نقل قول:
نوشته اصلی توسط کنستانتین
مبادا به دلتنگی خو کنی
به امید نا امیدی سو کنی
مبادا سخن ز دل غمباد کنی
مبادا خدا را فراموش کنی
|
دلتنگی به من خو کرده است و این درد را درمان نیست !
دلتنگم ... ؛ نا امید نه !!
خدا ... او آن سوی همه ی دلتنگی هایم ؛
هر صبح با دستان سبزش برایم خورشید هدیه می آورد
و من از باغ مهربانی اش ؛
لبخند میچینم...
__________________
آدمی شده ام ک شب ها لواشک به دست بی هدف خیابان های شهرش را راه می رود؛ گاهی می ایستد. به آدم ها .. دیوار ها .. خیابان ها .. خیره می شود وُ دوباره راه می رود وَ نمی داند چرا راه می رود!
غزل/.
|