
01-26-2011
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
پرورش ناگفتنی
مردی عاقل ، سوار براسب از چمنزاری می گذشت . ناگهان مردی را زير سايه درختی در حال خواب مشاهده کرد و ديد که ماری در حال خزيدن به داخل دهان اوست . مرد با شتاب به فرد خفته نزديک شد . ولی ديگر کار از کار گذشته بود .
عاقلی بر اسب ، می آمد سوار
در دهان خفته ای ، می رفت مار
آن سوار ، آن را بديد و می شتافت
تا رماند مار را ، فرصت نيافت
سوار چون فرد عاقلی بود اول چند کشيده جانانه بر فرد خوابيده زد . خوابيده با تعجب بيدارشد که چرا اين کشيده ها را خورده ولی تا به خودش بجنبد با ضربات پياپی سوار روبرو شد که با تحکم و زور او را به زير يک درخت سيبی کشانيد که در زير آن سيب های پوسيده بسياری ريخته شده بود . سوار گفت که ازين سيب های پوسيده بخور وگرنه بيشتر تنبيه می شوی ! و مرد ناچارا چندان خورد که ديگر معده اش تاب و توان نداشت و سيب های پوسيده از دهانش بيرون می ريخت .
سيب چندان مرد را ، در خورد داد
کز دهانش ، باز بيرون می فتاد
مرد بدبخت دائم نفرين می کرد که : « ای مرد سوار ، تو از وضعت پيداست که آدم با شخصيتی هستی ، من بتو چه کردم که اينطور بلا بر سرم می آوری ، اقلا يکباره تيغ بردار و هلاکم کن ! خدايا ، تو خودت اين مرد را هلاک کن و مکافاتش را بده » و ازين حرفها ...که سوار کار گفت : « الان وقتش رسيده که در اين صحرا بدوی تا نفست در بيايد ! »
هر زمان می گفت او ، نفرين نو
اوش می زد ، کاندرين صحرا بدو
مرد می دويد و سوار کار هم سوار بر اسب با تازيانه او را وادار به دويدن بيشتر می کرد .مرد بدبخت چندين بار افتاد و بلند شد و در صحرای پر از خار هزاران زخم ديد ولی چاره ای نداشت ، چون ايستادن با چوب خوردن يکی بود . مرد آنقدر دويد تا از نفس افتاد ، در اين هنگام حالت قی بر او غالب شد و در نتيجه هر چه که خورده بود همراه با آن مار از معده اش بيرون زد . مرد چون آن مار را ديد همه ماجرا را فهميد و به سوار کار عاقل سجده نمود .
چون بديد از خود ، برون آن مار را
سجده آورد ، آن نکو کردار را
مرد از تمام نفرين هايی که کرده بود معذرت خواست ولی يک راز را بعنوان سوال مطرح کرد که : « ای سوار عاقل ، چرا تو از اول ماجرا را برای من نقل نکردی که من بدانم قضيه چيست تا خودم با کمال ميل با تو همکاری بکنم و اينقدر هم به تو توهين نمی شد ؟ »
شمه ای زين حال ، اگر دانستمی
گفتن بيهوده ، کی تانستمی
ليک خامش کرده ، می آشفتی
خامشانه ، بر سرم می کوفتی
مرد عاقل پاسخ داد : « اگر من می گفتم که مار، در معده تو است تو خودت سکته می کردی و ترس قاتل جانت می شد و ديگر تاب و توانی برای اينهمه تلاش و کوشش نداشتی ، پس من ناچار به پرورش ناگفتنی تو بودم . »
گفت اگر من گفتمی ، رمزی از آن
زهره تو آب گشتی ، آنزمان
گر ترا من گفتمی ، اوصاف مار
ترس از جانت ، بر آوردی دمار
اين حکايتی است که از سوی مولانا در دفتر دوم مثنوی معنوی (1945-1890) نقل شده است . از اين داستان ياد گرفتیم که هميشه در مقابل « پيران دانا » صبور باشیم . امکان ندارد آنان بی دليل دستوری بدهند .
نه ! نه ! نگوئيد امروزه قصه « پيران راهنما » ديگر بسر آمده است . بله ، بله ، بايد گشت و « پير » را يافت ،
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|