نمایش پست تنها
  #5  
قدیمی 05-24-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 6/13
مهتاج روی كاناپه مقابل كولر نشست و گفت: - بیرون مثل جهنم می مونه، كی قراره هوا یك كم خنك بشه؟
سیمین سینی لیوانهای شربت را مقابل او روی میز گذاشت و گفت:
- چه عجب از این طرفها مامان، راه گم كردید؟
مهتاج از داخل كیفش چند عدد چك پول بیرون آورد روی میز گذاشت و گفت:
- هم اومدم سهم تو رو از فروش پارچه ها بدهم هم سری به خودت و بچه ها زده باشم.
سیمین نگاهی به چك پولها انداخت و گفت:
- چه عجله ای بود ما كه احتیاجی بهش نداریم اگه لازم بردارید می تونید ...


مهتاج گفت: - نه ... ممنون، راستی نگفتی، بچه ها كجا هستند؟
سیمین گفت:
- وفا با دوستاش رفته مسافرت.
مهتاج یك ابرویش را بالا انداخت و گفت:
- چه بی خبر؟!
سیمین گفت:
- شربتتون گرم می شه، اومد از شما خداحافظی كنه اما شما و حسام رفته بودید اصفهان.
مهتاج كمی از شربتش را نوشید و گفت:
- آره، یاشار زیاد حالش خوش نبود این بود كه خودم با حسام رفتم سر و سامونی به كارها بدهم.
سیمین گفت:
- خدای ناكرده اتفاقی براش افتاده؟
مهتاج گفت:
- همون درد همیشگی، می خوام دكترش را عوض كنم، این هرندی دیگه واسه مردن خوبه!
سیمین گفت:
- شما كه می گفتید یاشار درمان شده، منتظر كارت عروسی اش بودم.
مهتاج گفت:
- داری مسخره ام می كنی؟
سیمین سرش را پایین انداخت و گفت:
- نه مامان، یاشار برادرزاده و عزیز منه، اگر هم حرفی می زنم به خاطر حرفهای نیش دار شماست، فراموش كه نكردید.
مهتاج گفت:
- من زیاد به گذشته فكر نمی كنم، ویدا كجاست؟
سیمین فورا به او نگاه كرد و پرسید:
- ویدا؟ ... مامان خواهش می كنم دور ویدا رو خط بكشید، برید دنبال یه پرستار دیگه، این پرستار دلسوز، تازه بیمار سنگدلش رو فراموش كرده.
مهتاج لیوان خالی را روی میز گذاشت و گفت:
- انقدر با كنایه صحبت نكن، می خوام باهاش صحبت كنم.
سیمین با كمی تردید گفت:
- دور ویدا رو خط بكشید، كلی باهاش حرف زدم تا راضیش كردم واسه تحصیل بره خارج.
مهتاج با تعجب گفت:
- گفتی كجا؟
سیمین گفت:
- با دكتر هرندی هم صحبت كردیم، خودم هم بهتر دیدم واسه این كه فكرش خلاص بشه برای ادامه تحصیل بره خارج، شاید خودم هم همراهش رفتم.
مهتاج با عصبانیت گفت:
- خوبه ... خوبه خودت می بری و خودت هم می دوزی، طرف مشورت هم شده اون دكتر بی خاصیت، من و برادرت هم كه بوق هستیم!
سیمین با اعتراض گفت:
- مامان ...
مهتاج تحكم آمیز گفت:
- اگه می خواد ادامه تحصیل بده چرا همین جا ادامه نمی ده؟
سیمین گفت:
- می خوام یك مدت از اینجا دور باشه.
مهتاج گفت:
- هنوز اتفاقی نیافتاده كه می خواهی فراریش بدهی.
سیمین با ناراحتی گفت:
- مامان بس ك. من قصد ندارم فراریش بدهم فقط می خواهم كاری كنم كه بی انصافیهای عزیزترین كسانش را فراموش كنه، همین.
مهتاج گفت:
- بی انصافی ... خیلی خب هرچی دلت می خواهد بگو، فقط وقتی اومد بهش بگو كه باهاش كار مهمی دارم، اگر هم فراموش كردی زیاد مهم نیست خودم باهاش تماس می گیرم.
و از جا برخاست و ادامه داد:
- با من كاری نداری؟
سیمین همانطور كه نشسته بود آهسته گفت:
- شما یك آدم خودخواه هستید كه همه رو قربونی منافعتون می كنید.
مهتاج لبخندی زد و گفت:
- ممنون، اما لازمه بدونی كه منافع من آینده شماست پس حفظ این منافع تضمین آینده شماست.
سیمین با عصبانیت گفت:
- برای من مهمتر از اون منافع لعنتی و آینده خودم، آینده و سلامت روانی بچه هامه كه شما دارید به خطرشون می اندازید.
مهتاج كمی مكث كرد و با یك خداحافظی او را ترك كرد. سیمین با كلافگی سرش را بین دستها گرفت؛ تازه توانسته بود ویدا را از یك بحران روحی نجات دهد توانسته بود كاری كند كه وفا احساسات تند برادرنه اش را كنترل كند. با خود اندیشید،(باید زودتر پاسپورت و ویزا رو تهیه كنم) در همین افكار بود كه صدای گفتگویی توجهش را جلب كرد. از جابرخاست و پرده را كنار زد. ویدا و مهتاج روی پله ها با هم صحبت می كردند.
مهتاج در حالی كه از پله ها پایین می رفت گفت:
- می دونم مادرت فال گوش ایستاده، این عادت زشت رو از بچگی داشته، برای همین ترجیح می دهم بریم توی پارك مقابل خونه.
ویدا در حالی كه همراه او از منزل خارج می شد گفت:
- به هر حال من چیزی رو از مادرم مخفی نمی كنم.
مهتاج قدمهایش را با او هماهنگ كرد و گفت:
- به حرفهام گوش كن بعد خودت می دونی كه مادرت رو در جریان قرار بدی یا نه، شنیدم برای ادامه تحصیل قراره بری خارج از كشور.
ویدا گفت:
- درسته، شاید مامان هم همراهم بیاد.
مهتاج گفت:
- واقعا قصدت از رفتن به خارج ادامه تحصیله یا داری از خودت فرار می كنی؟
ویدا لبخندی زد و گفت:
- می دونی مادربزرگ من و شما از نظر اخلاقی درست به هم شبیه هستیم. من هم مثل شما نمی تونم شكست رو قبول كنم. اگر هم شكست خوردم زانوی غم در بغل نمی گیرم سعی می كنم با موفقیت در یك كار دیگه جبرانش كنم.

__________________
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید