نمایش پست تنها
  #98  
قدیمی 05-24-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 3/14
ویدا گفت: - شما درست حدس زدید من فرار می كنم؛ از دلسوزیهای بی مورد اطرافیانم ذله شدم، چند وقت پیش هم مادربزرگم اومد اینجا، از من خواست دنبال اون دختره برم و راضیش كنم كه ... اما من قبول نكردم.
دكتر هرندی پرسید:
- چرا قبول نكردی؟
ویدا پوزخندی زد و گفت:
- می خواست با پول طوری تطمیعش كنم تا برای یاشار رل بازی كنه. مادربزرگم اونطور هم كه فكر می كنیم زن زرنگی نیست، اون فقط امروز رو نگاه می كنه به فكر فردا نیست. امروز رو می سازه به امید این كه فردا رو یك كاریش می كنه.


دكتر لبخندی زد و گفت: - گاهی اوقات اینطور فكر كردن خوبه، مثلا می تونستی قبول كنی دختره رو راضی كنی و بعد قسمت و سرنوشت، خودش همه چیز رو درست می كرد. این طوری تكلیف خودت رو هم معلوم می كردی.
ویدا كمی فكر كرد و بعد خطاب به دكتر هرندی گفت:
- حال یاشار چطوره؟
دكتر هرندی گفت:
- دوباره به هم ریخته، باز هم از دارو استفاده می كنه، گوشه گیری، تنشهای عصبی، همون تشنجها.
و بعد با طنز گفت:
- و باز هم این دكتر پیر و به قول مادربزرگت خرفت، براش نسخه می پیچه.
ویدا با كمی مكث گفت:
- شاید رفتن رو به تاخیر انداختم.
دكتر هرندی در حالی كه از جا برمی خاست گفت:
- امیدوارم موفق بشی دختر.
ویدا گفت:
- كجا دكتر؟ هنوز از شما پذیرایی نشده.
دكتر هرندی در حالی كه آهسته به سمت در خروجی گام برمی داشت گفت:
- انشاالله دفعه بعد در یك موقعیت مناسب تر.
جلوی در ایستاد و گفت:
- در ضمن خودم راه رو بلدم خوشحال تر می شم اگه بری سراغ مادرت و از دلش در بیاری. با مادرها نباید تند برخورد كرد، احساسات تند و تیزشون در مورد بچه هاشون دست خودشون نیست، وقتی خودت مادر شدی می فهمی.
بار دیگر جلوی در خروجی مكث كرد و گفت:
- از طرف من ازشون خداحافظی كن، خودت هم با من در تماس باش فعلا خداحافظ.
ویدا آهسته پاسخش را داد. بعد از رفتن دكتر هرندی قبل از آنكه او به سراغ سیمین برود، سیمین وارد سالن شد و با چشمانی اشك آلود گفت:
- می دونستم اومدنش خیر نیست!
ویدا با لبخندی به سمت رفت و شانه های او را آرام گرفت. روی مبل نشست و گفت:
- فال گوش ایستادن اصلا كار درستی نیست!
سیمین با اندوه گفت:
- تو كه نمی خواهی روی حرفهای دكتر هرندی فكر كنی؟
ویدا با همان لبخند گفت:
- نه چون خودم هم به همین نتیجه رسیده بودم احتیاج به یك آدم معتمد داشتم كه تائیدش كنه.
سیمین با ناراحتی و با صدایی نسبتا بلند گفت:
- ویدا ... من و تو پس فردا پرواز داریم.
ویدا با خونسردی گفت:
- این كه مشكلی نیست همین حالا می رم كنسلش می كنم، البته شما اگه دوست داشته باشید می تونید برید و یك آب و هوایی هم عوض كنید تا من به شما ملحق بشم.
سیمین با ناراحتی گفت:
- لازم نكرده، نمی تونم دختر كله شق و یك دنده ام رو تنها بگذارم و برم خوش گذرونی! تو كه كار خودت رو می كنی به حرف من هم كه مادرت هستم گوش نمی دی.
ویدا مادرش را بوسید و گفت:
- پس پرواز رو كنسل كنم؟
سیمین با نارضایتی به ویدا نگاه كرد و گفت:
- فقط باید به من قول بدی در مورد یاشار دست به هر اقدامی خواستی بزنی منو هم در جریان بگذاری.
ویدا گفت:
- قول می دهم مامان.
سیمین با كلافگی گفت:
- یك دروغی هم باید سر هم كنیم و تحویل برادرت بدیم. نمی خوام باز قشقرق راه بندازه.
ویدا لبخندی زد و گفت:
- اون هم به چشم! خودم یك دروغ براش سرهم می كنم كه درست و حسابی باور كنه، حالا اگه اجازه بدی برم آژانس هوایی.
سیمین گفت:
- تو با اجازه خودت هركاری كه بخواهی می كنی. حالا هم بلند شو برو.
ویدا بار دیگر گونه سیمین را بوسید و بعد به اتاقش رفت. با تمسخر به چمدانش نگاه كرد، زیپ آن را بست و زیر تختش پنهان كرد و گفت:
(می ریم اما نه حالا. باید چند وقت دیگه هونجا بمونی!)
لب تخت نشست و به تلفن نگاه كرد قبل از این كه با دوستش یاسمن تماس بگیرد به یاد حرف دكتر هرندی افتاد:
(نه صداش رو شنیدی؟)
نه، او صدایش را از پشت خط شنیده بود؛ هفته قبل، زمانی كه ماشینش را در چند قدمی یك كیوسك تلفن پارك كرد، این فكر كه به عنوان یك ناشناس با او تماس بگیرد. قلقلكش داد. خیلی سریع داخل داشبورد ماشینش به دنبال كارت تلفن گشت و از این بابت كه هیچ شماره ای روی همراه یاشار ثبت نمی شود خیالش راحت بود. با كمی اضطراب شماره را گرفت و وقتی تماس برقرار شد هر دو سكوت كردند و ناگهان صدای پر از امید و شوق یاشار در گوشی تلفن پیچید:
(لیلا ... لیلا تو هستی خواهش می كنم حرف بزن من منتظر ...)
و او فورا گوشی را قطع كرد. تمام بدنش می لرزید، ترسیده بود یا شاید هم از شنیدن صدای یاشار كه عشقش را صدا می زد دچار لرزش شده بود. به هر حال آنقدر مضطرب بود كه حتی كارت تلفن را همانجا جا گذاشت. دقیقا نیم ساعت داخل ماشین نشسته بود تا به خودش آمد و متوجه كار احمقانه اش شد. با كاری كه كرده بود یك امید واهی به یاشار بخشیده بود؛ در عین حال فهمید كه لیلا، این دخترك ناشناس هنوز در قلب و ذهن یاشار با سمجات تمام برای ماندن پافشاری می كند. با یك نفس عمیق، خیال آن دختر ناشناس را از ذهنش دور كرد. گوشی را برداشت و شماره دوستش یاسمن را گرفت. بعد از دقایقی انتظار صدای یاسمن در گوشی پیچید:
- سلام ویدا جون، معلوم هست كجایی؟ فقط دو روز دیگه ایرانی، اون وقت خودت رو گم و گور كردی؟
ویدا گفت:
- سلام، حق داری اما من هم دنبال كارهام بودم.
یاسمن گفت:
- خب حالا كجا ببینمت؟ خونتون كه نمی یام.
ویدا لبخندی زد و گفت:
- حالا بذار دعوتت كنم بعد تعارف كن. الان كجا هستی؟
یاسمن گفت:
- رفته بودم واسه تو یه چیزی بگیرم، یك یادگاری، الان هم توی خیابونها می چرخم.
ویدا گفت:
- ممنون یاسی جون، خاطراتت رو به عنوان یادگاری می برم، تازه نمی رم كه برنگردم.
یاسمن گفت:
- اولا یاسی و زهرمار، صددفعه گفتم اسمم رو شكسته نگو، در ضمن هنوز به مغازه مورد نظر نرسیدم. حالا كه خودت نمی خوای من هم خودم رو توی خرج نمی اندازم.
ویدا لبخندی زد و گفت:
- خسیس! خرید رو باید به تعویق بندازی.
یاسمن بعد از مكث كوتاهی گفت:
- به تعویق بندازم؟! ویدا باز چه خبر شده؟
ویدا گفت:
- هیچی، یك جا قرار بذار تا همه چیز رو برات بگم، باید با هم بریم مسافرت، برو همون محل همیشگی من هم یك ربع دیگه اونجام.
یاسی با فریاد گفت:
- معلوم هست باز چه غلطی می خواهی كنی؟ ویدا اگر بخواهی ...
ویدا گفت:
- می بینمت ... خداحافظ.

__________________
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید