دید صاحب خانه ای یک سایه ای
در پی آن شد که جوید چاره ای
با تشر گفتا که سایه کیستی
اندر این خانه به کشف چیستی
داد پاسخ و بگفت ، من موشیم
در تلاش از بهر نان و روزیم
چند روزیست بی غذا و گشنه ام
از نگاه بچه ها شر منده ام
گفت صاحب خانه دزد جاهلی
بی سواد و بی کلاس و کاهلی
آشنا بر کار دزدی نیستی
دزد کاهدانی بگو با کیستی
خانه من ، خالی از قوت و غذاست
روزه ، هر روزه در این خانه رواست
موش خندید و به صاحب خانه گفت
من خودم دانم چطور آذوقه جست
این جواب موش درشت آمد بر او
صاحب خانه ، خروش آمد بر او
گفت با موش مالک این جا منم
صاحب این خان و این خانه منم
گر بخواهم سخت در بندت کنم
گر ببندم درب را حبست کنم
چون نجویی راه درو زین تله
عاقبت چون موش افتی در تله
موش گفت،ما موش تحصیل کرده ایم
علم رادرخدمت خویش کرده ایم
در کجا دیدی ز درب وارد شوم
یا کجا دیدی از آن خارج شو یم
ما برای خود تونلها می زنیم
جاده های امن اتوبان می زنیم
این خیالات حرف صد سال پیش بود
آن زمان که شاه با فیل کیش بود
الغرض با گفتمان پیش آمدند
جنگ سرد را ترک و بر خوش آمدند
گفت صاحب خانه من محکوم شدم
گفته هات شیرین بود مبهوت شدم
هر چه می خواهی بگو تقدیم کنم
زندگانی را به خود شیرین کنم
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )