
12-11-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
حکایت کسی که مادرش را کشت
مولانا در دفتر دوم مثنوی حکایتی آورده است به این مضمون که: شخصی مادرش را کشت و از او پرسیدند چرا مادرت را کشتی؟ او جواب داد که کار زشت و ننگینی مرتکب شده بود. سوال کننده می گوید آن را می کشتی که کار زشت با او نموده بود و آن فرزند پاسخ می دهد در این صورت باید هر روز یکی را بکشم ( و خون هزاران نفر بر گردنم بیافتد!) . پس مادرم را کشتم تا هزاران خون و بلا به گردنم نیافتد. بنابر این به عقیده مولانا آن مادر بدکاره در حقیقت نفس اماره و وسوسه گر ماست که با فعل بد و وسوسه هایش هر لحظه ما را به جرم و فساد می کشاند و ما برای رهایی از این فسادها و پلیدیها راهی نداریم جز اینکه این مادر بد خاصیت یعنی نفس اماره را بکشیم تا از همه مصیبت ها و بدبختی ها برهیم. و آنگاه شادی و آرامش حقیقی چون چشمه از درون ما بجوشد و از تلخی های روزگار آسوده گردیم.
آن یکی از خشـــم مادر را بکـــشت هم به زخم خنجر و هم زخم مشت
آن یکی گفتش که از بـــد گـــوهری یاد نآوردی تــــــــو حــــق مادری
هی تو مادر را چرا کشتی بــــــــگو او چه کرد آخر بگو ای زشــت خو
گفت کاری کرد کآن عار وی اســـت کشتمش کآن خاک ستار وی اسـت
گفت آنـــــکس را بکش ای محتــــشم گفت پس هر روز مردی را کــشم؟
کشتم او را رَستم از خونــــهای خلق نای او برّم به اســــت از نای خلق
نفس تست آن مادر بـــــد خاصــــیت که فساد اوســــت در هــــر ناحیت
هین بکش او را که بــــهر آن دنـــــی هــــر دمی قصد عزیزی می کـــنی
از وی این دنیای خوش بر تست تنگ از پی او با حــق با خـــلق جـــــنگ
نفس کشتی بــــاز رستی ز اعـــــتذار کس تـــرا دشـــمن نمانــــد در دیار
" مثنوی دفتر دوم- 776"
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|