نمایش پست تنها
  #42  
قدیمی 01-13-2011
SonBol آواتار ها
SonBol SonBol آنلاین نیست.
معاونت

 
تاریخ عضویت: Aug 2007
محل سکونت: یه غربت پر خاطره
نوشته ها: 11,775
سپاسها: : 521

1,688 سپاس در 686 نوشته ایشان در یکماه اخیر
پیش فرض

رمان بامداد خمار - فصل سی و نهم





دایه خانم اثاث را از كالسكه پیاده می كرد و در آشپزخانه یا اتاق پذیرایی می گذاشت. من پا به حیاط گذاشتم و مات و مبهوت به در و دیوار خیره شدم. تمام این خانه به اندازه حیاط خلوت خانه پدری ام نیز نمی شد. آن عروسی فقیرانه و این خانه محقر و آن روز سخت و درناك كه روز ازدواج من بود، مرا از پا افكنده بود. آب انبار كوچكی درست زیر اتاق بزرگ قرار داشت و من می ترسیدم كه سقف آب انبار كه كف اتاق بود فرو بریزد و ما را در كام خود بكشد. خسته در كنار دیوار ایستاده بودم و به كف آجری و در و دیوار حیاط كه در سایه روشن اول غروب غریب و غمبار می نمود چشم دوخته بودم. بره آهویی بودم كه در دشتی خشك و غریب تنها و سرگردان مانده و در پشت سرش شكارچی و مقابلش سرزمینی مرموز و ناشناخته گسترده بود. تنها و دل شكسته بودم. گله مند از پدرم، از مادرم و از دنیا.

دلم می خواست رحیم نیز كنار من باشد. ولی او درگیر رفت و آمد و كمك به دایه جان بود. این خانه كه برای او نیز تازه بود، ظاهرا در چشم او جلوه ای دیگر داشت. از اتاق خارج شد. متوجه من شد كه كز كرده بودم و هنوز در گوشه حیاط به دیوار تكیه داده بودم. كنارم آمد و دست راست را بالای سرم به دیوار تكیه داد و مرا در سایه وجود خودش قرار داد. اولین دفعه ای بود كه آن موهای پریشان و آن لبخند شیطنت آمیز را این همه از نزدیك می دیدم. پرسید:
- چرا این جا ایستاده ای؟ بفرمایید توی اتاق. شب را تشریف داشته باشید.
لبخند زد و دندان های سفید و محكمش پدیدار شدند و باز دل من ضعف رفت. انگار هر آنچه اندوهبار بود با جریان ملایم و زلالی از قلبم شسته شد. همچون مه در زیر تابش نور خورشید محو و نابود شد. چنان بر من و بر روح من استیلا یافته بود كه با یك نگاهش، با یك لبخندش، با یك كلامش به زانو در می آمدم. اگر لازم می شد، یك بار دیگر می جنگیدم. بار دیگر شكوه و جلال جشن های مجلل ازدواج را زیر پا می گذاشتم. در یك آلونك خانه می كردم ولی فقط به شرط آن كه این مرد این گونه برابرم خیمه بزند و بر سرم سایه بیفكند. حالا تازه متوجه می شدم كه او یك سر و گردن از من رشیدتر است. گرچه دایه سفره را گسترده و بر آن بساط شام را چیده بود، دیگر گرسنه نبودم. دلم نمی خواست شام بخورم. دیگر حتی حضور دایه را نیز نمی خواستم. فقط تنهایی را می خواستم و فقط رحیم را می خواستم. از شوخ طبعی او لذت می بردم. حالا دیگر بوی چوب نمی داد ولی زلف هایش همچنان پریشان بود و چشمانش همان چشمانی بود كه چنان برقی از آن ها ساطع می شد كه وجود مرا تسخیر می كرد. تنها حضور او در كنار من به قلبم آرامش می بخشید و آلام مرا تسكین می داد. انگار خبر خوش و مژده شادی بخشی شنیده باشم خوشحال می شدم.
رحیم دوباره پرسید:
- امشب سر ما منت می گذارید؟
سرم را به دیوار تكیه دادم و چشم هایم را بستم و گفتم:
- امشب و هر شب.
سرش را به عقب انداخت و به قهقهه خندید. شیفته تر شدم. دایه لاله ها را روشن كرد و در طاقچه اتاق ها گذاشت و ما را برای خوردن شام صدا كرد. بعد از مدت ها توانستم یك شكم سیر غذا بخورم. نمی دانم به خاطر آن بود كه فشار پدر و مادرم از سرم برداشته شده بود و از قفسی كه در آن تحت نظر بودم رها شده بودم و مسیر زندگیم به اختیار خودم واگذار شده بود یا به دلیل آن كه به آنچه می خواستم رسیده بودم. حال پرنده ها را داشتم. آزاد، بدون ترس و واهمه. سرخوش.
دایه از جا برخاست و دل من فرو ریخت. گفت:
- محبوب جان، من هم باید بروم. می دانی كه منوچهر بهانه مرا می گیرد. خانم گفتند زود برگردم و به او برسم. آخر خانم جانت خیلی خسته هستند.
مادرم خسته بود؟ برای عروسی دخترش زحمت كشیده بود؟ چه كرده بود؟ چه گلی به سر من زده بود؟ حالا دایه را هم احضار كرده بود. آن هم در شب زفاف من. شبی كه خانواده عروس تا صبح در خانه او می ماندند و او را تنها نمی گذاشتند. ولی در نظر پدر و مادر من رحیم شوهر من آن قدر ها ارزش نداشت. در نظر آن ها او باید مرا به هر صورت كه بودم قبول می كرد و روی سر خود می گذاشت. حتی اگر معلوم می شد دسته گل به آب داده ام و دو تا بچه هم دارم باز رحیم مرا با منت می پذیرفت. مرا، این تافته جدا بافته را. بنابراین حتی حضور دایه نیز غیر ضروری بود.
با رنجش از جا برخاستم و گفتم:
- می روم دست هایم را بشویم.
دایه از پله ها پایین دوید و با پارچ از پاشیر آب آورد. آب حوض كثیف و لجن گرفته بود. می دانست كه به آن دست نمی زنم. رحیم هم همراهم آمد. دایه آب ریخت و ما دست و دهانمان را شستیم و خشك كردیم. رحیم رفت تا چراغ بادی را روشن كند و روی پله دالانی بگذارد كه به در كوچه منتهی می شد تا دایه هنگام رفتن جلوی پای خود را ببیند. بیچاره فیروز خان گرسنه و تشنه توی كالسكه منتظر دایه بود. با وجود اصرار من، دایه جانم لازم ندیده بود كه به او شام بدهد و گفته بود:
- چه خبر است؟ لازم نیست اول غروب شام بخورد. می رود خانه شامش را می خورد. دیر كه نشده! نترس از گرسنگی نمی میرد.
دایه مرا از پله ها بالا و به اتاق تالار برد و در آن جا در بین آن اتاق و اتاق كوچك تر را كه حجله زفاف من نیز بود، گشود. رختخواب ساتن صورتی را روی زمین پهن كرده بود. هر دو چراغ لاله را كه شمع در آن ها می سوخت به آن جا آورد و دو طرف طاقچه نهاد. لاله های رنگین روشن با نقش ناصر الدینشاه كه با سبیل های چخماقی از روی طاقچه به من نگاه می كردند. دایه دست مرا گرفت و گفت:
- بنشین.
روی لحاف دو زانو نشستم و دست ها را بر زانو نهادم. مثل مرغ سركنده بودم. تنم می لرزید. چهر ه ام به سوی در بود. انگار میان دود و مِه احاطه شده بودم. منتظر ناشناخته ای بودم كه چاذب و موحش بود. تنها بودم. بی كس بودم. طرد شده بودم. با این همه به تنها پناهی كه بعد از این در زندگی داشتم دل سپرده و امیدوار بودم.
__________________
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید