نمایش پست تنها
  #932  
قدیمی 06-06-2011
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض


عشق و انگاره

نوشتن‌ها و خواندن‌ها در باره‌ي عشق، هر اندازه به نقطه‌ي كانوني خود نزديك‌تر مي‌شود، دشوارتر هم مي‌شود. در گمانه‌‌هايي كه از عشق و عاشقي دارم، اين هم هست كه: عشق شايد مضموني است تاويلي، و حسن معشوق همه آن است كه در تاويل عاشق مي‌آيد. حتي اگر آن معشوق، انگاره‌اي باشد به نام خداوند.
اين نظريه همان است كه حافظ به زباني ديگر گفت كه:
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز === ما دم همت بر او بگماشتيم



تاويل ما هم براي معنا بخشيدن به زندگي، به خودمان، و به جهاني است كه در آن زندگي مي‌كنيم. در اين تعبير، زندگي و زيستن به خودي خود شايد معنايي نداشته باشد. اين ما هستيم كه براي هر چيزي معنايي مي‌آفرينيم، ما مخلوق خلاق هستيم. آفريده‌اي آفريننده هستيم. براي آفريدن هم اول انگاره‌ها در خيال پديد مي‌آوريم.

جهان واقعي و اكنون‌ما، با جهاني كه در آرزوها و انگاره‌هامان داريم همسطح و متوازن نيست. نبايد هم باشد. جهان واقعي ما همين است كه هست، آميزه‌اي از وقايع دلپذير و نادلپذير، با آدم‌هايي نيمه‌تمام. اما در آسمان انديشه‌مان جهاني ديگري هست بي‌گزند، به‌تمامي دلپذير، ولي از جنس خيال و انگاره.
جانداران ديگر شايد چندان گرفتار اين عدم تعادل نيستند. يعني در جهاني كه براي خود دارند ميان آنچه هست و آنچه بايد باشد فاصله و شكاف چنداني نيست از اين جهت نيازي به تغيير واقعيت موجود هم ندارند. تغيير، صيرورت، و توسعه‌ي نسبي در كيفيت و روابط انساني ما كه در طول تاريخ پديد آمده، يكي هم شايد مرهون همين عدم تعادل و جهان نامتوازني باشد كه داريم.
پس، تاويل ما از جهان پيرامون خودمان، هميشه هم بي ثمر نيست و چنان نيست كه تنها در عرصه‌ي خيال باقي بماند. آنجا كه واقعيت موجود پذيراي معنايي باشد كه ما به او مي‌بخشيم، آنگاه تغيير نسبي اين واقعيت از وضع موجود به ايده‌ي مطلوب هم تا حدودي فراهم مي‌شود. اين تغيير به ويژه در روابط انساني ما باهم قابل مشاهده است. اما هنگامي كه واقعيت موجود، ظرفيت و آمادگي پذيرفتن نسبي انگاره‌هاي ما را نداشته باشد، آنگاه جز اين نيست كه سرنوشت خويش را به‌انگاره‌اي عبث آويزان كرده‌ايم.
همانگونه كه خنديدن و گريستن‌مان، نشانه‌هايي از حضور ما در جهاني نامتوازن است همچنين به گمان من، عشق نشانه‌اي جدي‌تر و بنيادي‌تر از فاصله‌ي ميان واقعيت موجود و ايده‌ي مطلوب است. در اينجا، ايده‌ي مطلوب، يا همان انگاره را، تاويل عاشقانه‌ي يكي از ديگري فرض كرده‌ام.
تاويل ما از معشوق، به معناي فهم واقعيت و چيستي معشوق نيست. تاويل ما يعني آن معنا و انگاره‌اي كه ما در خيال خود از معشوق پديد مي‌آوريم. خيال ما هم چندان بلند پرواز هست كه انگاره‌هايش را در اوج كمال و بي نقصي بيافريند.
از جاذبه‌ها و محروميت‌هاي جنسي كه بگذريم، بسا كه واقعيت و چيستي معشوق فروتر و بي‌معناتر از آن معنا و انگاره‌اي باشد كه عاشق در خيال خود آفريده‌است. يعني او هم شايد آدمي معمولي از جنس همين واقعيت و هم سطح آدم‌هاي معمولي ديگر باشد.
نكته‌ي ديگري هم هست كه به نظريه روان زنانه و روان مردانه در يك فرد باز مي‌گردد و سوداي عشق به معشوق را نوعي فرافكني مي‌شمارد. اين بماند براي بعد. آنچه تا اينجا نوشتم، مبتني بر پيش فرضي از رابطه‌ي ميان عاشق و معشوق است و نه رابطه‌ي عاشق و عاشق. يعني از نوعي رابطه‌ي نامتوازن و نا همسطح مي‌گويم كه نامتوازن بودن آن شايد فقط در عرصه‌ي خيال باشد نه در واقعيت.
احتمالا بحث پيرامون هجران، و توصيه‌ي عطار به پرهيز از وصل ميان عاشق و معشوق، يكي هم شايد به همين جهت باشد كه در اين حالت نامتوازن، وصل با معشوق، سبب ويراني و فروپاشي آن انگاره‌اي مي‌شود كه عاشق در افق انديشگي خود پديد آورده است. و اين در نگاهي كلان‌تر يعني مرگ ايده‌ها و معناهايي كه به هرحال به نوبه‌ي خود سبب فراروي و اعتلاي آدمي مي‌‌تواند باشد.
از اين نگاه، به نظر مي‌رسد كه تميز نهادن زندگي زناشويي به عنوان امري واقعي و عيني، از مقوله‌ي عشق چندان هم بي ربط نباشد. شاید براي تدارك زندگي مشترک، به دوست داشتن ها و همدلي‌هاي معقول و متوازن بيشتر نياز هست تا به شورمندي‌هاي عاش

مولانا می گوید وقتی یک پیرزن و یک زیبارو برای گرفتن نان می آیند. شاهدباز (هر چه فکر کردم معادلی برای این واژه به یادم نیامد) بسرعت نان را به پیرزن می هد ولی زیبارو را منتظر نگه می‌دارد. به زیبارو می گوید: «آسوده باش که در خانه نانِ تازه، در حال پختن است.» وقتی هم که نان می رسد به او می گوید:«منتظر باش که به تو حلوا هم بدهم.» بالاخره با هر فوت و فنی که شده سعی می کند زیبارو را نگه دارد تا کم کم دلش را به دست بیاورد.

پيش شاهدباز چون آيد دو تن
آن يكى كم پير و ديگر خوش ذقن‏
هر دو نان خواهند او زوتر فطير
آرد و كمپير را گويد كه گير
و آن دگر را كه خوش استش قد و خَد
كى دهد نان؟! بل به تاخير افكند
گويدش بنشين زمانى بى گزند
كه به خانه نان تازه مى ‏پزند
چون رسد آن نان گرمش بعد كد
گويدش بنشين كه حلوا مى‏ رسد
هم بدين فن دار دارش مى ‏كند
وز ره پنهان شكارش مى‏كند
كه مرا كارى است با تو يك زمان
منتظر مى‏ باش اى خوبِ جهان

__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )

ویرایش توسط behnam5555 : 06-06-2011 در ساعت 10:20 AM
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید