رمان لیلای من - فصل 4/17
مهتاج با عصبانیت ضبط صوت را از روی میز پرت كرد و فریاد زد: - كثافتها ... همه اشون باید اعدام بشن ... چطور می تونستن ... چطور ...
سیمین با دستمالی، اشكهایش را كه آرام بر گونه هایش می چكید پاك كرد و زیر لب آهسته گفت:
- طفلك من ... طفلك من!
وفا آهسته سالن را ترك كرد و حسام در حالی كه دو طرف سرش را مابین دستها می فشرد به یاد روزی افتاد كه یاشار در مطب دكتر هرندی در حال بازگویی آن مطالب بود. او ناباورانه در حالی كه به سختی می گریست به گذشته فرزندش می اندیشید، كودكی كه مورد خشونت آمیزترین اعمال قرار گرفته بود؛
در آخرین لحظات یاشار دچار تشنج شدیدی شد. دكتر هرندی با فریاد او را صدا می زد و او با چشمانی اشكآلود به سختی یاشار را روی صندلیش نگاه داشت تا منشی دكتر هرندی به او آرام بخش قوی تزریق كرد. دكتر هرندی پس از سكوتی طولانی لب به سخن گشود و گفت:
- تاسف و تاثر شما هیچ سودی به حال یاشار نداره.
حسام و مهتاج با چشمانی غرق در اندوه به هم نگاه كردند. مهتاج با شرمساری سرش را پایین انداخت، اوخودش را بیشتر از حسام و حتی آن زن و آن آدمهای روانی مقصر می دانست. حسام جایی برای سرزنش كردن نمی دید فقط چیزی را كه روی قلبش سنگینی می كرد، به زبان آورد:
- مادر ... حلق آویز كردن خودتون حتی گوشه كوچكی از گذشته رو جبران نمی كنه. كاری كنید كه گذشته تكرار نشه!
دكتر هرندی نگاهی به آنها كرد و گفت:
- قرار گرفتن در معرض خشونتهای اجتماعی به ویژه تكرارش به كودكان صدمات جبران ناپذیری می زنه. به گونه ای كه اثرات منفیاون از ایجاد معلولیتهای جسمانی هم فراتر می ره و اثرات روانی مخربی به جا می گذاره كه ممكنه در تمام طول عمر باقی بمونه. یاشار هم به نوعی دچار همین معلولیت است، ناتوانی جنسی! برای درمان باید صبر كرد درمان قطعی هست اما ... نمی تونم در مورد روان تخریب شده اش هم همین قول رو بدم. سه سال مورد آزار و اذیت قرار گرفته، این همه سال در خودش پنهانشون كرده، حالا كه تمام خاطرات وحشتناكش رو برای من لحظه به لحظه تعریف می كنه می فهمم اون آزارها، تا چه حد در عمق و روح و روانش حك شده اند.
مهتاج با اعصابی آشفته داخل كیفش به دنبال قرصهایش گشت. سیمین به او كمك كرد تا قرصش را بخورد. برای برخاستن هم به او كمك كرد. جلوی در مطب ایستاد به سمت دكتر هرندی چرخید و با صدایی در بغض نشسته گفت:
- اعتراف به گناه كه دردی رو از اون دوا نمی كنه؟
دكتر هرندی با تاسف به علامت نه، سرش را تكان داد. مهتاج سعی كرد جلوی ریزش اشكهایش رابگیرد؛ كاری را كه سالها انجام داده بود. و بعد همراه سیمین از مطب خارج شد. دكتر هرندی دستش را روی شانه حسام گذاشت و گفت:
- لازم نیست خودت رو سرزنش كنی همه باید بهش كمك كنیم، من هم تمام سعی ام رو می كنم تا یاشار كاملا درمان بشه حالا كه خودش می خواد مطمئن باش همه چیز تغییر می كنه فقط باید صبر كرد.
حسام با تاسف سرش را تكان داد و گفت:
- پس ... پس اون دختر ...
دكتر هرندی لبخندی زد و گفت:
- می تونی بهش اطمینان بدهی كه یاشار كاملا سرحال و سالم به دیدنش می ره، فعلا لازمه تحت نظر من باشه.
|