهت زنگ زدم كه حالیت كنم دختر جون شانس یك بار در خونه آدم رو می زنه فقط یك بار. چرا توی كله تو فرو نمی ره؟
لیلا گفت:
- آخه كدوم شانس؟ ببین مریم ... اصلا ولش كن من كه هر چی می گم تو حرف خودت رو می زنی.فقط من بهش زنگ نمی زنم من این موضوع رو فراموش كردم اما تو و اون ...
مریم با عصبانیت فریاد زد:
- به جهنم، به درك! منو بگو كه دارم واسه كی جلیز و ولیز می كنم. دختره عین یخچال می مونه.
و بدون خداحافظی گوشی را قطع كرد. لیلا لبخند تلخی بر لب نهاد و گوشی را روی دستگاه گذاشت. خودش هم مانده بود، نمی فهمید نمی تواند پیشنهاد یاشار را قبول كند یا نمی تواند موقعیتی را كه برایش بوجود آمده باور كند. در آن لحظات احساس می كرد احتیاج به مشورت دارد؛ مشورت با كسی كه خیلی آسان از دستش داده بود.
|