نمایش پست تنها
  #1131  
قدیمی 07-30-2011
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض

صرالدين با امير به شكار رفته بود. آهويي از دور پيدا شد. امير تيري انداخت، اما آهو فرار كرد و تير به او نخورد.

نصرالدين گفت:‌ «آفرين»

امير ناراحت شد.

نصرالدين گفت: ‌«نه، آفرين را به آهو گفتم.»



عده‌اي در بيابان نشسته بودند و غذا مي‌خوردند. نصرالدين كه از آنجا مي‌گذشت، بدون تعارف كنارشان نشست و شروع كرد به خوردن.

يكي پرسيد: «جناب عالي با كي آشناييد؟»

نصرالدين غذا را نشان داد و گفت: «با ايشان»


شخصي از نصرالدين پرسيد: «طالع شما در چه برجي است؟»

نصرالدين گفت: «در برج گوسفند.»

آن شخص تعجب كرد و گفت: «ما برج بره شنيده بوديم، اما برج گوسفند نه.»

نصرالدين گفت: «ده سال پيش طالع من در برج بره بود، بعد از ده سال شده برج گوسفند.»


نصرالدين به خانه يكي از اعيان و اشراف رفت. نوكر گفت: «آقا تشريف ندارند.»

اتفاقاً آن شخص كاري با نصرالدين پيدا كرد و روز بعد به خانه نصرالدين رفت و در زد.

نصرالدين از پشت در گفت: «من خانه نيستم.»

مهمان گفت: «چرا شوخي مي‌كني، اين كه صداي خودت است.»

نصرالدين گفت:‌ «خودت شوخي مي‌كني، من حرف نوكر تو را ديروز باور كردم، تو امروز نمي‌خواهي حرف خود مرا باور كني؟»



نصرالدين به قبرستان رفته بود و سر قبري گريه مي‌كرد و مي‌گفت: چرا به من رحم نكردي و به اين زودي مردي؟»

رهگذري او را شناخت و جلو آمد و گفت: «نصرالدين تسليت مي‌گويم، اين مرحوم كيست كه اينقدر برايش گريه و زاري مي‌كنيد؟»

نصرالدين گفت: «قبر شوهر اول عيال من است كه مرده و اين بلاي ناگهاني را به جان من انداخته.»


__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید