رمان لیلای من - فصل 2/14
ویدا مقابل آیینه نشسته و به چهره خودش خیره شده بود؛ به روزهای گذشته فكر می كرد به دقایق و لحظاتی كه در كنار او به عنوان یك پرستار سپری كرده بود. چه چیزی باعث شده بود به او علاقمند شود؟ اصلا آن علاقه چطور شكل گرفته بود؟ آهسته آهسته یا خیلی سریع و با یك نگاه؟ خودش هم به یاد نداشت تنها چیزی كه از آن روزهای پرالتهاب باقی مانده بود یك قلب زخم خورده و یك جسم خسته بود. بعد از آخرین ملاقاتش با یاشار و شنیدن آن حقایق تلخ از زبنش روزهای سخت و زجرآوری را سپری كرده و بالاخره به این نتیجه رسیده بود كه باید با قبول واقعیت، بهت و ناباوری را از خودش دور كند و زندگیش را از نو بسازد. نگاهش را از آیینه به چمدان بازمانده بر روی تخت كشاند، هنوز دو روز دیگر برای رفتن فرصت داشت اما خیلی زود دست بكار بستن وسایلش شده بود. نمی خواست فكر كند در حال فرار است اما واقعیت همین بود. او می خواست فرار كند از جار و جنجالهای افراطی وفا و از احساسات بچه گانه و احمقانه برادرش كه مادرش آن را غیرت برادرانه می نامید و از غصه خوردنیهای بی مورد و دلسوزیهای اعصاب خردكن مادرش، می خواست از همه چیز و همه كس فرار كند و از همه مهمتر از اشتباه خودش كه نقطه شروع تمام مصائبش بود. اگر چند سال قبل ساده لوحانه گول احساساتش را نمی خورد و فكر نمی كرد كه می تواند یاشار را هم به خود علاقمند كند حالا در این مرحله از زندگی با شكست روبرو نمی شد. در عین حال می دانست از تنها چیزی كه نمی تواند فرار كند همان اشتباه و همین شكست است، تنها راه رهایی از خرابیهای به بار آمده فقط جبران و نوسازی است و باید با پشتكار آینده اش را بسازد.
صدای ضربات آهسته ای كه به در می خورد او را از افكارش بیرون راند. با باز كردن در، مادرش گفت:
- دكتر هرندی می خواد تو رو ببینه.
ویدا با تعجب پرسید:
- الان اینجاست؟
سیمین با كمی تشویش گفت:
- آره، توی پذیرایی منتظرته، خدا بخیر بگذرونه این دیگه از جون تو چی می خواد خدا می دونه!
ویدا همراه مادرش از اتاق خارج شد و گفت:
- یواشتر، ممكنه صداتون رو بشنوه.
وارد پذیرایی كه شدند دكتر هرندی به احترام ازجا برخاست و ویدا با لبخندی برای احوالپرسی پیش قدم شد.
- سلام دكتر، خواهش می كنم راحت باشید.
- سلام دخترم، حالت چطوره؟ دیگه حالی از این پیرمرد نمی پرسی.
ویدا همراه با دكتر روی مبل نشست و گفت:
- من همیشه جویای احوال شما بودم و هستم.
دكتر هرندی لبخندی زد و گفت:
- منظورم از نزدیك بود، خیلی وقته ندیدمت و به من سری نزدی. برای همین تصمیم گرفتم خودم برای دیدنت بیام.
ویدا گفت:
- متشكرم، این روزها كمی سرم شلوغه.
دكتر هرندی نگاهی گذرا به سیمین كه آرام و ساكت نشسته بود انداخت و خطاب به هر دوی آنها گفت:
- شنیدم كه عازم لندن هستی؟
ویدا گفت:
- از هر كسی كه شنیدید درست شنیدید، پس فردا پرواز داریم.
دكتر هرندی گفت:
- اطلاع دارم كه اقوامتون اونجا هستند لابد برای ...
سیمین بی مقدمه با حالتی عصبی گفت:
- نخیر دكتر، ویدا برای ادامه تحصیل می ره اونجا، من هم دلم نمی خواد چیزی یا كسی در این دو روز باقی مانده با اعصابش بازی كنه و فكر رفتن رو از سرش بیرون بكشه.
ویدا ناباورانه به سیمین نگاه كرد و با اعتراض گفت:
- مامان ... این حرفها چیه؟
دكتر هرندی به آرامی گفت:
- حق دارید خانم كه نسبت به آینده دخترتون حساس و نگران باشید، اما من هم چنین قصدی نداشتم.
ویدا به سیمین نگاه كرد و گفت:
- مامان، ممكنه لطف كنید و از دكتر پذیرایی كنید؟
سیمین مكثی كرد و در حالی كه از جا برمی خاست زیر لب گفت:
- این یعنی این كه ما رو تنها بذار.
و از اتاق خارج شد. ویدا نگاهش را بدرقه مادرش كرد و بعد از آن كه مطمئن شد اتاق را ترك كرده رو به دكتر هرندی پرسید:
- خب دكتر از این كه به دیدنم اومدین واقعا خوشحالم، اما دلم می خواد علت اصلی حضورتون رو بدونم.
دكتر هرندی مكث كوتاهی كرد و گفت:
- سیمین خانم گفت اومدم مانع رفتنت بشم اما اشتباه فكر كرد، چون می خوام كه رفتنت رو كمی دیگه به تاخیر بیاندازی؟
ویدا گفت:
- فكر می كردم از این كه تصمیم به ادامه تحصیل گرفتم خوشحال شدید.
دكتر هرندی گفت:
- خوشحالم، واقعا خوشحالم ویدا، حیف بود كه در همین پایه ثابت بمونی. تو دختر با شهامت و لایقی هستی از همون اول به تو گفته بودم باید ادامه بدهی اما تو ...
ویدا ادامه داد:
- مرتكب اشتباهی شدم كه برام مبدل به یك تجربه تلخ و یك شكست از اون تلخ تر شد.
دكتر هرندی گفت:
- و حالا قصد داری فرار كنی، تو برای ادامه تحصیل نمی ری ویدا.
ویدا با ناراحتی به دكتر هرندی نگاه كرد و گفت:
- شما اشتباه می كنید من قصد فرار ندارم.
دكتر هرندی گفت:
- ویدا اول تكلیفت را با خودت معلوم كن. اینطور رفتن باز هم باعث شكسته، اگر بری باز هم فكرت اینجاست، هنوز اونطور كه باید و شاید واقعیت رو قبول نكردی.
ویدا با كمی عصبانیت گفت:
- من واقعیت رو قبول كردم. یاشار هیچ ارزشی برای من قائل نیست یعنی نبوده. من فقط سعی داشتم خیلی ... خیلی ابلهانه خودم رو به اون بچسبونم.
دكتر هرندی با آرامش گفت:
- واقعیت اینقدرها هم تند نبود، یاشار برای تو ارزش قائل بود و هنوز هم براش ارزش داری تو هم قصد نداشتی خودت رو به اون بچسبونی، فقط در درك احساساتت دچار اشتباه شدی. می بینی باز هم داری اشتباه می كنی. از اون چه خبر داری؟ از یاشار ...
ویدا با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
- هیچی ... خیلی وقته كه نه دیدمش نه ... نه ...
دكتر هرندی در ادامه صحبتهای او گفت:
- نه صداش رو شنیدی، اما چرا؟ مگه دایی زاده ات نیست مگه برات مهم نیست كه در چه حالی به سر می بره؟
ویدا سرش را پایین انداخت و دكتر هرندی ادامه داد:
- ویدا اگر به دنبال موفقیت هستی، تكلیفت دلت رو یك سره كن. می خوام مثل یك پدر نصیحتت كنم؛ كارهای نیمه تمامی را كه در اینجا داری تمام كن و بعد برو. اگر فكر می كنی می تونی نظر یاشار رو در مورد خودت تغییر بدی باز هم تامل كن.
ویدا سرش را بالا گرفت، مستقیما به هرندی نگاه كرد و گفت:
- می تونم مطمئن باشم كه مادربزرگم شما رو اینجا نفرستاده؟
دكتر هرندی لبخندی زد و گفت:
- مطمئن باش، چون دیگه به من اعتماد نداره، یا خودش مستقیما می یاد سراغت یا یكی دیگه رو مامور می كنه. من نمی خوام تمام وقتت رو اونجا با این فكر سپری كنی كه اگه می موندم ... اگر می تونستم ....
|