چند روز پیش تو اتوبوس نشسته بودم تو صندلی عقب هم دو تا خانم نشسته بودند که از کتابهایی که دستشان بو د معلوم بود تحصیل کرده هم هستند با آب و تاب فراوان داشتند از فال و فال گیری حرف میزدند و اینکه چطور فال قهوه درست در میاد خانمی هم که قصد پیاده شدن داشت با همون سر و وضع پریشان که نصف چادرش سرش بود و نصف دیگش هم کف اتوبوس را تمیز میکرد فورا از اونها آدرس فالگیر را گرفت و انگار که قله اورست را فتح کرده باشه از ماشین پیاده شد با خودم فکر میکردم چطور سرنوشت آدم تو لیوان قهوه نمایان می شه واقعا مسخره به نظر میرسه یاد مطلبی زیبا افتادم که چند وقت پیش در مجله شادکامی خوانده بودم:
در سال 1264 قمری نخستین برنامه دولتی ایران برای واکسن زدن به درخواست امیر کبیر آغاز شد. در آن برنامه کودکان و نوجوانان ایرانی را آبله کوبی می کردند اما چند روز پس از آغاز ابله کوبی به امیر کبیر خبر دادند که مردم از روی نا آگاهی نمی خواهند واکسن بزنندبه ویژه اینکه چند تن از دعا نویس ها و فالگیر ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به بدن انسان می شود.
هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته اند امیر بی درنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد.او تصور میکرد با این فرمان همه مردم آبله می کوبند اما نفوذ سخن دعا نویسها و نادانی مردم بیش از ان بود که فرمان امیر را بپذیرند.شماری که پول کافی داشتند پنج تومان را پرداختند و از آبله کوبی سر باز زدند .شماری دیگر هنگام مراجعه ماموران در آب انبارها پنهان می شدند یا از شهر بیرون می رفتند .
بالاخره به امیر خبر دادند که در همه شهر تهران و روستاهای آن فقط 330 نفر آبله کوبیده اند.در همان روز پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود به نزد او آوردند .امیر به جسد کودک نگریست و گفت « ما که برای نجات بچه هایتان آبله کوب فرستادیم » پیر مرد با اندوه فراوان گفت به من گفته بودند اگر آبله کوب کنیم بچه جن زده میشود.امیر فریاد کشید وای از جهل و نادانی .حالا گذشته از اینکه فرزندت را از دست دادی باید پنج تومان هم جریمه بدهی .پیر مرد گفت: باور کنید که هیچ ندارم امیر کبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان را به او داد و گفت : حکم بر نمی گردد ، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.
چند دقیقه دیگر بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود.این بار امیر کبیر دیگر نتوانست تحمل کند روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد... در ان هنگام میرزا آقا خان وارد شد و علت گریستن او را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک پاره دوز و بقال از بیماری آبله مرده اند.میزا آقا خان با شگفتی گفت «عجب من تصور میکردم فرزند خود او مرده است که چنین می گرید»سپس به امیر نزدیک شد و گفت : گریستن آن هم به این گونه برای دو بچه دیگری در شان شما نیست.
امیر با خشم به او نگریست آن چنان که میر زا آقاخان ترسید امیر اشکهایش را پاک کرد و گفت :« خاموش باش تا زمانی که ما سر پرستی این ملت را بر عهده داریم مسئول مرگشان ما هستیم .» میر زا اقاخان آهسته گفت ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده اند.
امیر با صدای رسا گفت :و مسئول جهل شان نیز ما هستیم .اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی ، مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم ، دعا نویسها بساط شان را جمع میکنند .تمام ایرانی ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن ابله بمیرند