
03-05-2011
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
حکایت سعدی (آخرین حکایت آن مرحوم)
بسی شادی و اندوه مردمان برشمردم و اکنون فراخور آنست که در این کهولت عمر خداوند کریم را به شکر اندر شوم که همه عمر مرا همسری بود به وفای عایشه و کرامت خدیجه و شهامت فاطمه و زیبایی زلیخا و قناعت طبع هاجر و خوی خوش حوا (کرم الله وجوههما) که مر سعدی را بهتر از وی لیاقت نبودی و کمتر از او ارضا نکردی. باری مشیت خدای جل جلاله مقرر نمود که سعدی از آن گنج آشکار و بهشت پدیدار دست شوید و آن منشا حسن و ملجا تالمات روان را زخاک سرد بوید.
زن همچو عمود در سرای است
ویرانه سرای بی ستون شد
زلزال بجوی ز صدق قرآن
خانه که به مرگ زن نگون شد
شکر خدای همی گفتم و دُرّ صبر جزیل همی سفتم تا زمانی چند به اندوه و دعا در کنج خلوت و عزلت سپری گشت. شبانگاهی به حکم اتفاق بانگ عتاب عروس و تضرع در خطاب فرزند شنیدمی و در آن سکوت چاره از شنیدن نبودی. عروس همی گفت مرا عهدی بر خدمت پیرخنزیری نیست و خواهم از فردا او را از خانه بدر کنی یا مرا روانه خانه پدر کنی. فرزند همی گفت اگر اورا بدر کنم مردمان بر من لعن کنند و تا ابد طعن زنند که سعدی را نه سزاست غیر خدمت و شفقت که خلقی وی را تلمذ کردند و کمر به خدمت والدین بستند لیک فرزندانش پندش در کار نبستند. دست در آستین صبر کن تا وی را تدبیری کنم. زن باز اصرار کرد و شوی انکار تا عاقبت سخن مکر در میان آمد که بهتر است به تفاریق زهرش به خوراک ریزیم تا بیمار و رنجورگردد و آنگه هلاک شود و مردمان نیز حمل بر مرض کنند.هم به این قول آرام بگرفتند.
ناچار هر روز اطعمه و اشربه خویش را نهانی به جایی که جهت وضو ساختن رفتمی دفن همی کردم که طیور و بهایم بدان نمیرند. از بهر آبروی فرزند نیز نانی از کسی طلب نکرده و به اندک خرما و آب باغی ازآن مریدی بی سحری افطار می ساختم. چندی بگذشت و آثار ضعف در من هویدا و به اعضا و جوارحم مستولی گشت. فرزند نگران از حال پدر وپدر اندیشناک از مرگ با خبر، چنانکه زیر دیوار شکسته مسلمانی به دین حق نمیرد و اشراف بر کشتن نفس و سعی در آن به دین مبین حرام باشد.
چنان امساک در خوردن فزونی گرفت که دیگر مرا پای از رفتن باز ماند. دست در دامن امینی آویختم که طعام نهانی بیرون برد و دفن نماید و علت نجوید.
لیک چنانکه خوی مردمان است تاب نیاورد و قسم یاد کرد که راز را نزد کس نگوید و اگر او را آگاه نکنم چه بسا از فرط اشتیاق کشف، راز را برملا کند.
دمی که داستان من بشنید.آرام بگریست و بگفت:
ای سعدی. این مدت تمام اندیشه ها بسنجیدم که مفهوم این طعام در خاک کردن چه باشد به همه چیز رسیدم. مگر این که گفتی!
لیکن ای مرد:
مگر قول قدما را فراموش کرده ای که گفته اند:
نَه، زور هماورد است حیل را گر زور تو مستظهر به پیل است
با خدعه کنی پیل دمان رام گر پیل به گله و مکر به کیل است
گفتم چه در اندیشه داری؟ گفت بخواهم گفتن. فردا که بازآمد ازقضا طایفه خسران فرزند، از سحرگاه مرا در عیادت بودند و از حالتم اندیشناک . باری لب به سخن نگشود تا خلوتی حاصل گشت سپس داستان چنین باز گفت : شبانگاه که مهتاب به نیم قرصی بر فلک و روشنایی به اندکی پدیداربود، چنانک گرگ از میش شناخته نیاید، خاشاک برطرف کلاه نشانده به کرباسی پوشاندم . قد افراشته و سپید پوش بنمودم چنانکه نه به آدمی ماندم نه به پری. همانا ازنظاره سایه خود قالب تهی میکردم. آستان بسترگاهشان بگرفتم و به صدای نکره گفتم: فرزندتان قصد جان سعدی کرده است به زهر خورانیدن. اگر سعدی را که جن و انس مریدند نقصانی فراهم آید، یک به یک خاندان به دل درد فنا کنیم و رازیانه را بر آن درد افاقه ای نباشد. پس قبل از آنکه بخود بجنبند به کمینگاهی نهان گشتم. شنیدم که مرا شاه اجنه خواندند و گفتند خدای سعدی را مهلت فرماید تا اذان صبح به نجاتش شتابیم.
اکنون ز شراب و طعام مپرهیز که گمانی بر صحت آن نباشد.
سالی بر آن ماجرا بگذشته و منزلت من نزد خُسُران فرزند فزونی یافته و عروس از مکاید شاه اجنه گان چنان در هراس که جن از بسم اله جل جلاله. شکرنعمت بیکرانش نتوانم گفتن که سعدی را فرزندی زن ذلیل، عروسی ترسو، دوستی مکار و جاعلی خطاکار ارزانی داشته که حکایت از قول سعدی همی نویسد و پندارد با موی یابو ابریشم ناب تواند ریسد.
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|