خسته
خسته ام از این من بی حنجره
خسته ام از پلک منگ پنجره
خسته ام از ظلمت این سایه سار
خسته ام از این همه چشم انتظار
ای طلوع ناب هر ویرانکده
ای کلید قفل کور میکده
خسته ام از این تبار شب زده
خسته ام از مستی بی عربده
با تو از تو قصه گفتم نازنین
در شب قصه نخفتم نازنین
با تو باید بگذرم از این سکوت
من تو را از تو شنفتم نازنین
ای طلوع ناب هر ویرانکده
ای کلید قفل کور میکده
خسته ام از این تبار شب زده
خسته ام از مستی بی عربده
باید از این اینه جاری شوم
من نباید در تو تکراری شوم
من به نه ! گفتن گذشتم از حصار
آه ! اگر دربند این آری! شوم
ای طلوع ناب هر ویرانکده
ای کلید قفل کور میکده
خسته ام از این تبار شب زده
خسته ام از مستی بی عربده
|