نمایش پست تنها
  #867  
قدیمی 05-09-2011
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض


چشمهاي وق زده
ارامش موحشي بود.بايد بگويم كه خودم يك كمي ترسيده بودم. ترس از اينكه يك نفر من را ببيند كه با يكي حرف ميزنم و در بازپرسيهاي احتمالي پليس مرتب ان را به من گوشزد كند كه در ان شب خاص با ان مقتول در خيابان فرعي رو به مركز شهرچه كار مي كردي؟
يك مدتي بودكه در درونم اشوبي به پا بود در زندگي يك كمبود بزرگ داشتم و ان هم تنوع در زندگي بود.
هميشه و هميشه تكرار و تكرارركود زندگي من بود البته براي رهايي از انبه هر تفريحي دست زدم،فوتبال بازي كردم،شنا،بيلياردوحتي مدتي هم تيله بازيو رفتن به سفراما هيچ كدام از اينها اشوب درونم را به ارامش دعوت نكرد.
امواج سهمگين و خروشان درونم هر لحظه ارتفاعشان فزوني مي يافت و بر صخره هاي سياه فكرم فرود مي امدبعد يك لحظه اين فكر به مغزم خطور كرد،چطور است يك ادم را بكشم اولش گفتم احمقانه است اما اين فكررا از در بيرون ميكردم از پنجره به داخل مي امد.
فكري نيستكه انسان به ان عادت نكند بالاخره خودم را متقاعد كردمكه اين كار را بكنم، حالا چه طوري و چه كسي را بكشم هر كسي را اما با يك شيوه جالب و بي نظير تا هم گير نيفتم و هم سرگرم شوم و تنوع جلوي چشمهايم افتابي شود.
اين افكار در طي روز و شب فكرم را مشغول كرد چطور مي توانستم با اين افكار مخوليايي مبارزه كنم.
بالاخره در اين شب تاريكي يكي ارام ارام به من نزديك شدجلوي چراغهاي خيابان كم كم چهره اش نمايان شد.
يك مرد فكسني كه شلوار كهنه اش را انقدر بالا كشيده بودكه يك وجب از ساق پايشپيدا بود،اما عجيب بود بوي سيگارش زننده اما مست كننده بود درست از همان سيگارهايي كه من دوست داشتم. ايستاد و با صداي نخراشيده اي گفت:با اون چشمهاي وق زده چي رو نگاه ميكني
رفتم جلوتر و گفتم:ميخوام ..........ميخوام..........بكشمت
مرد با چشمهاي ميشي كه به سختي باز نگهداشته بودبه من نگاه ميكرد فكر كردم حتما التماس ميكندبه زنجموره مي افتد كه نكشمش و من هم با يك چيزي ملاجش را بيرون مياورم،ناگهان چشمهايش كلاپيسه شد،بد جوري به خنس و فنس افتاد يقه ام را گرفت و با دستهاي درشتش يقه ام را جر داد و يواش يواش نقش زمين شد حتي اخ هم نگفت.
ترسيدم،به اطراف نگاه كردم هيچ كس نبود.ارام شكمش را نيشگون گرفتم،هيچ عكس العملي نداشت.
پيروزمندانه به خانه برگشتم با خودم گفتم اين همه تنوع فقط با اسم اوردن از كشتن تمام كرد ان شب با ارامش خوابيدم.
امواج سهمگين اقيانوس درونم تبديل شده بودند به موجهاي كوچك نيلگون دريا كه به شن هاي نرم ساحل مي سا ئيدند و ان را نوازش مي دادند ،فردا با انرژي صد چندان خود را اماده كردم و از خانه بيرون امدم با عجله خود را به خيا بان فرعي ديشب رساندم هيچ جسدي انجا نبود حتما پليس جسد را انتقال داده به سرد خانه و تحقيق مي كنند كه ان مرد چطوري مرده البته سكته قلبي و شايد هم مغزي جاي شك كردن ندارد اما اما من يقه ام را توي دستهاي ان مرد جا گذاشتم نگراني همچون زنبورهاي وحشي به سراسر وجودم حمله ور شد.حالا حتما شك ميكنند احساس كردم بايد خواب ارامش را ببينم.
يك دكه سيگار فروشي ديدم. راستي با سيگار شايد دوباره ارامش برگردد به طرف دكه رفتم صاحب دكه كه به من نگاه كرد من بهتم زد او گفت: با اون چشمهاي وق زده چي رو نگاه مي كني هان ......

__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید