نمایش پست تنها
  #54  
قدیمی 12-11-2010
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض


حکایت کسی که مادرش را کشت
مولانا در دفتر دوم مثنوی حکایتی آورده است به این مضمون که: شخصی مادرش را کشت و از او پرسیدند چرا مادرت را کشتی؟ او جواب داد که کار زشت و ننگینی مرتکب شده بود. سوال کننده می گوید آن را می کشتی که کار زشت با او نموده بود و آن فرزند پاسخ می دهد در این صورت باید هر روز یکی را بکشم ( و خون هزاران نفر بر گردنم بیافتد!) . پس مادرم را کشتم تا هزاران خون و بلا به گردنم نیافتد. بنابر این به عقیده مولانا آن مادر بدکاره در حقیقت نفس اماره و وسوسه گر ماست که با فعل بد و وسوسه هایش هر لحظه ما را به جرم و فساد می کشاند و ما برای رهایی از این فسادها و پلیدیها راهی نداریم جز اینکه این مادر بد خاصیت یعنی نفس اماره را بکشیم تا از همه مصیبت ها و بدبختی ها برهیم. و آنگاه شادی و آرامش حقیقی چون چشمه از درون ما بجوشد و از تلخی های روزگار آسوده گردیم.

آن یکی از خشـــم مادر را بکـــشت هم به زخم خنجر و هم زخم مشت
آن یکی گفتش که از بـــد گـــوهری یاد نآوردی تــــــــو حــــق مادری

هی تو مادر را چرا کشتی بــــــــگو او چه کرد آخر بگو ای زشــت خو
گفت کاری کرد کآن عار وی اســـت کشتمش کآن خاک ستار وی اسـت

گفت آنـــــکس را بکش ای محتــــشم گفت پس هر روز مردی را کــشم؟
کشتم او را رَستم از خونــــهای خلق نای او برّم به اســــت از نای خلق

نفس تست آن مادر بـــــد خاصــــیت که فساد اوســــت در هــــر ناحیت
هین بکش او را که بــــهر آن دنـــــی هــــر دمی قصد عزیزی می کـــنی

از وی این دنیای خوش بر تست تنگ از پی او با حــق با خـــلق جـــــنگ
نفس کشتی بــــاز رستی ز اعـــــتذار کس تـــرا دشـــمن نمانــــد در دیار

" مثنوی دفتر دوم- 776"
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید