بهار
گنبد مشكین شده است چرخ ز بوی بهار
غالیه پیوند گشت باد ز رخسار یار
دی به تمنای دوست خیمه به باغی زدم
تا به كف آرم گلیث از رخ او یادگار
از دل سوزگی فاخته آمد به من
داد مرا از شربت انده گسار
گفت به احوال خویش سخت فرو مانده ای
گفتم تدبیر؟ گفت سست نبودن یه كار
پیش شكوفه شدم، ریختن آغاز كرد
گفتم این چیست؟ گفت: قاعده روزگار
یاسمن اندر عرق راند بر آهنگ او
گفتم مشتاب! گفت: قافله بربست بار
نر گس چو چشم دوست غمزه بر من بر گماشت
گفتم زنهار! شرط بود زینهار
گل ز سر طنز گفت: چیست به دامن تو را؟
گفتم زر است. گفت: نیست بدین اختصار
بلعجب آمد به چشم شكل بنفشه مرا
گفتم این چیست؟ گفت: حلقه زلف نگار
گرد رخ شنبلید داشت نسیم از بهشت
گفتم مشك است؟ گفت: خاك در شهریار
عماد شهریاری