
08-07-2011
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
بیچاره تنگ چشم!
بشنو اى تنگ چشم بیچاره
صورت حال خویش از من
در وفات تو دشمنان وارث
در حیات تو وارثان دشمن
همیشه گرسنگى
«ظریفى مرغى بریان در سفره بخیلى دید که سه روز پى در پى بود و نمى خورد. گفت: عمر این مرغ بریان پس از مرگ، درازتر از عمر اوست پیش از مرگ».
اراده باطل
«بخیلى نزد کوزه گرى رفت و از او خواست کاسه اى و کوزه اى بسازد. کوزه گر گفت: به آن دو چه حک کنم؟ بخیل گفت: و اما بر روى کوزه حک نما: «فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَیْسَ مِنّى؛ هر که از آن بیاشامد، از من نیست.» (بقره: 249) و بر روى کاسه نیز بنویس: «وَ مَنْ لَمْ یَطْعَمْهُ فَإنَّهُ مِنّى؛ هر که از آن نخورد، او از من است». (بقره: 249)
زیان دندان
«بخیلى را دیدند که در بازار ارّه اش را مى فروشد. علتش را پرسیدند. گفت: هر چیز که دندان دارد، نگاه داشتن آن در خانه زیان دارد».
عملى پایدار
«بخیلى در خواب دید که حاتم طایى به مردم نان مى دهد. به او گفت: تو در دنیا اسراف مى کردى، در آخرت هم اسراف مى کنى!»
دود مصیبت
«بخیلى را گفتند: دود از مطبخ تو بر آمد. گفت: دود مصیبت، بِه از دود دعوت».
صبورتر از همه
«شخصى از بخیلى پرسید: چه وقت من در صبر و بردبارى سرآمدِ همه مردم خواهم شد؟ گفت: وقتى که کسى نان تو بشکند [بخورد] و تو سرش را نشکنى!»
خدا بدهد
«گدایى از کسى چیزى خواست. آن مرد پس از آنکه حسابى معطلش کرد، گفت: خدا بدهد. گدا گفت: اینکه این همه وقت نمى خواست، مگر مى خواستى از صندوق خانه بیاورى!»
دریغ از لقمه اى
«کسى مهمان سفره بخیلى بود. گربه اى آمد. میهمان لقمه اى براى او انداخت. گربه لقمه را خورد. مهمان خواست لقمه دوم را بیندازد که صاحب خانه گفت: این گربه مال همسایه است».
یک پند حیاتى
«بخیلى فرزند خود را پند مى داد که درهم نقره بال دارد؛ اگر آن را رها کنى، مى پرد و دینارِ طلا هم تب دارد؛ اگر خرج کنى، مى میرد».
چشم تنگِ بهانه جو
«درویشى به درِ خانه بخیلى رفت و چیزى طلب کرد. بخیل از درون خانه صدا زد: اى درویش! عذر مرا بپذیر که اهل خانه نیستند. درویش گفت: من با اهل خانه کارى ندارم، فقط تکه اى نان مى خواهم».
مشکل گشاى بى خیر
«گروهى نزد خواجه اى بخیل رفتند و گفتند: تو از خاندان کریمان هستى و ما گروهى فقیر که با امید فراوان به درِ خانه تو آمده ایم و دو حاجت داریم. خواجه گفت: آنچه از دستم بر مى آید، انجام مى دهم. گفتند: حاجتِ اول ما این است که هزار دینار به عنوان قرض به مردى که همراه ماست و مشکلى بزرگ دارد، بدهى و ما هم ضامنِ او مى شویم. خواجه پرسید: حاجتِ دوم چیست؟ گفتند: اینکه یک سال به او مهلت بدهى تا هزار دینار تو را باز گرداند. خواجه گفت: اى عزیزان! اگر کسى از دو حاجتى که مى گویید، یکى را برآورده کند، جوان مردى کرده یا نه؟ گفتند: بله. خواجه گفت: از این دو حاجتى که بیان کردید، حاجت دوم شما را برآورده مى کنم و به شما مهلت مى دهم. از آن جا که شما مردمى عزیز و گرامى هستید، من ده سال به شما مهلت مى دهم. اکنون بروید و حاجت اول را از شخص دیگرى بخواهید که من بیشتر از این نمى توانم سخاوت مندى کنم!»
عدالت فرزندان آدم
«درویشى نزد خواجه اى بخیل رفت و گفت: پدر من و تو آدم و مادرمان حواست. پس ما برادر هستیم و تو این همه مال اندوخته اى و من چیزى ندارم. از تو مى خواهم که سهم مرا بدهى. خواجه به غلام خود دستور داد، یک سکه سیاه به او بدهد. درویش گفت: اى خواجه چرا در قسمت کردن برابرى و عدالت را رعایت نکردى؟ خواجه گفت: ساکت باش! وگرنه برادران دیگر باخبر مى شوند و همین مقدار هم به تو نمى رسند»!
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|