مهرماه، یادنام میترا، امشاسپند میانجی نیکی و بدی، و ایزد مهربانیست که نماد او (ترازو/ میانة سال) نشانه دادگری و میانهروی میباشد. بنا بر شاهنامه، فریدون بنیانگزار کیش شگرف «مهر» بهشمار میرود و بنابراین، ریشههای این آیین، نه زمان اشکانیان بلکه به دورانی بس دیرینه میرسد. همان سان که نوروز (با نماد جمشید)، جشن ملی به شمار میآید، مهرگان (با نماد فریدون) جشن مقاومت ملی ایران در برابر هزارهای اهریمنی (با نماد زهاک) میباشد. سران لشگری و کشوری با رویکرد به زهاک، خطایی بزرگ را انجام دادند و از چاله به چاه افتادند. ببینیم در زمان زهاک (که زمانههای بسان آن، چند بار در تاریخ ایران تکرار شد) چه بر سر ایرانیان آمد:
۱. با برنامهای درازمدت، نظام سیاسی و اجتماعی ایران چنان دگرگون گردید که مردم را آلوده به دیوپرستی کند:
نهان گشت آیین فرزانگان پراکنده شد کام دیوانگان
هنر:خوارشد،جادویی ارجمند نهان:راستی، آشکارا: گزند
شده بر بدی دست دیوان،دراز ز نیکی نرفتی سخن جز به راز
۲. دختران جمشید (شهرناز و ارنواز) که به دست زهاک گرفتار آمدهاند، شستشوی مغزی میشوند و بدین سان، زن ایرانی از هویت درونی خویش، خالی میشود:
بپروردشان از ره جادویی بیاموختشان کژی و بدخویی
۳. درباره زهاک (این ستاییدة شبه روشنفکران معاصر ما) چنین آمده است که هرکجا «نامور دختری خوبروی» مییافت، بیگفت وگو، به حرمسرای خود میبرد. هر روز دو جوان ایرانی را میکشت و مغز سر آنان را به ماران کتفهایش میداد. (اشارهای نمادین به کشتن اندیشه).
ندانست خود جز بد آموختن جز از کشتن و غارت و سوختن
زهاک، این رفیق محبوب جهانوطنیها! برای رسیدن به قدرت، چاهی برای پدرش میکند و او را میکشد. و به قول فردوسی بزرگ، اگر فرزند بد به خون پدرش دلیر شود، حرامزاده است و: پژوهنده را راز با مادرست. زهاک سبک مایه و بیدادگر، اموال مردم را مصادره، و نظامی اشتراکی و بدوی مستقر مینماید.
چگونه پس از چندین سده، ایرانیان توانستند دوباره شاهنشاهی اهورایی را به میهنشان بازگردانند و از چه چارهها و راهبردهایی بهره جستند؟
در داستان آبتین پدر فریدون درباره پیکارهای پارتیزانی و پایهریزی پیروزی نهایی، نکتههایی بس آموزنده نهفته است که تاکنون چنان که باید، بررسی نگردیده است. ما از آنجا آغاز میکنیم که جمشید از زهاک شکست خورده و به سیستان و سپس به چین میگریزد و در اینجا به دست زهاک کشته میشود.
*فرار در هنگام ناتوانی: این ساده ترین اصل طبیعیست و به معنای بزدلی نیست زیرا به محض آنکه نیرویی برتر گرد آمد، میتوان دوباره به جنگ با دشمن شتافت.
*به جا گزاشتن نسل و یادواره تاریخی: از نسلی که جمشید در سیستان به جا نهاد، خاندان کرشاسپ (نیای رستم) بالید و در چین نیز آبتین پدر فریدون به کینخواهی جمشید، با زهاکیان در جنگ و گریز بود. بازماندگان جم در درازای سدهها یاد او را نگه داشتند و به دشمن دیوپرست نپیوستند.
*یافتن پایگاه مقاومت: آبتین که نمیتوانست یکسره در قلمرو دشمن، پایداری کند به سرزمین «بسیلا» پناهنده شد که دور از دسترس زهاکیان بود. البته در آنجا نیز هوشیاریاش را حفظ کرد و اجازه رخنه دشمن را نداد.
*مرگ بهنگام: کشته شدن نابهنگام و مفت مردن، کاری را از پیش نمیبرد و نیز ترس بیجا ... آبتین به موقع خود، به ایران بازگشت و فرزندش فریدون را به دژی در دماوند فرستاد که به دور از گزند زهاکیان بود. آبتین با فداکاری، نیروهای زهاک را به دنبال خود میکشانید تا از فریدون غافل شوند و سرانجام این پدر پیکارگر به دست زهاکیان کشته شد.
*رخنه دردستگاه دشمن: ارمانک و گرمانک، دو میهندوستی بودند که به عنوان آشپز به بارگاه زهاک رخنه کردند و هر روز به جای یکی از دو جوانی که باید کشته میشد، گوسپندی را میکشتند و مغز آن را با مغز سر جوان دیگری که با اشک و اندوه شاهد قربانی شدنش بودند، میآمیختند. این دندان روی جگر گزاشتن، موجب شد که جوانانی که از چنگال زهاکیان رها میشدند، در کردستان نیروهای مقاومت ملی را تشکیل بدهند و در حمله سپاه ایران به بابل (پایتخت زهاک)، به ایرانیان بپیوندند.
*بازجویی تبار و نژاد: فریدون نوجوان از مادرش فرانک درباره گزشتهها میپرسد و خواهان آگاهیهای تاریخیست. وی به این دانستهها بسنده نمیکند و خواهان انجام کاری برای میهنش میباشد.
*جهان را به چشم جوانی مبین: این اندرز مادر خردمند و فرزانه فریدون به اوست؛ زمانی که فریدون بر اثر جوش و خروش جوانی، میخواهد شمشیر بکشد و یکتنه به رزم زهاکیان بشتابد. فرانک همسر آبتین، به خوبی نقش زن ـ مادر ایرانی در آموزش و پرورش کودکان امروز و پیکارگران فردا را نشان میدهد.
*آمادگی مردم برای قیام: بهترین و هوشمندترین رهبر نیز نمیتواند بدون پشتوانه مردمی، به رزمگاه گام نهد. تا زمانی که دلاور سپاهانی یعنی کاوه آهنگر، درفش شورش را برپا نکرده بود، فریدون نمیتوانست یکتنه کاری انجام دهد.
*رای منفی به نظام اهریمنی: آنگاه که زهاک گواهی مردم را برای مشروعیت و مقبولیت نظام خویش میخواهد، کاوه که از هژده پسرش تنها یکی مانده است، میخروشد و این تومار را پاره میکند. او دیگر چیزی را ندارد که از دست بدهد و نگران منافع شخصی و شغلیاش باشد!
موقعیت شناسی و فرصت طلبی: زمان تاخت ارتش آزادیبخش ایران، هنگامیست که زهاک به هندوستان رفته و بسیار دور از مرکز و پایتخت است.
*همزمانی قیام: خیزشهای پراکنده و ناهمزمان به دشمن این امکان را میدهد که قیامها را یکایک و به یاری نیروهای کمکی، سرکوب کند. بنابراین کامیابی فریدون در گرو آن بود که از هرسو ایرانیان برخیزند و میبینیم که سپاه جنوب (سپاهان/ به رهبری کاوه) با پیوستن به سپاه شمال (فریدون) و سرانجام یاوری سپاه غرب (کردستان/ جوانان رهایی یافته) همچون موجی خروشان، زهاکیان را تارومار میکنند.
*رزم افزار ویژه: به یاری پرگار (نماد دانش)، گرزی گاوسر (نماد فن آوری) برای فریدون میسازند تا با آن، به جنگ زهاک برود. زهاک یک جادوگر بزرگ است و پایتخت او افزون بر مزدورانش، با طلسمهایی حفاظت میشود. بنابراین فریدون نیز باید از افسونگری آگاهی داشته باشد. جادو یعنی دانشی که در راه اهریمنی به کار رود و افسون فریدون، آگاهی اهورایی و توان فراانسانی برای نابودی دیوپرستی بود. نه ایمان، و نه سپاه، و نه فن آوری، هیچیک به تنهایی کارساز نیستند و باید در پرتو یک رهبری خردمندانه با هم بیامیزند. با پیروزی فریدون:
زمانه بی اندوه گشت از بدی گرفتند هرکس ره بخردی
دل از داوریها بپرداختند به آیین یکی جشن نو ساختند
نشستند فرزانگان شادکام گرفتند هریک ز یاقوت جام
__________________
تو همه راز راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان آرام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
ویرایش توسط فرانک : 02-08-2011 در ساعت 04:51 PM
|