نمایش پست تنها
  #7  
قدیمی 05-24-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 1/14

ناصر آهسته پله ها را پایین رفت و در را به آرامی باز كرد. لیلا در حال خواندن نماز بود. وارد زیرزمین شد دقایقی به لیلا نگاه كرد و بعد با نگاهی كنجكاو دور و بر را از نظر گذراند. همانجا نشست و به دیوار تكیه زد. لیلا كه نمازش را سلام داد بی مقدمه خطاب به او گفت:
- گفته بودم وسایلت رو جمع كنی و از این دخمه، بیرون بیایی.
لیلا همانطور كه مقابل سجاده اش نشسته بود گفت:
- من همین جا راحت هستم.
ناصر گفت:
- مثل مادر خدابیامرزت كله شق و یك دنده ای!


لیلا به پدرش نگاه كرد. اولین باری بود كه مادرش را اینطور محترمانه خطاب می كرد. ناصر ادامه داد: - زیور اشتباه زندگی من بود!
لیلا نگاهش را از او گرفت و گفت:
- پس چرا ادامه اش دادید؟
ناصر گفت:
- خودم رو در قبالش مسئول می دونستم، من باعث آوارگی و دربه دریش بودم.
لیلا گفت:
- شما در قبال من و وحید و از همه مهمتر مادرم هم مسئول بودید.
ناصر گفت:
- می شه اشتباهات گذشته رو جبران كرد.
لیلا گفت:
- مثلا؟
ناصر گفت:
- می تون مهریه اش رو بپردازم و بذارم بره، اگه تو بخواهی.
لیلا پوزخندی زد و گفت:
- اما من اینو نمی خواهم، باهاش كنار اومدم می بینید كه، اما اگه خودتون از دست ناسازگاریها و خودسریها و غرغرهایش خسته شده اید حرف دیگه ایه، من و وحید این روز رو حدس می زدیم شما نمی تونستید به زندگی با زنی ادامه بدهید كه درست نقطه مقابل مادرمون بود؛ در همه چیز، نجابت، ایمان، همسرداری، اخلاق ... حالا چرا می خواهید اینقدر راحت بذاریدش كنار، اونطور كه خودش می گفت سهم زیادی از خونه داره.
ناصر گفت:
- از دادن سهمش ابایی ندارم.
لیلا به پدرش نگاه كرد و گفت:
- چی شده بابا؟ اتفاقی افتاده؟
ناصر گفت:
- گاهی اوقات اینقدر غر می زنه و شكوه و شكایت می كنه كه دلم می خواد ...
باقی حرفش را ناتمام گذاشت و به جای آن پرسید:
- لیلا ... تو می دونی وقتی از خونه می ره بیرون كجا می ره؟
لیلا كمی مكث كرد و گفت:
- چرا از خودش نمی پرسید؟
ناصر سكوت كرد و لیلا در حالی كه سجاده اش را جمع می كرد گفت:
- گاهی اوقات نمی شه اشتباهات گذشته رو جبران كرد فقط می شه تكرارشون نكرد، مثل مامان ... دیگه نمی تونید ظلمهایی رو كه در حقش كردید جبران كنید. مثل زیور كه اگه طلاقش بدهید نه تنها جبران هیچ چیز رو نكردید بلكه اشتباه گذشته رو تكرار كردید، اگر به خاطر من می گین، باهاش كنار اومدم اون هم كم كم فهمیده كه از آزار رسوندن به من چیزی عایدش نمی شه، وقتی هم كه به حرفهاش اعتنایی نكنید دیگه تكرارش نمی كنه، در مورد بیرون رفتنش هم بهتره دلتون رو پاك كنید، شما همیشه شكاك بودید.
ناصر از جابرخاست مقابل لیلا ایستاد و گفت:
- وسایلت رو جمع كن بیا بالا. از این كه تو رو اینجا می بینم در عذابم.
لیلا لبخندی زد و گفت:
- ناراحت نباشید من اینجا راحت ترم.
ناصر گفت:
- من با زیور اتمام حجت می كنم كه اگه كاری به كارت داشته باشه ...
لیلا گفت:
- تو را به خدا بابا، دوباره شروع نكنید تازه دست از سرم برداشته، من هروقت از اینجا خسته شدم وسایلم رو جمع می كنم می یام بالا.
ناصر بعد از مكث كوتاهی، آنجا را ترك كرد. لیلا به دور و برش نگاه كرد؛ به آن سكوت و تنهایی خو گرفته بود حتی به صدای فریادهای زیور كه گهگاه از بالا به گوشش می رسید، به حضورش، به بهانه جویی هایش، شاید به همین دلیل نخواسته بود ناصر او را دست به سر كند، پدرش را می شناخت مردی نبود كه عمرش را به تنهایی، بدون حضور یك زن سپری كند می دانست زیور برایش رنگ باخته به دنبال تجدد است اما این بار نمی خواست اجازه بدهد پدرش با این رنگ به رنگ شدنهایش با اعصاب او بازی كند. اگر زیور می رفت، جایش را یكی دیگر پر می كرد اما چطور می توانست مطمئن باشد كه دیگری بهتر از زیور است؟
__________________
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید