نمایش پست تنها
  #208  
قدیمی 12-23-2010
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض



دانه ای که سپیدار بود


دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه ! گاهی سوارباد می شد و از جلوی چشمها می گذشت . گاهی خودش را روی زمینه روشن برگ هامی انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت : من هستم ، من اینجا هستم ،تماشایم کنید !!
اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یاحشراتی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می کردند ، کسی به او توجهی نمیکرد .
دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن ، از این همه کوچکی !! یک روز رو به خدا کرد و گفت : نه ، این رسمش نیست . من به چشم هیچکس نمی آیم . کاشکی کمی بزرگتر ، کمی بزرگتر مرا می آفریدی .
خدا گفت : اما عزیز کوچکم ! تو بزرگی ، بزرگتر از آنچه فکر می کنی . حیف که هیچوقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی . رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای . راستی یادت باشد تا وقتی می خواهی به چشم بیایی ، دیده نمی شوی . خودت را از چشمها پنهان کن تا دیده شوی .
دانه کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد . رفت تا در تنهایی به حرفهای خدا بیشتر فکر کند .
سال ها گذشت و دانه کوچک اکنون سپیداری بلند و با شکوه بود که هیچکس نمی توانست ندیده اش بگیرد ، سپیداری که به چشم همه می آمد .:



__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید