
02-16-2011
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
داستان
در زیر سوسوی چراغ بالابلند سر کوچه
برف سنگینی سوز سرمای شب را شکسته بود که از شدت آن شیشه گلخانه یخزده بود. دو ساعت بیشتر بود که مشغول شستن ظرفها بود و پاندول ساعت دیواری زنگ ساعت یک بامداد را به صدا درآورده بود. صدای تق و شق ظرفها صدایی نبود که خواب شوهر و فرزندانش را آشفته کند:
- یک قاشق، دو قاشق، سه قاشق...
- یک بشقاب، دو بشقاب، سه بشقاب...
- یک لیوان ، دو لیوان....
ساعت دیواری زنگ ساعت دو نصف شب را به صدا درآورد. بی اختیار دوباره شروع به شمردن کرد:
- یک زنگ، دو زنگ، سه زنگ...
در بیرون از خانه صدای زنجیری که ماشینی را بدنبال خود میکشید برف هارا می نوردید و یک دفعه صدای شکستن آخرین بشقابی که در دستش مانده بود در آشپزخانه پیچید. وقتی دولا شد که آنها را جمع کند درد کمر در همه جانش پیچید:
- ئاخ...
ده ستش را با عجله کنار کشید که حالا دیگر خون از آن جاری شده بود.
شاید این آخرین بشقابی بود که باید می شست. آنطرفتر هنوز مقداری ظرف مانده بود.
در زیر سوسوی چراغ بالابلند سر کوچه بارش برف تابلوی متفاوتی بود از انچه که در دل آن شب زمستانی روی میداد. اما بدون هیچ اتفاقی تمام شهر در خاموشی غریبی کم کم به زیر لحاف سفیدی می خزید و در خواب سنگینی فرو میرفت در حالیکه او تازه خواب از سرش پریده بود، چسبی که به انگشتش زده بود کمی خیس خورده بود. در بسترش کمی جابجا شد. دوباره شروع کرد:
- یک گوسفند، دو گوسفند، سه گوسفند...
بی فایده بود ، خوابش نمی گرفت. صدای سوتی در سرش پیچید که بی خوابی اش را بیشتر دامن میزد. بدون اینکه چراغ را روشن کند به سوی پنجره آشپزخانه رفت. پرده را کنار زد و به بیرون نگاد کرد . در زیر سوسوی چراغ بالابلند سر کوچه احساس کرد یک نفر ایستاده و به او خیره شده است . کمی ترسید ، نه خوشحال شد. قلبش تپیدن گرفت دوباره شروع کرد به شمارش
- یک تپش قلب، دو تپش قلب، سه تپش قلب...
سراسیمه به بسترش برگشت و خود را در آغوش شوهرش مچاله کرد.
- خوشحالم؟ می ترسم؟؟
صدای زنگ در بلند شد!! خواست شوهرش را بیدار کند ، آنجا نبود، با عجله به اتاق بچه هایش رفت آنها هم نبودند!! خودش را به اتاق خوابش رساند و لحاف را روی سرش کشید. با تکان دستی به خود آمد. شوهرش بود:
- خواب بد می بینی بیدار شو! برو قرص خوابت را بخور.
- من که خواب نبودم تا خواب ببینم!
بی فایده بود . خواب از سرش پریده بود. کلمات و جمله ها عین وروجک احاطه اش کردند و اورا تا پشت میز مطالعه اش بردند و چراغ مطالعه را روشن کرد و روی دفترش تمرکز کرد. به وسعت کوچک دفترش برف می بارید و سو سوی چراغ بالا بلند مطالعه اش تابلوی بدیعی بود از برف و سرما. دستانش از شدت سرما توان نگه داشتن قلم را نداشت، سنگینی برف را روی شانه هایش حس می کرد که کم کم چون ملحفه ای سفید او را در میگرفت:
- داری دچار فراموشی میشی ! بهتره هر چیزی که لازم بود بشماری. آلبوم عکس هم بد نیست ، جدول ضرب را هم فراموش نکن!
دکتر با یک عالمه دارو این توصیه ها را به او گفته بود:
- یک قرص، دوقرص، سه قرص...
- من عمدا فراموش میکنم ، اگه اینکارو نکنم دیونه میشم دکتر!
- آنوقت همه چیز را فراموش میکنی حتی خودت را .
- یک من، دو من، سه من...
روبروی آئینه ایستاد که کنار گلخانه نصب شده بود. سوسوی چراغ بالابلند سر کوچه در آن چهره اش را بهتر نمایان کرده بود . به وسعت آیینه برف سنگینی می بارید و توده ایی یخ شیر آب گلخانه را پوشانده بود.
- مادر بزرگ چقدر موهای سفیدتون قشنگه!
کودکی خودش بود در آینه ایستاده بود و به او نگاه می کرد ولی زیاد منتظر نماند و مثل باد به جمع دوستانش پیوست که زیر سو سوی چراغ بالابلند سر کوچه سراسر کوچه را با سرسره بازی عین شیشه صاف کرده بودند سرش را از پنجره بیرون کشید:
- سرما نخوری!
این صدای مادرش بود! سردش شد، چراغ مطالعه را خاموش کرد. برف روی دفترش را تکاند:
- یک صفحه سفید، دو صفحه سفید، سه صفحه سفید...
صدای آژیر آمبولانس سکوت شب را شکست. نه صدای سوت سرش بود...
در آنطرف خیابان دستهایش را در جیبش گذاشته بود و همانطور به پنجره ساختمان روبروی خود زل زده بود که زیر سوسوی چراغ بالابلند سر کوچه گاه گاهی پرده اش کنار میرفت. به آنطرف خیابان آمد و انگشتش را روی زنگ فشار داد.
- من درو باز میکنم. تو بشین سر جات حضرت عزرائیل!
شلیک خنده همکارنش بلند شد. او هم خندید:
- چقدر حرف میزنی مسیحا نفس!
مهر ((باطل)) را برای بار چندم به استمپ زد .
- امروز چند شناسنامه را باطل کرده ایی؟
- یک شناسنامه، دو شناسنامه و اینم سومیش.
با شنیدن صدای پا یکه خورد:
- اخ! چقدر ترسیدم!
- صدات در نمی اومد نگران شدم.
شوهرش بود . به وسعت سوسوی چراغ بالابلند سر کوچه برف سنگینی میبارید. صدای زنجیری که ماشین خسته ایی را بدنبال خود میکشید سکوت شب را شکسته بود. گربه ایی سر کوچه یخ زده بود. او همچنان دستش روی زنگ بود و از شدت سرما می لرزید :
- یک زنگ، دو زنگ، سه زنگ...
صدای سوت سرش بود، نه صدای آژیر آمبولانس بود که خیابانهای شهر را در زیر بارش سنگین برف زیر و رو میکرد.
- از اداره ثبت امروز برات زنگ زدند، اداره نبودی؟ گفتم برف زیاد باریده واسه همین تو خونه موندی!
صدای شوهرش در انتهای قاب عکسش دور و نزدیک میشد:
- برف کدومه؟ امسال هنوز نباریده !
زیر سوسوی چراغ بالابلند سر کوچه برف سنگینی میبارید...باز صدای شوهرش بود که در گوش او نجوا کرد:
- قرص خوابت را بخور و بخواب هنوز سر شبه ! حالا کو تاروز....
تمام
مهاباد
مریم قاضی
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|