
02-16-2011
|
 |
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
نوشته ها: 16,247
سپاسها: : 9,677
9,666 سپاس در 4,139 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
سلام
یه خواب عجیبی دیدم
همه با نیسان آبیه رفته بودیم خونه فرانک جون(من چطور با نیسان اومده بودم نمیدونم )
فرانک از صبح کله سحر من و مینا جونو میزاشت رخت شستن
ماشین لباسشویی داشت میگفت برق مصرف میشه
منم همش گریه و زاری که فرانک جون به کمرم رحم کن
مجتب و بقیه رو با نیسان آبیه میفرستاد سیب زمینی و ... فروختن
مهدی و خونواده شو نشونده بودو بادشون میزد و پذیرایی
توجه داشته باشید که خوابهای من همیشه تعبیر میشه
__________________
زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرارِ در تکرار پایانی نمی بینم
به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویش جز گَردی به دامانی نمی بینم
چه بر ما رفته است ای عمر؟ ای یاقوت بی قیمت!
که غیر از مرگ، گردن بند ارزانی نمی بینم
زمین از دلبران خالی است یا من چشم ودل سیرم؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم
خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم
استاد فاضل نظری
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|