
12-11-2010
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
َشرم زليخا و عبرت يوسفبي شك داستان يوسف و زليخا از زيباترين و شيرين ترين و پندآموزترين داستانهاي قرآن است كه خواندن آن روح و روان را تلطيف نموده و به ما مي آموزد كه اگر پاك باشيم خداوند ما را حفاظت فرموده و لطفش ما را از چاه ظلمت به كاخ عزت خواهد رسانيد و بنا دارم اگر توفيق حاصل شد در آينده درباره اين داستان مطالب بيشتري بنويسم اما آنچه كه امشب مي نويسم بر گرفته از حكايتي است كه سعدي شيرين سخن آنرا در بوستان هميشه سبزش آورده است و از اين قرار است:
زليخا از شدت علاقه به يوسف او را به اتاقي دعوت نموده و درها را بسته بود و يوسف را به سوي خود مي خواند . در آنجا زليخا بتي از جنس رخام داشت كه هر صبح و شام به عبادتش مي پرداخت . پس زماني كه يوسف را به خود مي خواند تا آتش نيازش را خاموش كند ناگهان از آن بت خجالت كشيده و با پارچه ي سر و روي بت را پوشانيد تا آن بت بي روح و جان شاهد زشت كاريش نباشد كه ناگهان يوسف كه در حال ستيز با نفس خود بود ،به خود آمده و در مقابل خواهش ها و التماس هاي زليخا پاسخ داد كه تو از سنگ بي جاني خجالت مي كشي و شرم داري چگونه انتظار داري كه من از خداوند پاك شرم نكنم و دست به اين عمل زشت بزنم. پس دست از من بردار كه من از شرم خداوند پاك به اين عمل زشت دست نخواهم زد.
( برخي از مفسران معتقدند هر چند كه زليخا دست از خواهش بر نداشت و واقعه فرار يوسف و دريده شدن پيراهنش و حوادث بعدي پيش آمد اما آن صحنه لطف و برهاني از سوي پروردگار بود كه در آن لحظه يوسف را ثابت قدم نمود و از وسوسه نفس خلاصي داد.)
زليخا چو گشت از مي عشق مست به دامان يوسف در آويـــخت دست
چنان ديو شهوت رضـــــا داده بود كه چون گرگ در يوسف افتاده بود
بتي داشت بانوي مصر از رخـــام بر او معتكف بامــدادان و شــــــام
در آن لحظه رويش بپوشيد و ســر مبادا كه زشــت آيدش در نظــــــــر
غم آلوده يوســـف به كنجي نشست به سر بر ز نفس ستمكاره دســــت
زليخا دو دستش ببوســــــيد و پاي كه اي سست پيمان سركش در آي
به سندان دلي روي در هم مــــكش به تندي پريشان مكن وقــــت خوش
روان گشتش از ديده بر چهره جوي كه بر گرد و نا پاكي از من مجوي
تو در روي سنگي شدي شـــرمناك مــــــرا شـــــرم باد از خداوند پاك
بوستان سعدي باب نهم
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|