نمایش پست تنها
  #7  
قدیمی 05-24-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 4/14

و بدون این كه بخواهد به باقی ناسزاهای یاسمن گوش كند تماس را قطع كرد. فورا آماده شد و بعدازخداحافظی از سیمین، از منزل خارج شد. یك ربع بعد در محل قرارشان داخل رستوران به دنبال یاسی می گشت. مثل همیشه بدقولی كرده بود، پشت یك میز نشست و به در ورودی چشم دوخت. دقایقی بعد در رستوران با شتاب باز و یاسمن با عجله وارد شد. آنقدر در حركاتش شتاب به خرج می داد كه توجه همه را جلب كرده بود البته صاحب رستوران و كاركنانش با او و رفتارش به خوبی آشنا بودند. ویدا برایش دست تكان داد و او در حالی كه كیفش را روی شانه جابجا می كرد با گامهایی بلند به سمت ویدا رفت و قبل از آنكه روی صندلی بنشیند با صدایی نسبتا بلند گفت: - نكنه از رفتن منصرف شدی؟
ویدا آهسته گفت:
- یواشتر ... همه نگاهمون می كنند.


یاسمن به دور و برش نگاه كرد، روی صندلی مقابل ویدا نشست و گفت: - خب بفروائید من منتظرم.
ویدا گفت:
- هیچی فقط هوس كردم آخرین مسافرتم هم با تو برم و بعد از ایران برم.
یاسمن گفت:
- لازم نكرده به قول خودت واسه همیشه كه نمی ری. وقتی برگشتی با هم می ریم همه ایران رو می گردیم.
ویدا گفت:
- وقتی برگردم دیر می شه.
یاسمن گفت:
- پروازت رو كه هنوز كنسل نكردی؟
ویدا گفت:
- هنوز نه.
یاسمن گفت:
- پس جای امید باقیه، می تونم عقلت رو برگردونم سرجاش.
ویدا گفت:
- از اینجا با هم می ریم آژانس و ترتیبش رو می دهیم.
یاسمن گفت:
- اصلا بگو چی شده، می خواهی چی كار كنی؟
ویدا گفت:
- می خوام كار نیمه تمامم رو تمام كنم. با هم می ریم تهران.
یاسمن با تمسخر گفت:
- منظورتون از كار نیمه تمامم كه تنها وارث مهتاج خانوم نیست؟
ویدا گفت:
- آفرین! درست حدس زدی.
در همین هنگام پیشخدمت مقابل میز ایستاد و برای دریافت سفارش گفت:
- چی میل دارید؟
یاسمن نگاهی گذرا به او كرد و گفت:
- فقط بستنی، هر چی بود.
و در ادامه صحبتهایش با ویدا گفت:
- پس تهران رفتنت چیه؟
ویدا كمی مكث كرد و گفت:
- داد و هوار راه نندازی ها والا بلند می شم می رم. شوخی هم نمی كنم، می خوام برم اون دختر خانم رو راضی كنم، بهت كه گفته بودم، اسمش لیلاست فقط اونه كه می تونه مشكل یاشار رو حل كنه. باید باهاش صحبت كنم تا بفهمم علت این همه ناز كردنش چیه، هر طور شده ...
یاسمن كه با چشمانی متعجب به ویدا نگاه می كرد و به حرفهایش گوش سپرده بود، ناگهان با عصبانیت از جا برخاست و بدون آنكه حرفی بزند با گامهایی بلند و محكم از سالن رستوران خارج شد. ویدا نفس عمیقی كشید و به بستنی هایی كه داخل سینی روی دست پیشخدمت مانده بود نگاه كرد. از جا برخاست و پول بستنیها را داخل سینی گذاشت و به دنبال یاسمن از سالن خارج شد. با حالتی عصبی داخل ماشینش به انتظار نشسته بود. داخل ماشین نشست و گفت:
- این چه كاری بود؟
یاسمن با صدایی فریادگونه گفت:
- بهتره كه خودت رو به یك روانشناس نشون بدی، به دكتر هرندی!
ویدا لبخندی زد و گفت:
- اتفاقا اون بود كه این فكر رو توی سرم انداخت.
یاسمن با همان لحن عصبی و صدای بلند گفت:
- پس لازمه كه خودش رو بستری كنه.
ویدا گفت:
- توهین نكن یاسی ...!
یاسمن گفت:
- یاسی و زهرمار، تو چت شده ویدا؟ می فهمی می خواهی چی كار كنی؟ كدوم آدم عاقلی این كاری رو كه تو می خواهی بكنی می كنه؟ اینقدر عاشقشی كه نفهمیدی چطور احساسات تو رو لگد مال كرد، چقدر سرخورده ات كرد، به همین زودی یادت رفت می خواهی یادت بندازم كه تا مرز جنون و خودكشی رفتی؟ اگر هیچ كس نمی دونه كه من از همه اش باخبرم.
ویدا گفت:
- مقصر خودم بودم نه اون، اگر هم تا مرز جنون و خودكشی رفتم نه به خاطر دانستن حقیقت از زبان یاشار بود نه به خاطر سرخوردگی، فقط به خاطر اشتباه احمقانه خودم بود كه جلوی همه رسوام كرد، حالا هم به زندگی عادی برگشتم.
یاسمن گفت:
- خیلی خب، پس زندگیت رو بكن، ولش كن، فراموشش كن. به تو چه كه دختره ناز می كنه؟ اصلا به درك كه هر بلایی می خواد سر یاشار بیاد!
ویدا گفت:
- نه، نمی شه، اگر ولش كنم اگر فراموشش كنم تا آخر عمر این حس با منه كه توی اون چند سال فقط به خاطر خودم و احساسات خودم بوده كه سعی داشتم بهش كمك كنم. در اصل به خاطر منافع خودم، اما حالا می خوام به اون به عنوان دایی زاده نگاه كنم، بهش كمك كنم بدون این كه نفعی به خودم برسه، بدون حضور احساساتم!
یاسمن گفت:
- واقعا بدون حضور احساسات؟
ویدا گفت:
- گاهی اوقات مجبور می شیم برای درست انجام دادن كاری به سختی جلوی بروز احساساتمون رو بگیریم.
یاسمن پوزخندی زد و گفت:
- و این هم از اون گاهی اوقاته! كارت واقعا ابلهانه است!
ویدا گفت:
- علاقه من نسبت به كسی كه هیچ احساسی بهم نداره ابلهانه است.
و هر دو به هم نگاه كردند. ویدا پرسید:
- خب حالا با من می آیی تهران؟
یاسمن گفت:
- مجبورم، اگه اینجا بمونم، تا تو بری و برگردی دق می كنم یا اینقدر نفرینت كنم كه توی راه تلف بشی.
ویدا لبخندی زد و گفت:
- تو برو كارهات برس، من اول می رم آژانس هوایی تا پروازهامون رو كنسل كنم، بعد هم می رم سراغ مهتاج خانم، كارها كه ردیف شد باهات تماس می گیرم، فعلا خداحافظ.
و از ماشین خارج شد. یاسمن با غضب فریاد زد:
- دیوونه ... دیوونه!
__________________
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید