
07-24-2010
|
 |
کاربر فعال  
|
|
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,323
سپاسها: : 9
155 سپاس در 150 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
ناگهان با عصبانیتی طوفانی مشتش را بر روی فرمان اتومبیل کوبید و فریاد زد:
- وای خدای من! تو چرا اصرار داری این مساله رو صدبار تکرار کنی؟! شیدا اگه فردا از ریاست استعفا بدم و توی آبدارخونه کار کنم راضی می شی؟ تو رو خدا اینقدر منو زجر نده ! مگه من چه گناهی مرتکب شدم که خودم خبر ندارم، جز...........
جمله اش را قورت داد . با حالتی اشفته و دگرگون از ماشین پیاده شد و در را بهم کوبید .قلبم از تپش ایستاد. کاش دست بر روی نقطه ضعفش نمی گذاشتم! آرام سربرگرداندم و با نگاه به دنبالش گشتم .تازه دریافتم که بر روی پل ایستاده ایم .فرزاد آنطرف خیابان دستهایش را در جیبش فرو کرده و کنار گارد ریل های پل، پشت به من ایستاده بود .این حقیقت شگرف و اعجاب انگیز که حتی بیشتر از جانم دوستش داشتم برایم مثل روز روشن بود و اعتراف به آن شیرین و سکر آور! درست مثل مزه گس خرمالو!
همچون مادری که طاقت دیدن ناراحتی فرزندش را ندارد، برایش بی تاب شدم .دستم را بر روی قلبم فشردم و با بی قراری از اتومبیل خارج شدم .بیرون باد شدیدی می وزید و ممکن بود سرما بخورد .باید هر طور که می توانستم از دلش در می آوردم .اتومبیلهای دیگر به دلیل توقف ممنوعمان بر روی پل ، بوق زنان از کنارم می گذشتند .بی توجه به آنها و باد شدیدی که لباسم را به بازی گرفته بود، به سمتش رفتم .پشت سرش ایستادم و با لحنی آرام و دلجویانه گفتم :
- معذرت میخوام ! اصلا همه حرفهام رو پس می گیرم ، منظور بدی نداشتم
هیچ حرکتی نکرد .گویا اصلا صدایم را نمی شنید
- با تو بودم ، شنیدی؟
باز هم تکان نخورد .کلافه شدم .قدمی نزدیکتر رفتم . و با فاصله اندکی از او پشت سرش ایستادم و با لحنی شرمگین گفتم :
- فرزاد.........از دستم دلخوری؟!
با لبخندی عمیق و جذاب به عقب برگشت و مرا با توجه به فاصله اندکی که داشتیم مجبور کرد یک قدم عقب تر بروم .باد موهای پر پشت و خوش حالتش را به بازی گرفته بود و بازیگوشانه به هر سو می کشاند . از زیبایی بی حدش و تصور این که دلش را بدست آورده ام ، لبخندی بر لبهایم نشست .با اشتیاقی عجیب و باور نکردنی گفت:
- شیدا نمی دونی چقدر انتظار این لحظه رو کشیدم! بالاخره تو رو وادار کردم اسمم رو صدا کنی
لبخندم عمیقتر شد .
- پس دیگه ناراحت نیستی؟!
قهقهه ای سر داد.
- کوچولوی من ! از اولم ناراحت نبودم .من حتی یه ثانیه هم نمی توانم از دست تو دلگیر باشم!
- خدا رو شکر ! چون تصمیم داشتم اگه باهام قهر کرده باشی خودم رو از بالاب همین پل پرت کنم پایین!
از شیطنتی که در صدایم موج می زد، باز خنده ای کرد و با لحنی غریب و مرموز گفت:
- واقعا؟ یعنی اینقدر برات مهم بود؟!
از شدت برق عجیب چشمهایش بر خود لرزیدم .در حالیکه صورتم از خجالت گلگون شده بود، سر به زیر انداختم و با دستپاچگی گفتم :
- بیا بریم ، دیرم شده! ماشین رو بدجایی پارک کردی، هوا هم سرده، خدای نکرده سرما میخوری!
- نترس عزیزم، من بیدی نیستم که با این بادها بلرزم .ولی تو شاید خدای ناکرده مریض بشی .بدو بریم که زودتر برسونمت!
با شیطنت گفتم:
- دست شما درد نکنه دیگه! لابد من از اون بیدهام که الان دارم می لرزم!
با ترس از سرعت سرسام آور اتومبیلها، خودم را نزدیکش کشیدم . با خنده ای در صدایش جواب داد:
- نخیر خانم! شما از صخره مقاومترید! اون گردن بنده است که از مو هم باریکتره ، خوبه؟!
این را گفت و مرا در رفتن همراهی کرد . وقتی با هر مصیبتی بود از خیابان عبور کردیم و درون اتومبیل جا گرفتیم .نفس آسوده ای کشیدم .فرزاد دستی به موهایش کشید و آنها را مرتب کرد .برگشت و نگاه خیره و نافذش را به چشمهایم دوخت .دلم در سینه لرزید .لبم را به دندان گزیدم . سر به زیر انداختم . صدای آرامش همچون نسیم سحر گاه در تار و پود جانم وزید .
- می دونستی که چشمات توی شب مثل چشمهای گربه برق میزنه؟ نکنه وقت برق منو بگیره و جوون مرگ بشم!
لبخندی زدم و انگشتهایم را بهم فشردم .نمی دانم چرا هرگاه تا به این حد به او نزدیک بودم معذب می شدم .با خنده ای در صدایش گفت:
- بابت برخوردم معذرت می خوام، تو که از دستم ناراحت نیستی؟
- معلومه که ناراحت نیستم ، ولی اگه آقای متین قول بده پسر خوبی باشه و دیگه با من دعوا نکنه ، منم در عوض.........
مکثی کردم و جمله ام را نیمه کاره رها کردم .با خود اندیشیدم که در عوض، چه کاری می توانم برایش انجام دهم .با دلخوری نگاهم کرد و گفت:
- اِ......باز که شدم آقای متین! بابا مگه همون فرزاد چشه ؟
- آخه یه کمی سخته .من خجالت می شکم شما رو به اسم کوچیک صدا کنم!
- عادت می کنی ؛ یعنی باید عادت کنی! حالا بگو در عوض چی؟
با گیجی گفتم :
- در عوض منم قول می دم که.......یعنی چیزه...........خوب بالاخره یه کاری می کنم دیگه!
به قهقهه خندید.
- خیلی خب کوچولو! خودت رو اذیت نکن ، در عضو قول بده که منو از نگاهت محروم نکنی، باشه؟
خنده شرمگینی کردم و در حالیکه عینک را در دستم می فشردم ف سرم را بع علامت مثبت تکان دادم .پس از دقایقی که خیره نگاهم کرد .نفس عمیقی کشید و بلافاصله به راه افتاد .نزدیک خانه که رسیدیم گفتم:
- آقای متین !این بار دیگه باید دعوت منو قبول کنید و بیایید خونه؟
جوابم را نداد و با اخمهای گره کرده به روبرو خیره شد .بلافاصله دریافتم که موضوع از چه قرار است و با خنده گفتم:
- فرزاد؟!
- جانم!
دلم در سینه فرو ریخت .از اینکه اینگونه شیفته و محبت آمیز جوابم را داد غرق در خجالت شدم .
- نمی فرمایید تو؟
- نه عزیزم ، دعوتت رو مثل همیشه به بعد موکول می کنم . فقط قبل از اینکه پیاد بشی باز هم بابت برخورد امروز و امشبم ازت معذرت می خوام . باور کن دست خودم نیست ، امیدوارم منو درک کنی. اگه ناراحتت کردم منو ببخش.تو که می بخشیدی ، مگه نه؟!
از لحن معصومانه اش قلبم در سینه فشرده شد .لبخندی زدم .
- من که گفتم ناراحت نشدم .در شمن شما بخشیده شده ای!
این را گفتم و پس از آنکه عینکش را جلوی ماشین قرار دادم، پیاده شدم .خم که شدم بلافاصله گفت:
- شیدا می دونم که اون هدیه، منظور گردنبنده؛ خیلی برات عزیزه ، ولی زات خواهش می کنم در حق این بنده حقیر یه لطفی بکن و اونو از گردنت باز کن! این طوری یه عمر شرمنده محبتت می شم!
از لحن نیمه شوخی و نیمه جدی اش خنده ام گرفت . خداحافظی کردم و آنقدر ایستادم تا اتومبیلش در خم کوچه ناپدید شد
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|