
04-28-2011
|
 |
|
|
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: Tehran
نوشته ها: 4,838
سپاسها: : 1,717
2,520 سپاس در 663 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
قسمت سی و یکم
وارد اتاقم شدم و لباسهایم رو بی حوصله از تنم کندم و برای کش دادن زمان انها رو در کمد مرتب کردم و بعد به سمت پذیرایی رفتم تا کمی انجا رو مرتب کنم که از شانس بد من همه چیز سر جایش و مرتب بود و از این رو به سمت اشپزخانه رفتم و چای ساز رو به برق زدم و دستمال برداشتم و بیجهت روی کابینت ها رو شروع به دستمال کشی کردم تا شاید این عقربه های تنبل حرکتی به خودشان بدهند.
به سمت یخچال رفتم و سبد میوه رو پر از میوه کردم و با وقت کشی به سمت پذیرایی رفتم و سبد رو کنار پیشدستی ها گذاشتم و اهی پر صدا کشیدم و تن بی حئسله ام رو روی کاناپه انداختم و همونطور چشم به ساعت دوختم تا بلکه عقربه ها از نگاه خیره من خجالت بکشند و حرکتی به خودشان بدهند اما انها پروتر از این نگاه ها بودند و بی خیال به کار خودشون ادامه میدادند.
بالاخره انتظار به سر رسید و من عقربه ها رو از رو بردم و زنگ در به صدا در امد. با اینکه هر لحظه منتظر بودم صدای زنگ در بیایید اما باز هم به محض به صدا در امدن زنگ در از جا پریدم و به بدنم لرز افتاد. کمی مکث کردم تا ارامش تحلیل رفته ام رو بدست اوردم و بعد با عجله به سمت ایفون رفتم و زمانی که چهره رنجیده بنفه رو پشت در دیدم سریع بدون پرسیدن چیزی در رو برایش باز کردم و خودم در چهار چوب در ایستادم تا و زمانی که بنفشه از اسانسور خارج شد همانجا ایستادم.
با دیدن من با لبخندی تلخ به رویم لبخند زد و من دستم رو برایش بلند کردم و او به سمتم امد و بی مقدمه من رو در اغوش کشید. دستم رو بلند کردم و با ارامش پشتش رو نوازش کردم. او حرف نمیزد و تنها شانه هایش بی صدا تکان میخوردند. با اینکه وحشت کرده بودم و هر لحظه انواع و اقسام فکرهای ناجور در سرم پدیدار میشد اما با ارامش دستش رو گرفتم و او را به داخل خانه اوردم و او همانطور که سر بر شانه من گذاشته بود گریه میکرد. زمانی که به داخل رفتیم با پایم در رو بستم و تازه انجا بود که صبرم لبریز شد و با وحشت نگاهش کردم و پرسیدم:
-بنفشه تروخدا بگو چی شده دختر. تو که من رو سکته دادی.
بنفشه به جای پاسخ گریه اش به هق هق تبدیل شد و من بی تاب تر از پیش او رو از خودم جدا کردم و با نوک انگشتانم اشکهای جاری روی صورتش رو پاک کردم و با هم به سمت کاناپه در پذیرایی رفتیم.
وقتی کنارم نشست تازه ارام شده بود. بی تفاوت رد حالی که هنوز هم اهسته اهسته اشک میریخت به میز خیره شد و ساکت ماند. دلم میخواست دهن باز کند و حرف بزند. در ذهن خودم در همان لحظه ها هزاران نفر رو تصادف کرده و هزاران نفر رو کشته و دفن کرده بودم . برای اینکه از این فکرهای بیهوده راحت شوم به خودم ارامش دادم که به احتمال زیاد او با احمد حرفش شده و از یان رو نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم:
-بنفشه با احمد حرفت شده؟
او سر تکان داد و خیلی بی مقدمه گفت:
-عروسیمون بهم خورد.
چشمام گرد شد از شدت تعجب. باورم نیمشد که او چه میگوید. یعنی چی که مراسم ازدواجشان بهم خورده بود؟ انها کارتهای عروسیشان را هم پخش کرده بودند. پس حالا چه اتفاقی افتاده بود که او میگفت مراسم ازدواجشان بهم خروده بود؟ به جای هر گونه فکر و خیالی پرسیدم:
-یعنی چی بنفشه؟ چی میگی تو؟ درست حرف بزن ببینم چه مرگته؟
سرش رو برگردوند و نگاه بی قرارش رو به صورتم ریخت و بعد شمرده شمرده گفت:
-مجبوریم تالار و تمام مقدماتی که برای ازدواجمون تدارک دیده بودیم رو کنسل کنیم.
کلافه دست تکون دادم و گفتم:
-بنفشه تروخدا درست حرف بزن. تو من رو دیونه کردی.
نفس عمیقی کشید و گفت:
-امروز صبح یکی از اقوام دور مادری احمد تصادف کرده بود و بعد از اینکه چهار ساعت در کما مانده بود فت کرده.
نفس عمیقی کشیدم و از اینکه او با حرفهای نصفه نیمه اش و خودم با فکر و خیال بیهوده اینقدر خودم رو رنج داده بودم عصبی شدم. خوب مرگ حق است چرا او اینهمه ناراحت شده؟
-خدا رحمتش کنه حالا تو چرا گریه میکنی؟
-گریه نداره؟ این چه شانسیه که من دارم. حالا که تنها یک هفته به مراسم ازدواج ما مونده باید این خانم فت میکرد؟
سرم رو تکان دادم و از اینکه او اینقدر بیرحمانه در مورد ان زن قضاوت میکرد گفتم:
-بنفشه چرا این حرف رو میزنی؟ خوب قسمت اون خانم هم اون بوده. شاید پیمانه عمرش پر شده بود و باید امروز فت میکرد. حالا چون فت او باعث برهم خوردن و به تعویق افتادن مراسم ازدواج شما شده تو نباید این طور بیرحمانه قضاوت کنی.
سرش رو تکون داد و گفت:
-نمیدونم، نمتونم. دست خودم نیست از اون موقعی که احمد این خبر رو بهم داده عصبی شدم. حالا نمیدونم مراسممون به کی می افته . البته خود احمد میگفت بعد از مراسم چهلمش مراسم رو میگیریم اما حالا باید به خاطر احترام و این حرفها تا اون موقع دست نگه دارن.
و بعد بینی اش رو بالا کشید و گفت:
-میترسم مامان میگفت این شنون خوبی نیست.
دستش رو گرفتم و گفتم:
-بنفشه این خرافات روب ریز کنار. یعنی چی این حرفها؟ اینا چیه مگی تو الکی؟ خوب اتفاق دیگه. اتفاق باید بیفته و من و تو هم الان در حال حاضر کاری از دستمون بر نمیاد جز اینکه تو خانم خانم ها باید خوشحال هم باشی که یه زمانی این بین پیدا شده که یمتونی بهتر و راحتتر به کارهات برسی. مگه خودت نمیگفتی هنوز هزار تا کار نکرده داری؟
-اما پاییز مراسم ازدواجمون می افته به شروع سال تحصیلی و من باید مرخصی بگیرم.
-اشکالی نداره بنفشه مگه مراسم ازدواج من نیفتاد به وسط ترم؟
سرش رو تکون داد و گفت:
-اما تو فرق داشتی . تو تنها 11 12 روز مرخصی گرفته بودی.
-خوب تو هم همین کار رو بکن.
-کم نیست؟
-نه بابا چرا کم باشه. مگه ماه عسل چند روزه میخواید برید؟ یک شب هم که حنابندون و یک شب دیگه هم که عروسی داریم دیگه .
سرش رو تکون داد و باز دوباره اشکهایش راه گونه هایش رو پیمود. دستش رو کشیدم وگفتم:
-دیونه چرا دوباره داری گریه میکنی؟
سرش رو تکون داد و با بغض در حالی که شکلش درست همانند بچه ها شده بود گفت:
-نکنه اونا فکر کنن من بدقدمم؟
با چشمهایی که از شدت تعجب و حیرت گرد شده بود نگاهش کردم. این مذخرفات چی بود او میگفت؟ هیچ وقت تا این حد فکر نمیکردم که او خرافاتی باشد. به راستی که بیخود و بیجهت داشت خودش رو ازار میداد. واقعاً نمیدونستم که چه حرفی بزنم. قبول داشتم که واقعاض در این مرود بهار راست میگفت که ما ادمها در مورد چیزی خودمون رو رنج میدهیم که شاید طرف مقابل حتی به اون فکر هم نکنه.
اهی از سر افسوس کشیدم و گفتم:
-بنفشه توی این مدت تو خانواده احمد رو دیدی و شناختی و اونجوری که خودت برای من تعریف کردی من فکر نمیکنم اونها خانواده ای باشن که از این خرافات حتی سر در بیارن چه برسه به اینکه باور کنن. تو هم دیونه شدی ها. تو دختر دانشجو و تحصیل کرده این مملکت الکی نشستی این قصه ها رو بافتی واسه خودت که چی بشه؟ که یه اینه دق واسه خودت درست کرده باشی که به یادش حرص بخوری و گریه کنی؟
-اخه ...
-اخه بی اخه. ببینم تو که اصلاً خرافی نبودی این حرفها رو کی یادت داده؟
نگاهم کرد و گفت:
-مامان میگفت ...
بین حرفش پریدم و گفتم:
-این مامان تو هم لنگه مامان منه. من و تو عقلمون رو دادیم دست اینا که هر چی دلشون خواست بگن و ما رو برنجونن؟
-یعنی تو میگی که اونها از من ناراحت نمیشن؟
-چرا باید ناراحت بشن عزیزم. این حرفها چیه میزنی اخه. همه عالم و ادم میدونن که عمر دست خداست. خودش داده خودش هم یه روز میگره.
نگاه پر محبتش رو به صورتم دوخت و بعد زمزمه کرد :
-باور کنم؟
حس کردم به قدری روحیه و اعتماد به نفس تحلیل رفته که نیاز به ارامش روحی داره. از این رو بغلش کردم و در همون حال که پشتش رو نوازش میکردم گفتم:
-معلومه که باید بارو کنی . حالا خانمی عوض اینکه بشینی گریه کنی از اینجا که رفتی میری خونه احمدینا و به خانواده اش تسلیت میگی. دیگه هم نبینم زانو غم بغل گرفتی ها. اونا الان از تو انتظار دارن. میدونم خودت هم به خاطر برهم خوردن جشنتون ناراحتی اما برو خدا رو شکر کنه که اقوام نزدیک نبوده.
سرش رو از روی شونه ام بلند کرد و با لبخند گفت:
-تو همیشه قشنگترین حرفها رو به ادم میزنی و ادم رو از ارامش پر میکنی.
با شیطنت خندیدم و گفتم:
-پس خوش به حال سروش....
-اونقدر ناراحت بودم که یادم رفت بپرسم سروش چطوره؟
نگاهش کردم و هر دو با هم زدیم زیر خنده. باز هم خودش شده بود. بنفشه پر از شیطنت و دوست مهربان من که در همه حال شرایطم رو درک میکرد. بنفشه تنها کسی بود که در محیط دانشکده با او صمیمی تر از دیگران بودم و از زمانی که با رابطه اش با احمد جدی شده بود دوستی ما هم محکم تر شده بود و بیشتر اوقاتمان رو البته به جز این مدتی که برای ازدواجش در تکاپو بود با هم بودیم و اغلب شبها یا به پیشنهاد احمد و با به پیشنهاد سروش با هم بیرون میرفتیم و یکی دو بار هم با هم به مسافرت رفته بودیم و در این مسافرتها بود که به دوستی که بین سروش و احمد بود بیشتر پی بردیم . ان دو با هم هر دو از زماین که در دبیرستان بودند با هم دوست شدند و بعد از ان هم با هم به پاریس رفته بودند و در یک رشته و در یک مقطع تحصیل کرده بودند و حتی بعد از برگشتنشون همچنان رابطه ها رو حفظ کرده بودند و به قول سروش در انجا هر دو مراقب هم بودند که دست از پا خطا نکند. و این رابطه های ما به قدری شدت گرفت که حداقل در هفته یک بار را با هم بیرون میگذراندیم و زمانی که ان دو نبودند من و بنفشه هر دو از دانشکده با هم به منزل می امدیم و به خرید و گردش می رفتیم و گاهی او برای کمک کردن در منزل پیشم می امد.
صدای بنفشه من رو از دنیای تفکر بیرون کشید و نگاهش کردم. او لبخند زده بود و در حالی که خیاری رو به سمتم گرفته بود گفت:
-پاشم برم پیش احمد.
-حالا کجا میخوای بری؟بمون بعد شام میری.
-به ساعت نگاه کرد و گفت:
-نه دیگه برم تا هوا تاریک نشده.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-برای مراسم ختم من و سروش هم حتماً میاییم. تو هم بهتر دیگه از این موضوع ناراحت نباشی و اون رو به فال نیک بگیری.
بعد از رفتن بنفشه به اشپزخانه رفتم و تا زمانی رو که باقی مانده بود رو برای شام چیزی تدارک ببینم. در فریزر رو باز کردم تا بسته ای گوشت از داخلش خارج کنم که صدای زنگ موبایلم بلند شد. در فریزر رو بستم و به سمت اتاق خواب رفتم .
با دیدن شماره سروش روی مانیتور گوشیم لبخند زدم وجواب دادم.
-سلام عزیزم.
-الو...
-سلام عزیز دلم. سروش ...
صدا برای لحظه ای قطع شد و من فکر کردم که صدایم به ان سوی خط نمیرود و از این رو با شیطنت گفتم:
-سروش جونم. چرا حرف نمیزنی؟
در کمال تعجب به جای صدای سروش صدای مرد دیگری رو شنیدم که میگفت:
-شما کی هستید خانم؟
وحشت کردم. خدای من او چه کسی بود که پشت خط بود. چرا از شماره سروش تماس گرفته بودند؟ برای لحظه ای وحشت به اندامم افتاد و با ترس پرسیدم:
-شما کی هستید اقا؟ تلفن همراه همسر من دست شما چی کار میکنه؟
صدای ان مرد با فریاد بر سرم فرود امد.
-گفتم تو کی هستی؟
چنان فریاد زده بود که مجبور شدم گوشی رو از گشوم فاصله دهم. صدای زیبا و نواش گر سروش کجا بود که این مرد با گستاخی سر من فریاد میزد . اصلاً به او چه مربوط بود که من چه کسی هستم. هنوز در فکر بودم که باز هم صدای زخیم و سنگدلش رو شنیدم.
-تا چند لحظه قبل خوب داشتی بلبل زبونی می کردی پس چی شد؟ زبون درازت چه بلایی سرش اومد؟
اون کی بود که اینقدر با لحن تند با من برخورد میکرد؟ بی اختیار بدنم به لرز افتاده بود و دست و پایم یخ زده بود.نمیدونم چرا اینقدر ترسیده بودم. ندایی در درونم فریاد زد که تلفن رو قطع کنم اما به جای ان لب باز کردم و گفتم:
-من پاییزم .همسر سروش. اقا اتفاقی برای همسرم افتاده؟
-بالاخره کار خودت رو کردی؟ نمک خوردی نمکدون شکستی؟کم بود اون همه محبتی که در حق تو و خانواده ات کردم که حاا این طورد پاسخ محبتم رو دادی؟ من نیمدونم تو چطور پسرم رو جادو کردی که این مدت تنها اسم تو رو به زبون می اورد. اون خر حالیش نیست. من امثال تو رو خوب میشناسم. میدونم مثل زالو تو زندگی ادمهایی هالو مثل پسر من می افتید و بعد که همه ثرتشون رو تصاحب کردید گورتون رو از زندگی شون گم میکنید.
او همونطور یک بند حرف میزد و من که زانوهایم سست شده بود روی زمین افتادم و با بغض لبهایم رو که میرفت هر ان به گفتن ناسزا باز شود به دندان گرفته بودم. حالا فهمیدم او چه کسی بود که پشت خط بود. او کسی نبود جز سهیل ارغوان. اره خودش وبد. اون کسی نبود جز ادمی که با عشق سروش رو پسرم خطاب میکرد. اما حالا چه اتفاقی افتاده بود که او رو هالو خطاب میکرد. مگر او خودش نبود که همیشه میگفت پسر من میتونه از خودش دفاع کنه پس حالا چطور شده بود که او رو بره و من رو گرگ میدید که به زندگی اش افتاده بودم؟ پوزخندی روی لبم نشست و به یاد حرفهای مادر سروش فخری خانم افتادم. زن و شوهر هر دو مانند هم بیشعور بودند. انها چیزی نمیفهمیدند. انها کسانی بودند که عشق و علاقه رو با چرتکه اندازه می زدند. معلومه که کسی که بی هیچ علاقه ای تنها به علت سود و زیان برای پسرش دختری رو انتخاب کند و خودش هم همانطور زن بگیرد همین هم میشود . پس من و سروش یک تنه چطور میتونستیم به این افراد و ادمها بفهمونیم که عشق رو با چرتکه حساب نمیکنند. اونها نمیفهمیدند که عشق من و سروش به هم عشقی پاک است.
او هچنان به ناسزاهایش ادامه میداد و من به چهره خودم که روبرویم در قاب عکسی به دیوار زده شده بود نگاه میکردم. چقدر چهره ام در اینجا معصومانه افتاده بود. یاد اون روز بخیر. راستی چرا بابا توی خواب اون لالایی رو برام خوند؟یادش بخیر چقدر دلم برای شنیدن صداش تنگ شده بود. صداش در گوشم زنگ زد که میخوند.دخترم خانه ما ساده تر از کوچه ماست. غصه ای نیست که قارون صفا جلوه نماست. چه قشنگ بود که تنها قسمتهایی از شعر در گوشم زنگ میزد. باز هم ادامه داد و خوند. ای سحر سیرت خوش لهجه نگاهت به کجاست؟ به خودم امدم و دیدم که دیگر صدایی از پشت تلفن بلند نمیشود. گوشی رو از گوشم جدا کردم و دیدم که صفحه مانیتور م تاریک شده پس مدتها بود که قطع کرده بود.
بی اختیار به خنده افتادم. خنده ام شدت گرفت و با صدای بلندتری شروع به خندیدن کریدم. او چه فکری کرده بود؟ حتماً هر چه از دهانش در اومده بود بارم کرده بود و من اصلاً حواسم به او نبود. حتماً خیلی خوشحال بود که هر چه دلش خواسته بود به من گفته بود؟ باز هم خنده ام گرفت.
از روی زمین بلند شدم و با سرخوشی در حالی که باز هم با یاداوری ان لحظه خنده ام میگرفت به سمت اشپزخانه رفتم. این بار مانند بار پیش عصبی نشده بودم و گریه ام نگرفته بود. چه راحت یمشد از کنار حرفهایان بی تفاوت گذشت. ان ها گناهی نداشتند. نمیتوانستند ببینن که کسی از طبقه پست جامعه است عروس انها شود. عروس چه کسی؟ عروس سهیل ارغوان که همه با دیدنش تا کمر برایش خم میشدند. ان مرد خوش پوش که من همیشه از دیدن سبیل های بلند و پرپشتش که روی لبش و در چهره سفید پوستش نشسته بود وحشت میکردم. برخلاف انتظارم او همانند هیچ کدام از ثروتمندان با شکم بزرگ و قد کوتاه نبود. او کاملاً خوش اندام و قد بلند بود و موهای جوگندمی اش رو به قدری شیک و مرتب می اراست که ادم با دیدنش به هیچ عنوان متوجه سن و سالش نمیشد.
همانطور که سر گاز ایستاده بودم و غذا درست میکردم صدای چرخیدن کلید در قفل شنیده شد. با تعجب برگشتم و از همانجا سر خم کردم و با دیدن ساعت لبخند زدم و از همانجا در شیشه گاز موهایم رو مرتب کردم و دستی به لباسم کشیدم و به استقبال سروش رفتم. انگار نه انگار که من ان توهین ها رو بار دیگر از زبان پدر او شنیده بودم. باید به انها ثابت میکردم که سروش رو دوست دارم.
سروش با دیدن من لبخند زد و طبق عادت همیشگی اش خم شد و من گونه اش رو بوسیدم و او گردنم رو که عریان بود رو بوسید و باز هم من رو به قلقلک انداخت و لبخند زدم.
دستش رو رها کردم و او با شیطنت شروع به بو کشیدن کرد و با خوشمزگی گفت:
-به به کدبانوی من امشب چی گذاشته؟
لبخند زدم و گفتم:
-شکمو بیا برس تو بعد از غذا بپرس.
دستی به شکمش کشید و بعد گفت :
-وای پاییز جونم اگر بدونی چقدر گشنمه.
-تا تو لباست رو عوض کنی و یه دوش بگیری شام هم اماده است.
نگاهم کرد و در حالی که چشمانش رو خمار میکرد گفت:
-حالا تا اون موقع من چیکار کنم؟ من الان گشنمه.
خندیدم و برای دنبال نکردن حرفش سریع به داخل اشپزخانه رفتم و زا همانجا صدای خنده اش رو شنیدم که گفت:
-به هم میرسیم خانمی.
گونه هایم از شرم سرخ شد. باز هم مانند دختر بچه های و تازه عروس ها گونه هایم گل انداخته بود و برای اینکه فکر شیطنت او رو از سرم بیرون کنم. شروع به چیدن میز کردم و تا زمانی که او از حمام خارج شود به همان کار ادامه دادم.
وقتی وارد اشپزخانه شد او را یددم که با حوله کوچکی موهای مشکی اش رو خشک میکرد. به قدری چهره اش خواستنی شده بود که دلم میخواست او را ببوسم اما سرم رو به زیر انداختم تا او متوجه اشفتگی حالم نشود.
جوله اش رو به روی گردنش انداخت و بعد پشت میز نشست و در حالی که لبخند میزد گفت:
-به به خانمم چه کرده. به این میگن کدبانو نمونه ها. کی دیگه از این خانم ها داره اخه.
روبه رویش روی صندلی نستم و در حالی که خودم رو لوس میکردم گفتم:
-فقط تو داری که البته تو هم شانس اوردی. عزیزم.
با صدا خندید و نگاهم کرد. او رو سرحالتر از همیشه دیدم.نمیدانستم علتش چیست اما با این حال با خوشحالی برایش در ظرفش برنج کشیدم و زمانی که مشغول خوردن شد من هم با او شروع کردم.
بعد از خوردن شام برایش چای ریختم و در اشپزخانه روی میز گذاشتم و او در حالی که چایش رو میخورد من ظرفها رو در ماشین میچیدم که پرسید:
-از ماماینا چه خبر؟ رفتی دیدنشون؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:
-اره مامان سلام رسوند و گفت به سروش بگو دلم براش تنگ شده.
خندید و گفت:
-مگر اینکه مادر خانمم دلش برام تنگ بشه.
چرخیدم و با اخم گفتم:
-یعنی چی؟
دستهایش رو جلوی صورتش گرفت و با شیطنتگفت:
-ببخشید خانم چرا میزنی حالا منظوری نداشتم.
از حالتش خنده ام گرفت و برای اینکه خنده ام رو نبینه چرخیدم و او هم با شیطنت گفت:
-خوب میخوای بخندی اینوری بچرخ بخند.
سرم رو تکون دادم و زیر لب گفتم:
-بدجنس.
زمانی که به کنارش رفتم او کاغذهایی رو جلوی رویش روی میز گذاشته بود و در ماشین حساب چیزی رو حساب می کرد. ماشین حساب رو از روی میز برداشتم وگفتم:
-باز که تو کارت رو اوردی خونه.
لبخند زد و گفت:
-الان تموم میشه عزیزم.
و بعد ماشین رو از دستم گرفت و دوباره به کارش ادامه داد.
بی توجه به کارش گفتم:
-امروز بنفشه اومده بود اینجا.
سرش رو تکون داد و من ادامه دادم.
-طفلی این بنفشه هم شانس نداره ها.
-چطور مگه؟
-اخه میگفت مراسم ازدواجشون به تعویق افتاد.
دست از کار کشید و در حالی که ابرو در هم کشیده بود گفت:
-چرا؟ احمد چیزی نگفته بود.
نفس عمیقی کشیدم و بعد انچه رو که از بنفشه شنیده بودم برایش تعریف کردم و او با افسوس اظهار نارحتی کرد و بعد دوباره مشغول کارش شد و من برای اینکه حوصله ام سر نره رفتم روی کاناپه نزدیک تلوزیون نشستم و تلوزیون رو روشن کردم. بدون اینکه توجه ای به اطراف نشان دهم چشمم به تلوزیون بود تا ببینم ایا در این سریال شخصیت اول فیلم میتواند به محبوبش اظهار علاقه کند یا نه همانند قسمتهای پیش باز هم ناکام میماند.
صدای سروش توجه ام رو از تلوزیون جدا کرد.
-پاییز موبایل من رو ندیدی؟
مانند برق از جا جهیدم.درست در همان لحظه شخصیت اول فیلم با محبوبش دصحبت میکرد. اب دهانم رو فرو خوردم و گفتم:
-نه چطور مگه.
-نیمدونم چی کارش کردم. هر چی میگردم نیست.
با سوءزن نگاهش کردم و رد دلم گفتم مگه دست بابات نیست؟ ولی در جواب او گفتم:
-سرکار جا نذاشتی؟
-فکر نمیکنم.
و در همان لحظه به سمت تلفن رفت و وقتی من متوجه شدم میخواهد از خانه با تلفنش تماس بگیرد از جا پریدم و گفتم:
-سروش...
با تعجب نگاهم کرد و در همون حال دستش که برای گرفتن شماره رفته بود در هوا ماند. با وحشت گفتم:
-فکر کنم...فکر کنم...
-چی شده پاییز؟ میدونی کجاست؟
سرم رو تکون دادم و یهو روی کاناپه نشستم و او با لبخند شماره رو گرفت و من چشمم روی چهره او مانده بود.
وقتی او الو گفت حس کردم هر لحظه قلبم از دهانم خارج میشود. دیگر نمیشنیدم او چه میگوید چون نگاهم به صفحه تلوزیون بود و با اینکه چشمانم ان شخصیت اول فیلم رو میدید اما نفهمیدم که او چه میگوید و حتی صدای سروش رو نمیشنیدم. زمانی که سروش تلفن رو قطع کرد و با صدایی ریز گفت:
-پیداش کردم.
ان شخصیت هم رو به دختر محبوبش گفت:
-با من ازدواج میکنی؟
نفس عمیقی کشیدم و از یاداوری وقایع قبل قلبم سخت فشرده شد. او به سمتم امد و روی کاناپه نشست و بعد گفت:
-چیزی شده پاییز؟ رنگت پرید.
برای اینکه او را نارحت نکنم سر تکان دادم و گفتم:
-کجا بود گوشیت؟
او حالی که نگاهم میکرد گفت:
-صبح یه سر رفته بودم خونه مامانینا اونجا جا گذاشتمش.
سر تکان دادم و او گفت:
-خوب کاری کردم؟
بی حوصله گفتم:
-جا گذاشتن گوشیت رو؟
خندید و گفت:
-نه سر زدنم رو میگم.
تازه به خودم امدم و سر تکان دادم و با لبخند گفتم:
-معلومه که خوب کاری کردی عزیزم.
نفس عمیقی کشید و گفت:
-فکر میکردم از دستم ناراحت میشی.
-اون ها فهمیدن که ازدواج کردیم؟
سرش رو تکون داد و گفت:
-اره چند روز پیش دوباره اصرار داشتند که برن خواستگاری پری و من مجبور شدم موضوع ازدواجم رو بهشون بگم.
-چطور برخورد کردند؟
سرش رو تکون داد و گفت:
-خوب نبود. اما ...
-اما چی؟
از روی کاناپه بلند شد و دستش رو به سمتم دراز کرد و گفت:
-اما همه چیز درست میشه تو ناراحت نباش.
دستش رو گرفتم و در دلم گفتم خدا کنه.
همراه سروش به اتاق خواب رفتیم و وقتی که سرم رو روی بازوی او گذاشتم و در شب پر ستاره اتاقم چشمانم رو بستم از خدا خواستم که سروش رو برایم نگه دارد. کاری نکند که خانواده اش او رو از من جدا کنند. چون به راستی دوری از او خیلی برایم سخت و طاقت فرساست . او رو به قدری دوستش دارم که حتی یک شب هم نمیتوانستم از او دور بخوابم. به قدری به بازوان قوی اش و اغوش پر مهرش عادت کرده بودم که جز او چیزی از خدا نمیخواستم و از این رو او رو سخت در اغوشم فشردم وبا این کارم او رو به خنده انداختم.
ادامه دارد ....
__________________
and the roads becomes my bride
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|