پادشاه و کنیز زیبا
در روزگارهای پیش ، پادشاهی برای شکار به بیابان و صحرا رفت در شکارگاه ، چشمش به کنیزکی زیبا افتاد و دلش سرشار از عشق او شد . شاه ، برای شکار و صید رفته بود ، ولی کنیز دل و جان او را شکار کرد .
شاه چون ثروت و قدرت بسیار داشت ، پول و طلای زیاد در این راه داد ، آن کنیز را خرید و به کاخ خویش آورد .
طولی نکشید که آن کنیزک ، در کاخ او بیمار و رنجور شد و زردروی شد . به طوری که شاه از غم او بسیار افسرده کردید . او چندین پزشک ماهر را که می شناخت ، برای درمان او طلبید . ولی هر چه آن ها مداوا کردند نتیجه نداشت . هــر چــه کــردنــد از عـــــلاج و از دوا
گــشت رنــج افــزون و حـــاجت نــاروا
آن کــنیزک از مــرض چون مــوی شد
چشم شاه از اشک خون چون جوی شد
آری غافل مباش که وقتی مست نعمت شدی بدان که روزی آن نعمت از دست می رود و به جای خوشی ناخوشی ممکن است به تو روی آورد
. از قضا سرکنگبین صفرا فزود
روغن بـادام خشکـی می نـمود
شاه ، از درمان پزشکان مایوس شد . سراسیمه به به محراب عبادت شتافت ، و شروع به راز و نیاز با خداوند کرد . او اشک بسیار ریخت و شفای کنیزگ را از خدای بزرگ طلبید .
چون برآورد از میان جان خروش
انـدر آمـد بـحر بخشـــایش بجوش
در این حال خواب او را ربود . در عالم خواب ، پیرمردی را دید . پیر مرد به او مژده داد که دعایت مستجاب شد و بزودی حکیم و پزشک باهوشی نزد تو می آید و کنیز را درمان می کند .
شاه وقتی از خواب بیدار شد ، بسیار شاد گردید و در انتظار آمدن چنین پزشک حکیمی قرار گرفت . طولی نکشید که انتظار به سر رسید و نگاه پادشاه از دور به آن پزشک حکیم افتاد . او درعوض دربانان خود ، به پیشواز او رفت .
از خــــــدا جوییـــم تـــوفیــق ادب
بی ادب محروم ماند از لطف رب
آری شاه دریافت که روی آوردن به سوی خدا از روی اخلاص ، کارساز و نتیجه بخش است ، شکر و سپاس خود را به درگاه خدا ابراز نمود .
شاه ، جریان بیماری کنیزک و توفیق نیافتن پزشکان را در درمان او ، برای پزشک حکیم بازگو نمود او را برای مداوا ، نزد کنیزک برد .
پزشک پس از معاینات بالینی ، دریافت که بیماری او جسمی نیست ، بلکه روحی است و درد او ؛ درد عشق است :
عــلت عــاشق زعلت هــا جــدا است
عــشـق اســطرلاب اسرار خــدا است
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
آفتــــــــاب آمــــــــد دلیـــــــل آفتــــاب
گــر دلیلت بایـــــد از وی رومتـــــاب
پزشک حکیم ( غیبی ) پرسشهایی از کنیزک نمود و هنگام پرسش و پاسخ ، نبض کنیزک در دست پزشک حکیم بود . او از دیار و خویشان و دوستان او سوال می کرد و کنیز به تمام این سوالات پاسخ می داد ، تا اینکه پزشک حکیم از شهر سمرقند ، سخن به میان آورد و ناگهان دریافت که نبض کنیزک ، حالت عادی خود را از دست داده و رنگ او سرخ و زرد می شود .
پزشک از خیابان ها و کوچه های سمرقند ، سوال کرد . وقتی از کوچه « غاتفر » و ساکنان آن ، سخن به میان آمد ، ضربان نبض کنیزک شدت یافت و به این ترتیب پزشک دریافت که او به درد جانکاه عشق « زرگر سمرقندی » ، که در کوی غاتفر سکونت دارد ، گرفتار است . بیماری کنیزک را پیدا کرد و جریان را به شاه گفت و از همین طریق او را درمان کرد
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
ویرایش توسط behnam5555 : 02-18-2011 در ساعت 10:29 PM
|