آخی یادش بخیر.. منو خواهرم 12 شب به بعد می رفتیم توو کوچه دوچرخه بازی..
بابا هم کنار در وایمیستاد نیگامو می کرد....
شبای بارونی....... کوچه ی بارون خورده.. لباسای خیس..دوچرخه سواری .. یادش بخیر
میناجون دوچرخه تو راه بنداز می خوام بیام دنبالت بریم سر کوچه دوچرخه سواری...............
__________________
آدمی شده ام ک شب ها لواشک به دست بی هدف خیابان های شهرش را راه می رود؛ گاهی می ایستد. به آدم ها .. دیوار ها .. خیابان ها .. خیره می شود وُ دوباره راه می رود وَ نمی داند چرا راه می رود!
غزل/.
|