نمایش پست تنها
  #1174  
قدیمی 01-08-2011
ابریشم آواتار ها
ابریشم ابریشم آنلاین نیست.
کاربر فعال

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 7,323
سپاسها: : 9

155 سپاس در 150 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض عجايب نامه‌ي اکبر کپنهاگي

سرم را نزديک آوردم و اسمش را روي سينه اش خواندم و گفتم : چقدر مي‌شود خانم بورخس؟
گفت : همت عالي ! هر چقدر قدر خودتان خواستيد.
بيست و چند دلار جلوش گذاشتم و مثل همه‌ي توريست‌ها لبخند زدم و نگاهش کردم.
پرسيد : چه زباني دوست داريد؟
گفتم : يوناني. طرف‌هاي يانيس ريتسوس.
گفت : نداريم.
برگشتم و به آسمان باز سان فرانسيسکو نگاه کردم و نفسي کشيدم و گفتم : ترکي.
گفت : صبر کنيد نگاه کنم.عجيبه. سوئدي‌ها و آلماني‌ها آنجا را گرفته اند. عزيز نسين را حتي در بازار سياه هم نمي‌توانيد پيدا کنيد. يک شهر ديگر لطفا.
گفتم : به فارسي ببر مرا که آنجا نظر بازي کنم.
زل زد به چشم‌هايم و دستي به دستم کشيد و گفت : ما با مارکت فارسي زياد کار نمي‌کنيم. مي‌دانيد که.. بايد از طريق سفارت سويس آن جا را پيدا کنيم.. مي‌فهميد؟.. صاددد.. ق ق ق..
گفتم : ها. زدي به نشان. صادق هدايت. فکر مي‌کنم هنوز بشود آن زن را نجات داد و زنده اش کرد. مي‌روم آنجا و تخمير مي‌شوم.
نچ نچي کرد و گفت : متاسفانه آنجا هم جاي خالي پيدا نمي‌شود. خيلي‌ها رفته اند آنجا تا آن زن را..
حوصله ام سر رفته بود. گفتم : عرب‌ها چه؟ صحرا هم بد نيست.
گفت : معذرت مي‌خواهم که برايتان مکان دلخواه پييدا نمي‌شود. شايد اين يک سرنوشت است.
مي‌دانستم که مي‌خواهد زود از دست من رها شود. نگاهم مي‌کرد و نچ نچ مي‌کرد. زيبا هم بود. اگر جايي پيدا نمي‌کرد به زبان خودش از آن سفرهاي ثاني مي‌رفتم. فريدا را هم مي‌ديدم حداقل..
گفت : مي‌خواهي به ديدار موريس لوي بروي؟
گفتم : موريس لوي؟ او را از کجا پيدا کرديد خانم؟ مگر شما درون آدم را مي‌خوانيد؟ نه. حال رقص و سماع و ذکر ندارم امروز.
چشمهايش انگار روح مرا مي‌بريد و مي‌رفت به عمق جان آدمي... حقش بود که اسمش خانم بورخس باشد. مثل اسم حنوک يا موريس. دلم از او خوشش آمده بود. مايلش شده بود م. پستانهاي سفت و جوان.. گردنش هم شبيه ذرت تابستاني.. به نظر مي‌آمد که اين خانم بورخس را از سينه‌ي خود من کنده اند و ساخته اند.. خنده ام گرفته بود از طرز فکري که.. خواستم بگويم : همين شهر خودتان خوب است بورخس جان. مي‌روم آنجا برايت زاپاتيست مي‌شوم. گيتار مي‌زنم. هفت تير مي‌بندم. برايت گراز شکار مي‌کنم.. که گفت : چرا مرا اين طوري نگاه مي‌کنيد؟
مگر نه اينست که پول مشگل گشاي خيلي از دردها و گره‌هاست. سري تکان دادم و بر خلاف ميل موريس لوي که با چشم‌هاي زاغش در جايي از درون من ،مرا نگاه مي‌کرد ، يک اسکناس نو صد دلاري در دستش گذاشتم و گفتم : خانم بورخس مرا به زبان خودتان ببريد. من طوري ساز مي‌زنم که همه‌ي توکاهاي ساکت درون شما به آواز بيايند.
خنديد و دستي به صورتم کشيد و گفت : چه چشم‌هاي زيبايي داريد. صبر داشته باشيد.. برايتان يک شهر مناسبي و در خور پيدا مي‌کنم.
صبر کردم. اسم عباس صفاري را ديدم. خواستم بگويم : آنجا هم بد نيست. مي‌توانم بروم و در جاده‌هاي مه گرفته اش با نور بالا شنگ و منگ رانندگي کنم و بروم زير چراغ بنشينم و جويس را از پشت سر ببينم و با دست به شانه اش بزنم و خودم را کمي رها تر.. که خانم بورخس گفت : بارانهايت را آنجا هم نمي‌تواني ببري. گرفته اند آنجا را. تنها جاي ممکن همين اکبر است در کپنهاگ !
اکبر کپنهاگي. من ديوانه هستم ولي نه آن قدر که بروم و مغزم را منفجر کنم. نه. خواستم بگويم فردا مي‌آيم که ديدم برگه‌ي رسيد را به دستم داد و بلند شد و با آن لبهاي سرخ و کشنده اش مرا از پيشاني بوسيد و گفت : حالا برويد و در اتاق 149 منتظر بمانيد. بار آينده اگر آمديد شما را جايي مي‌برم که در کنار چشمه اش بودا شويد !
يک بوسه‌ي نامريي روي سينه‌هايش گذاشتم و سنگين و بي ميل راه افتادم به طرف اتاق مورد نظر. باورم نشد. سر برگرداندم و دليله را ديدم در اتاق 148. اين پا و آن پا مي‌کرد و کمي هم از موهاي مرکبي اش سفيد شده بود. تقي به شيشه زدم. مرا ديد و دهانش از حيرت باز ماند. در را باز کرد و مثل هميشه زلال و باراني از گونه‌هايم بوسيد و من پرسيدم : کجا مي‌شويد خانم؟
انگار که در درونش هزار پرنده داشته باشد بي صبرانه گفت : مي‌روم ديدار کبير !
تا کبير گفت لبهايش سرختر شد و سفيدي موهايش زيادتر گشت و من گفتم : کبير هندي؟
گفت : هندي هندي. کبير هندي.
گفتم : سلام مرا هم به او برسان. بگو هي هي..
دليله گفت : تو که سر و سرت همه با موريس لوي ست کجا مي‌روي؟
گفتم : اکبر کپنهاگي. مي‌خواهم کمي از موريس دورتر باشم.
دگمه‌هاي کت مرا بست و گفت : به اکبر بگو خوابت را ديده بود دليله. براي خودت يک گربه‌ي خاکستري شده بودي و در مغرب آزاد و رها زندگي مي‌کردي.
سر دليله بوي نرگس مي‌داد. دست به عقيق‌هاي زرد که دور مچش پيچيده بود کشيدم و در دلم برايش آن کلمه‌هاي آرامي را تکرار کردم تا در راه کبير هندي آرامش و تاني داشته باشد.
خواست دوباره چيزي بگويد که چراغ سبز شد و او ساک و دفترش را برداشت و گونه چپم را بوسيد و غايب شد.
برگشتم و در اتاق نشستم. کاش من هم مي‌رفتم به دنبال آن چهره‌ي خندان ، آن شاهزاده ، آن دختر هندي ، ميرا آباي. در آينه خودم را نگريستم. يادم رفته بود اصلاح کنم. قيافه ام شده بود شبيه موميايي‌هاي مصري. انگار سالها پيش مرده بودم. انگار سالها پيش از اين لبهايم کبود شده بود و آن دختر اثيري که موهايش سرخ بود لب‌هايم را نبوسيده بود. چشم‌هايم را بستم و او را پيدا کردم. در آني که دستش به سمت دست من دراز مي‌شد و دستم را روي سينه‌هاش مي‌گذاشت و آرام مي‌گفت : يک جمله‌ي شيريني بگو. من در گوشش گفتم : شششکککششککشککتنتستاساستسا ليبل....
صورتم کمي به خود آمد از اين معاشقه‌ي نا مريي و جادويي. کاش در خانه‌ي اکبر هندوانه و بستني يا يک چيز خنکي باشد. چه تشنه ام شده است ! يک دفعه تلفن دستي ام زنگ زد. جواب دادم. خواهرم ليليت بود. گفت رفته است ديار مغرب و حالا کنار آدم نشسته است.
گريه ام گرفت و خنديدم و پرسيدم : آدم؟
گفت : يکي از زنهاي آدم شده ام. حالا 6 ماه است که حامله ام.
مي‌خواستم صداي آدم را بشنوم. خواستم. تا شنيدم انگار اين سرم با همه‌ي پدرم که صاحب چشمهاي آتشين و تيزي بود بزرگ شد و منفجر شد. چه صدايي ! چه صدايي ! خواستم بگويم ميم... که چراغ سبز شد و خنده‌هاي بلند آدم در فضا منتشر گشت و من اين روح مسافر از آنها دور شدم.
...
از خواب که بيدار شدم اکبر را ديدم. پشتش به من بود. پشتش شبيه اين خداهاي پريشان هندي بود که خميده بود و لاغر. داشت در کامپيوترش سحر و جادو مي‌نوشت. برخاستم. ميزش پر از ساعت و دارو و نوار و موهاي گربه و قطب نما بود. هر چهار ديوارش پر بود از ساعت‌هاي کوچک و بزرگ که زمينه‌ي همه‌ي آنها عکس خودش بود با دو دقيقه مانده به گربه شدن در زمانها ي مختلف. خواستم ببينم چه مي‌نويسد اين دخو که برگشت و مرا نگاه کرد و گفت : ببرک کجاست مردک؟
مي‌دانستم که اسم گربه‌ي اکبر ببرک مي‌باشد. گربه براي من هميشه بيش از يک گربه بوده است. اگر بتواني به اندازه 10 دقيقه از نزديک به صورت گربه نگاه کني خودت که گربه مي‌شوي هيچ ، متوجه اين هم مي‌شوي که جنابعالي داري به يکي از عجيب ترين و صورت و حالت يک انسان نگاه مي‌کني. انساني که دو دقيقه مانده است خدا شود. من آدم‌هاي گربه و گربه‌هاي آدم زياد ديده ام.
گفتم : ببرک رفته است مطبخ تا براي ما غذا درست کند !
اکبر با صداي بلند گفت : ببرک... ببرک...
صداي کلفت و دو رگه‌ي ببرک از آن مطبخ شنيده شد : چه مي‌خواهي اي پادشاه؟
اکبر دستي به ريش بزي و سبيلش کشيد و گفت : چه مي‌پزي امروز؟
ببرک گفت : پادشاهيم چوق ياشا ! خرگوشي که آليس را برد و آواره اش کرد. کمي هم ران رخش رستم. کمي هم از زبان خودم و کمي هم از لبهاي دختري که حالا در مغرب نشسته است و برايت جوراب مي‌بافد. براي نوشيدني هم اشک قو و درياي سرخ و خون قرقاول. چرا مي‌پرسي اي پادشاه گربه‌ها؟
اکبر خنديد و گفت : نمکش کم باشد شايد اين مهمان ناخوانده شور دوست نداشته باشد.
گفتم : من نمي‌دانستم که تو پادشاه گربه ساناني.
جوابم را نداد اکبر. دوباره تق و تق زد به صفحه‌ي کيبورد. نشستم. خسته بودم. چشم بر هم گذاشتم تا کمي بخوابم که صداي اکبر چشمهاسم را باز کرد : شام حاضر است بيگانه !
بلند شديم و دست و صورت را شستيم و نشستيم. قاشق و چنگال‌هاي ميز اکبر عجيب ترين قاشق و چنگالهايي بود که تا به حال ديده بودم. دراز و ترسناک. شبيه ابزار جراحي. اکبر با آن دستهاي کبود و پر مويش شروع به خوردن کرد. اين اکبر نبود. اين درون آن اکبر بود که در برابر من ديده مي‌شد و مي‌خواست دو دقيقه‌ي بعد خدا شود.دست‌ها کبود و گوشها تيز و پر مو و چشم‌ها دو دگمه‌ي سياه و تيز و بيشتر اگر وصفش کنم دمي سرخ هم که مي‌خواست بزند بيرون. هنوز لب به غذا نزده بودم که سرش را بلند کرد و صورتش عوض شد و شد صورتي شبيه صورت يک خداي بدوي ( چيزي شبيه کيرتي موخا ) و گفت : چشم‌ها و گوش‌هاي اين زن را تو بخور. من هم گوشت و جانش را مي‌خورم.
اعتراضي نکردم و ترس مانند سوسکي سياه و بزرگ بر روي پيشاني ام راه مي‌رفت و مي‌خواست راه قلبم را پيدا کند. خانه ، خانه‌ي اکبر بود و اکبر هم طبق معمول تلخ و مرموز. چشمها خوشمزه بود. گوشها صورتم را گرمتر مي‌کرد. انگار اولين بار بود که در عمرم غذا مي‌خوردم. اکبر دوباره نگاهم کرد و صورتش صورت آن خداي پر مو و چشم آبي شد. يک دفعه با کف دستش به پيشاني ام کوبيد و آن سوسک افتاد و من لرزيدم و اکبر گفت :
_ نمک هم بزن به اين دستها که روح شيرينش در مغرب براي من جوراب مي‌بافد.
برگشتم و نگاه کردم به ببرک که شبيه چيني‌ها نشسته بود و چنگ مي‌زد. چيزي نگفت ببرک. گفتم : چه مي‌گويي اکبر !
دست را از دستم گرفت و بلعيد و بعد سر خرگوش را از تنش بريد و گفت : بيا اين را بخور بيگانه.
مغز خرگوش را خوردم و انگار که از خواب بيدار شده باشم اکبر را ديدم در هيئت همان سوسک سياه که در حين خوردن پاهاي آن زن با خودش حرف مي‌زد.
به ببرک نگاه کردم و گفتم : مرا مي‌ترساند اين اکبر کاري کن.
اکبرتا صداي مرا دوباره شنيد، لرزيد و سوسک اش شکاف برداشت و خودش بيرون امد و گفت : خون تازه مي‌خواهم. آهويت کجاست اي بي دين.
گفتم : آنجا در کتابم خوابيده است.
دستش را تا مطبخ دراز کرد و کوزه‌ي آب را برداشت و به دستم داد و گفت : بيدارش کن آن ستمگر را. بيدارش کن و سيرابش کن.
گفتم : آب؟
برخاست. آهو را از خواب بيدار کرد و ابش داد. آهو آب را نوشيد و با تعجب مرا نگريست و انگار با آن چشمهاي سياهش از من پرسيد : آب خوردن از دست اين خداي پر مو چه معنايي دارد؟
سرم گيج مي‌رفت. انگار از جايي از درزي باريک آن زندگي هندي ام خودش را مي‌ريخت به سرم. به درونم. نگاهش کردم. چيزي نگفتم. اکبر سر آهو را گرفت و گفت : برو پيش يار من در مغرب اين بوسه را هم ببر. بگو **** مرا اينجا تنها گذاشتي و رفتي. ****‌هاي اينجا بارانهاي تو را ندارند. خنديد اکبر. سر آهو را گوش تا گوش بريد و خونش را در ليوان ريخت و نانش را در آن آغشته کرد و کمي جويد و گفت : اسم واقعي تو چه بود؟
صورتم ديگر شد و سياه و پر ستاره شدم و صدا از من بر آمد : خوخانف !
هايي گفت و نشست و ريش بزي اش را از صورتش برداشت و خنديد و گفت : از کپنهاگ من خوشت آمد؟
نشستم و آن مرد چند سال پيش شدم و گفتم : هي. هنوز کوچه‌هايش را مي‌گردم و تاريکي اش را تجربه مي‌کنم...
ران رخش را به دستم داد و گفت : چه عجب ياد مرا کردي و اين جا آمدي؟ مگر موريس مرده است؟
گفتم : موريس نمرده است. همين طوري در حجره اش نشسته و مثل هميشه دستش را زير چانه اش گذاشته است و جهان را از چشم‌هاي من مي‌نگرد. من هم حاجي سياح شده ام و جهان نوردي مي‌کنم اي از عجايب روزگار.
بي حوصله بود اکبر. دست چپش را کند و کناري گذاشت و گفت : فردا تو را مي‌برم به ميدان ! ميداني که روي همين کلمات ساخته شده. اسب بياور.
ديگر حرفي نزد. من هم سرم را برداشته و روي تخت گذاشتم و دراز کشيدم. اکبر گفت : آهويت رفته است مغرب. رفته است تا يار مرا ببيند و با او از بي وفايي‌هاي من بگويد...
انگار که قه قه مي‌خنديد اکبر. تنم خوابيده بود. سرم گفت : شب خوش اي پادشاه!
...
بيدار که شدم خبري از آن عجايب روزگار نبود. غيبش زده بود. از مطبخ صداي نغمه و ني مي‌آمد. ببرک نشسته بود روي ميز و صبحانه مي‌خورد. چند کنيز چيني هم برايش آواز مي‌خواندند. گفتم : ببرک خانم اين اکبر کجا شده است؟
سرش را بالا آورد و صورتش را شبيه يکي از فيلسوفان پير يوناني کرد و گفت : پادشاه جن‌ها رفته است سراغ زني که قناري اش خوش آواز ترين قناري جهان و خنده اش بي رحم ترين خنده‌ي جهان است.
گفتم : خوشا بر حال او که..
ببرک گفت : در ميان هند و چين آبي ست که هر هزار صد سال مي‌جوشد و تن آدمي را باغ و حاضر مي‌کند. آن زن از آن ديار آمده است.
خنديدم و گفتم : صبحانه چه مي‌خوري اي آن در اين !
خنديد و گفت : عقل بزرگ را !
گفتم : دل من تنگ مي‌شود در اين دام !
گفت : بر پشت کامپيوتر اکبر بنشين و قدري با تلما حرف بزن.
تلما را مي‌شناختم. خانه اش در امين السلطان تهران بود. از نوادر روزگار. خط خوبي هم داشت. صنمي بود براي خودش.. آرزوي همه‌ي دستهاي آن ديار.. گهگاهي هم به ميهماني آن نديدني‌هاي درخشان مي‌رفت و مي‌امد و براي موريس لوي سفيد مي‌پوشيد و آواز مي‌خواند و موريس لوي با آن همه پيري اش فرفره مي‌شد و مي‌چرخيد..
برخاستم و ياهو را باز کردم و تلما را پيدا کردم و سلامي نوشتم و زيرش پر طاووسي کشيدم و فرستادم. تلما هم ستاره‌ي سليماني کشيد و سلامي نوشت و پرسيد : اکبر کجا رفته است؟
نوشتم : اکبر رفته است به جنگ ديوي که زمين و زمان کپنهاگ را مي‌سوزاند و تاريکتر و سرد تر مي‌کند.
تلما نوشت : عجب !
نوشتم : يکي از شرطهاي وصال توراندخت اين شهر کشتن آن ديو است.
جوابي از تلما نيامد. چيزي نگفتم ، ننوشتم. بي خبر از ببرک چنته و بارم را برداشتم. از خانه خارج شدم. مي‌خواستم آن شهر را براي هميشه ترک کنم که کسي گفت : خوخان خوخان ن ن...
برگشتم. عالم آرايي بود که نظيرش را در هيچ بلاد و زباني نديده بودم. تعظيمي کردم و خواستم دست به آن صورت خياليش بکشم که گفت : کسي که دلش بيم و پروا داشته باشد كي دست به صورت عالم آرا بکشد..
گفتم : پروا کدام است خانم. من همه شيرم.
خنديد و گفت : شرطها را به جا بياور
برگشتم و آن تبريزي جوان و ماجرا جو شدم نشسته بر اسب سياه ترکمني و صورتش را نگاه کردم و ياد و نشاني از تلما در هيئتش ديدم و قلبم لرزيد و نفسي کشيدم و به روي خود نياوردم و گفتم : بشمار شرطهايت را اي تازه خدا شده !
گفت : پوست ديوي مهيا کن. بپوش آن پوست را و با اکبر بگرد !
گفتم : همين؟
خنديد و چشم دوخت به درخت پرتغال. از پرتغال صداي او آمد : نه اکبر را بکش نه بگذار اکبر تو را بکشد.
گفتم : آن وقت نه اکبر مي‌تواند زبان تو را بخورد نه من مي‌توانم شب شيرين را از چشمهاي تو بگيرم.
گفت : رسم روزگار ما اين است خوخان.
گفتم : اسم آموزگارت را به من بگو.
گفت : اسمش را بر سينه ام نوشته اند.
خنديدم و پستانهاي زهرآگينش را از اين فاصله بوسيدم.
..گفت : مرد اين گرديدن هستي يا نه؟
چاره اي نداشتم. آرام چشمهاي موريس را در درونم خواباندم و رفتم و ديو شدم. اکبر نيزه انداخت و من نيزه را شکستم. من آتش و قاروره انداختم و اکبر ابرها را گفت که ببارند و آتش من خاموش شود...
ما در جنگ بوديم و آن زيبا با همراهانش به تماشا نشسته بودند و مي‌خنديدند. شب که شد اکبر برگشت. من هم دوباره براي خوردن چشم‌ها و گوشهاي آن مغربي به خانه اش رفتم و اکبر دوباره گفت : از کپنهاگ من خوشت آمد؟
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید