نمایش پست تنها
  #100  
قدیمی 05-24-2010
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان لیلای من - فصل 5/14
ویدا ماشین را پشت در باغ پارك كرد و پیاده شد. سعی داشت با گامهایی استوار قدم بردارد زنگ را كه فشرد فورا صدای باغبان را شنید: - بله ...؟
- اصغر آقا، من هستم ویدا.
- سلام خانوم، خوش اومدین.
دقایقی بعد یك لنگه بزرگ از در باغ، باز و بعد اصغر باغبان از پشت آن ظاهر شد.
- ماشین رو نمی یارین داخل خانوم؟
ویدا وارد باغ شد و گفت:
- نه اصغر آقا، عجله دارم.


قدمهایش سنگین شده بود سابقا، یعنی تا چند ماه قبل هر روز به آنجا سری می زد و مسیر در ورودی تا ساختمان را با ماشینش طی می كرد. ساعتها آنجا می ماند و گاهی اوقات كه قصد رفتن می كرد می دید كه اصغر، ماشینش را برق انداخته. اما حالا ماشینش را بیرون گذاشته بود چون كار زیادی آنجا نداشت. اصغر همانطور پشت سر ویدا قدم برمی داشت. مقابل ساختمان كه رسیدند اولین كسی را كه دید یاشار بود. روی تراس اتاقش در طبقه بالا ایستاده، اما هنوز متوجه او نشده بود. ویدا به سمت اصغر برگشت و پرسید: - دایی جان و مادربزرگم تشریف دارند؟
- بله خانوم، اتفاقا خانوم بزرگ دو، سه ساعت پس از اصفهان برگشتند. فكر می كنم توی كتابخانه هستند، آقا حسام هم توی گلخانه به گلها می رسند، صداشون كنم؟
ویدا گفت:
- نه ... نه لازم نیست می خوام تنها ببینمش.
از پله ها بالا، و یك راست به سمت كتابخانه رفت. دستش را بلند كرد تا در بزند كه نگاهش به سمت پله ها كشیده شد. تصمیم گرفت اول با یاشار روبرو شود هر چند برایش سخت و دردناك بود. سعی كرد تا اتاق یاشار قدمهایش را محكم و استوار بردارد اما هیجان زده تر از قبل به آنجا رسید، چند ضربه به در اتاق نواخت، صدای یاشار از مسافتی دورتر از داخل اتاق به گوشش رسید. هنوز روی تراس ایستاده بود.
- بفرمائید.
ویدا بدون معطلی وارد اتاق شد؛ همان فضای آشنا و همیشگی، پرده گل بهی رنگ حریر با وزش ملایم نسیم حركت می كرد و قامت كشیده یاشار را به تصویر می كشید. هنوز فراموش نكرده بود كه چون یاشار از رنگ سفید متنفر بود او برایش این رنگ را انتخاب كرده بود تا سرویس اتاقش را با همان رنگ ست كند. آهسته به سمت در شیشه ای رفت پرده را كنار زد و گفت:
- سلام یاشار.
یاشار مثل برق گرفته ها به سمت او چرخید. ناباورانه گفت:
- ویدا ...
همیشه وقتی كه یاشار اینطور او را خطاب می كرد، احساس می كرد از یك بلندی عظیم به دره ای عمیق می پرد؛ ته دلش فرو می ریخت و ضربان قلبش دو چندان می شد؛ این بار زود به خودش آمد و گفت:
- اونجا نایست خطرناكه!
ناخودآگاه جمله ای را كه در زمان پرستاری از او بكار می برد به زبان آورده بود. یاشار لبخندی زد و گفت:
- هنوز اینقدر عقل توی سرم هست كه از اینجا نپرم.
و یاشار هم همان جواب را داده بود. باید روی گذشته خط می كشید باید به جای این كه در جوابش بگوید این چه حرفیه، جمله دیگری به كار می برد. لبخندی زد و گفت:
- فكر كردم آدمهای عاشق كلا دیوونه می شن!
یاشار از این پاسخ ویدا كمی جا خورد. در حالی كه وارد اتاق می شد گفت:
- شنیدم باز به هم ریختی، آخه كی قراره به خودت بیایی؟
یاشار به دنبال او وارد اتاق شد و گفت:
- یادت هست بهت گفته بودم گاهی گذشته آدم اینقدر تلخ و دردناك می شه كه تا آخر عمر روی زندگی اش تاثیر می گذاره؟
ویدا لبه تخت نشست و گفت:
- درسته، اما بهتر اون گذشته تلخ رو برای یكی تعریف كنی تا راحت بشی؟ باور كن یاشار سلامتیت رو بدست می یاری.
یاشار لبخند تلخی زد و گفت:
- به خاطر چی؟ سلامت به خاطر كی؟
ویدا گفت:
- به خاطر كسانی كه دوستت دارند، به خاطر عشقت توی زندگی و به زندگی.
یاشار گفت:
- عشق و دوستی قشنگ ترین مسائل زندگی یك آدمه البته اگر یك طرفه نباشه.
ویدا بدون پرده پوشی گفت:
- درسته، چون من تجربه اش كردم كار احمقانه ایه كه نتیجه ای تلخ داره!
یاشار با كمی دستپاچگی گفت:
- ویدا ... من ... من واقعا به خاطرش متاسفم هنوز این مسئله روی قلبم سنگینی می كنه و داره تبدیل می شه به عذاب وجدان، چند بار خواستم بیام به دیدنت و ... اما چون اینجا نمی اومدی می ترسیدم كه ....
ویدا صحبتهای او را قطع كرد و گفت:
- بهتره قلبت رو از بار گناهی كه مرتكب شدی سبك كنی، دلم نمی خواد به خاطر اشتباه من، تو دچار عذاب وجدان بشی، حالا هم اگه می بینی اینجا هستم نه به خاطر سرزنش كردن تو و نه برای یادآوری خاطرات گذشته است، من همه رو فراموش كردم فقط اومدم ببینم اگر به حضور من احتیاج داری در كنارت باشم.
یاشار نگاهش را از او گرفت. می دانست ویدا با این كار می خواهد به او بفهماند همه چیز را فراموش كرده است. با لبخندی به او گفت:
- متشكرم، فقط می تونم همین رو بگم.
ویدا از لبه تخت برخاست به سمت در رفت و بدون آنكه به سمت او برگردد گفت:
- خداحافظ یاشار.
و فورا از اتاق خارج شد. از در اتاق كه فاصله گرفت ایستاد تا با یك نفس عمیق بغض نشسته در گلویش را به عمیق ترین نقطه وجودش بفرستد. احساس می كرد باید هر چه زودتر از ایران برود تا همه چیز را فراموش كند.
مهتاج داخل كتابخانه نشسته بود روی میز مقابلش برگه هایی به طور نامنظم پراكنده شده بود كه او در حال مطالعه یكایك آنها و منظم نمودنشان بود. صدای ضربات در باعث نشد كه نگاهش را از روی برگه ها بگیرد. با صدایی آرام گفت:
- بفرمائید.
ویدا وارد كتابخانه شد. مهتاج بدون این كه به او نگاه كند گفت:
- خب كار رسیدگی به گلهات تمام شد؟ وقت داری به كارهای مهمتر از اون برسی؟
ویدا گفت:
- من هستم مادربزرگ.
با صدای او، مهتاج سرش را بالا گرفت، نگاه عمیقی به سرتا پای او انداخت و دوباره در حالی كه خود را مشغول مطالعه اوراق نشان می داد گفت:
- چه عجب از این طرفها ویدا خانم! فكر نمی كنی برای خداحافظی كمی زود آمدی؟
ویدا خشمش را فرو خورد و گفت:
- فكر می كردم برای خداحافظی، شما باید تشریف بیارید فرودگاه ...!
مهتاج لبخند تمسخرباری زد، برگه دیگری را برداشت و در حال مقایسه دو برگه با هم گفت:
- باید ...؟! تا به حال كسی نتونسته منو مجبور به كاری كنه.
ویدا در حالی كه آهسته به سمت او گام برمی داشت گفت:
- درسته، فقط شما بودید كه تونسته اید دیگران رو مجبور به كارهایی كنید كه دوست ندارند.
مهتاج در حالی كه با صدایی نسبتا بلند می خندید برگه ها را رها كرد و به مبل تكیه زد و گفت:
- می خوام اعتراف كنم كه تو درست شبیه خود من هستی و من به همین خاطر از تو می ترسم.
ویدا لبخندی زد روی مبل مقابل او نشست و گفت:
- شاید، و برای همین هم اینجا هستم.
مهتاج با مكث كوتاهی گفت:
- یعنی ... یعنی روی حرفهای من فكر كردی؟
ویدا گفت:
- پروازمون به تعویق افتاد.
برقی از خوشحالی در چشمان مهتاج درخشید و آهسته گفت:
- می دونستم كه به این آسونیها،جا خالی نمی كنی. حالا برنامه ات چیه؟
ویدا گفت:
- یكی، دو روز دیگه با یاسمن می رم تهران.
مهتاج گفت:
- خوبه ... خیلی خوبه.
ویدا گفت:
- اومدم آدرس رو از شما بگیرم.
مهتاج از جا برخاست و در حالی كه به سمت در كتابخانه می رفت گفت:
- همراه من بیا.
ویدا از جا برخاست و همراه مهتاج به اتاق خوابش رفت. مهتاج مقابل میز توالتش ایستاد، از داخل كیفش دفترچه كوچكی را بیرون آورد و به دنبال آدرس، دفترچه را ورق زد و بعد روی یك برگه كوچك آدرس را نوشت، دسته چكش را بیرون كشید، دو برگه از آن را پر و جدا كرد. بعد روی صندلی نشست و گفت:
- امیدوارم كارت رو خوب انجام بدی، البته مطمئنم كه درست انجام می دی چون موضوع مربوط به خودت هم می شه.
ویدا با غضب دندانهایش را بر هم فشرد. خیلی دلش می خواست یك جواب دندان شكن به این زن دیكتاتور بدهد اما بیشتر مایل بود روزی را ببیند كه برای اولین بار مهتاج گیلانی خود را فریب خورده می یابد.
__________________
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید