دلم تنگ است
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است
نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
زمان چه دیر می گذرد
و لحظات،حدیث کهنه انتظار را تکرار می کند
من از لحظه لحظه خود خسته ام
من از بیهودگی ها......من از سادگی این همه تزویر
من از شرارت این همه قلب
و بیگانگی این همه صورت خسته ام
من از فاصله این همه دست
و تنهایی این همه دوست خسته ام
من از تکرار این همه روز......این همه شب
این همه حرف......و تکرار این همه درد خسته ام
و من
هنوز در آغاز آوارگی خویش پرسه میزنم
در خیابانهایی که به گرد خورشید می گردند
برای یافتن شانه های دوست مانندی
که بر آن تکیه کنم
|