شب شد. شاپور خود را برای خواب آماده می کرد
کرد که ناگهان در اتاق به صدا درآمد.
_ چه مسئله ی مهمی پيش آمده است که تا صبح نمی توانستی صبر کنی؟
قباد در حالی که با نگاهی سرزنش آميز به شاپور می نگريست، پاسخ داد:
_ بخشيد سرورم، به من اطلاع داده اند که شما برادر کوچک ترتان... بهرام را به حکومت مناطق شمال شرقی منصوب کرده و به او اجازه داده اید تا برای مبارزه با دشمن از پايتخت خارج شود. آيا اين امر درست است؟
_ بله کاملاً درست است.
_ مرا ببخشيد که این گونه سخن بر زبان می رانم... ولی مگر شما نمی دانید که هر يک از شاهزادگان مدعی ای در مقام سلطنت شما هستند. برادرتان اردشير همینک در زندان است. يزدگرد آدم بی ضرريست زیرا حس جاه طلبی در او وجود ندارد. خسرو هم که کودکی بيش نيست. اما بهرام بر خلاف بقيه سر پرشوری دارد. او اينجا کاملاً در اختيار شما قرار داشت، ولی حالا درست مثل شيری می ماند که از قفس آزاد و در ميدان رها شده باشد. بهتر است تا دير نشده جلوی او را بگيريد.
شاپور گفت:
_ مگر چه کاری از او بر می آید؟ او فقط سه هزار مرد در اختیار دارد. احتمالاً يا در جنگ کشته می شود... يا شکست خورده و با سرافکندگی بر می گردد. در هر دو حالت... من از دست اين به اصطلاح مدعيه سلطنت تو خلاص می شوم. پس بهتر است بروی و بخوابی و شب خوب ما را هم اینگونه خراب ننمایی.
شاپور از قباد جدا شد و سالن را ترک نمود. بجای تفکر در مورد اوضاع مملکت بيشتر عجله داشت تا به همبستر زيبايش برسد. قباد که از بی خردی شاپور تعجب کرده بود، زير لب گفت:
_ ولی من اين طور فکر نمی کنم. مطمئن باش... يک روز از اينکه حرف مرا گوش نکردی و پند مرا به کار نبردی، پشيمان خواهی شد.
بدين ترتيب شيری درنده در ميدان رها شد.
__________________
تو همه راز راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان آرام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
|