
07-30-2011
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
 صرالدين با امير به شكار رفته بود. آهويي از دور پيدا شد. امير تيري انداخت، اما آهو فرار كرد و تير به او نخورد.
نصرالدين گفت: «آفرين»
امير ناراحت شد.
نصرالدين گفت: «نه، آفرين را به آهو گفتم.»

عدهاي در بيابان نشسته بودند و غذا ميخوردند. نصرالدين كه از آنجا ميگذشت، بدون تعارف كنارشان نشست و شروع كرد به خوردن.
يكي پرسيد: «جناب عالي با كي آشناييد؟»
نصرالدين غذا را نشان داد و گفت: «با ايشان»

شخصي از نصرالدين پرسيد: «طالع شما در چه برجي است؟»
نصرالدين گفت: «در برج گوسفند.»
آن شخص تعجب كرد و گفت: «ما برج بره شنيده بوديم، اما برج گوسفند نه.»
نصرالدين گفت: «ده سال پيش طالع من در برج بره بود، بعد از ده سال شده برج گوسفند.»

نصرالدين به خانه يكي از اعيان و اشراف رفت. نوكر گفت: «آقا تشريف ندارند.»
اتفاقاً آن شخص كاري با نصرالدين پيدا كرد و روز بعد به خانه نصرالدين رفت و در زد.
نصرالدين از پشت در گفت: «من خانه نيستم.»
مهمان گفت: «چرا شوخي ميكني، اين كه صداي خودت است.»
نصرالدين گفت: «خودت شوخي ميكني، من حرف نوكر تو را ديروز باور كردم، تو امروز نميخواهي حرف خود مرا باور كني؟»

نصرالدين به قبرستان رفته بود و سر قبري گريه ميكرد و ميگفت: چرا به من رحم نكردي و به اين زودي مردي؟»
رهگذري او را شناخت و جلو آمد و گفت: «نصرالدين تسليت ميگويم، اين مرحوم كيست كه اينقدر برايش گريه و زاري ميكنيد؟»
نصرالدين گفت: «قبر شوهر اول عيال من است كه مرده و اين بلاي ناگهاني را به جان من انداخته.»

__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|