حكايت درختان و كاروانيان
حضرت مولانا در دفتر سوم مثنوي حكايتي آورده است كه مضمون آن چنين است:
كارواني از صحراي گرم و سوزاني عبور مي كرد و همه لب تشنه و به دنبال سايه و ميوه اي بودند و در يك سو درختان سبز و زيبا و پر ميوه بودند كه فرياد مي آوردند اي خلقي كه تشنه و در زجر هستيد سوي ما آئيد و از ميوه هاي رسيده و لذيذ ما بخوريد و در سايه ما به سر بريد:
بانگ مي آمد ز سوي هر درخت
سوي ما آئيد خلق شور بخت
اما كاروانيان همچنان بدون توجه به فريادهاي درخت در آن سو به دنبال سايه مي گشتند و سيب هاي پوسيده مي خوردند و درختان پر ميوه همچنان در تعجب بودند كه بر آن درختان ندا آمد كه:
بانگ مي آمد ز غيرت بر شجر
چشمشان بستيم كلا لا وزر
و و قتي كه كسي چون پيامبران الهي مي گفت كه از آن سو رويد و از درختان پر ميوه(قرآن) بهرمند شويد به او تهمت ديوانگي مي زدند:
گر كسي مي گفتشان كاين سو رويد
تا از اين اشجار مستسعد شويد
جمله مي گفتند كاين مسكين مست
از قضاء الله ديوانه شده ست
اي كاش ما نيز سيب هاي كال حرص و حسد و غفلت و شهرت و شهوت و تكبر و .... را رها كرده و در معارف روشن و آسماني كلام قرآن و كلام پيامبران چنگ زنيم باشد كه رستگاري دو جهان يابيم.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )