نمایش پست تنها
  #658  
قدیمی 03-13-2011
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض


یک قدم بیشتر

آورده اند که چون شقیق بلخی را وفات رسید ، اهل بلخ جمع شدند و شاگرد او حاتم اصّم را گفتند : « برای ما مجلس موعظه منعقد کن » . او گفت : « من لایق این شغل نیستم » . الحاح کردند ، گفت : « یک سال به من مهلت دهید تا شما را وعظ گویم » .
پس در خانه شد و یک سال پیوسته عبادت کرد ، و چون مدت تمام شد تقاضای مردمان و مریدان پیاپی شد . حاتم روزی به صحرا برون آمد ، بر درختی دید که گنجشکان بسیار نشسته بودند ؛ چون به نزدیک درخت رسید جمله پریدند . حاتم به خانه آمد ؛ مردمان را گفت :« من هنوز شایسته وعظ گفتن نیستم . مرا یک سال دیگر زمان دهید » . یکسال دیگر عبادت کرد . چون سال تمام شد ، به نزدیک همان درخت رفت و پیش گنجشکان رفت ؛ ایشان نپریدند ؛ لکن چون دست دراز کرد ، پریدند . حاتم به خانه بازگشت و به عمل مشغول شد ؛ یک سال دیگر عبادت کرد و در طاعت گذرانید . چون سه سال شد، مریدان التماس مجدّد گردانیدند. حاتم نزدیک همان درخت رفت؛ گنجشکان نشسته بودند ؛ دست دراز کرد و هیچ از آن مرغان نپریدند ، و او بر پشت ایشان دست فرو می مالید ، و ایشان از وی نمی گریختند . حاتم به خانه آمد و میدان را گفت : « فردا شما را وعظ خواهم گفتن. »
پس خلق در مجلس او گرد آمدند و جمعیّتی کردند ؛ و چون او به منبر آمد ، خلق بعضی نشسته بودند و جماعتی دیگر بر در ایستاده بودند . بر سر منبر بایستاد و گفت :
« خدایش بیامرزاد که از آنجا که هست پاره ای پیش آید . »
این بگفت و از منبر فرود آمد ، و خلقی بیهوش شدند و توبه کردند .

سخن گفتن برای دیگران و نصیحت آنان، کار بسیار مشکلیست . برخی بی محابا شروع به موعظه و نصیحت می کنند در حالیکه سخنان آنان ممکن است تاثیر معکوس بر افراد داشته باشد . سخنی که از دل برخیزد بر دل می نشیند . سخنگو برای اینکه سخنش در دیگران تاثیر داشته باشد باید که خودش از روی صدق و یقین سخن بگوید که در اینصورت یک کلمه اش برابر با هزار جمله آدم دروغگو و شکاک ارزش و اثر خواهد داشت .
حاتم با گفتن آن یک جمله با گفتن یک واقعیت به حقیقت دیگری نیز اشاره کرد . از طرفی چون جمعیت زیادی در مجلس اجتماع کرده و عده ای در آخر مجلس ایستاده بودند با گفتن آن جمله قصد داشت که جا برای دیگران نیز باز شده تا آنها نیز بنشینند و گفت : خدا کسی را که در جای خویش متوقف نشود ، بیامرزد و اندکی جلوتر بیاید . و از طرف دیگر قصد داشت به موضوع سخنرانی خود اشاره کند یعنی خدا بیامرزد کسی را که در طول زندگی لحظه ای از افزودن کمالات انسانی باز نایستد ، و همیشه جلوتر رود .
این داستان را از کتاب « جوامع الحکایات و لوامع الروایات » نوشته سدیدالدین محمد عوفی به کوشش دکتر جعفر شعار نقل کردم . این کتاب شامل داستانهای بسیار زیبائیست که هر گاه در ایام فراغت آنها را مرور می کنم . این کتاب بزرگترین اثر داستانی قرن هفتم بوده و بسیاری از داستانهای آن جزء حقایق تاریخی و برخی نیز داستانهای فولکلوریک است و از این حرفها

__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید