
08-07-2011
|
 |
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی 
|
|
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172
3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
|
|
زانو بغل گرفته بودم و می اندیشیدم که چه دور افتاده ام . هرروز پیمان
و پیمان شکنی !؟ قصدی دوباره کردم که چیزی به پایم پیچید ! پرسیدم :
چیستی ؟ گفت : بتی که خود ساختی . گفتم : یعنی تو ؟
تو ان بتی هستی که من ساختم ؟ تو می خواهی مرا از حرکت باز داری ؟
نگاهی از روی تعجب کرد و گفت : یعنی اینقدر سطحی نگری ؟ خوب به
اطرافت نگاه کن . به خانه ی دلت نگاهی بینداز ! تو نبودی که میگفتی
در یک دل دو دوست نمیگنجد ؟ حال این تویی
که مدام ادعای عشق او میکنی ؟! تمام تنم به لرزه افتاد . از شماره
خارج بودند و به پایشان ذره ذره ی جان خویش را به قربانی داده بودم .
بند بند وجودم در بند بود . در حیرت بودم که چگونه است این اسارت ؟
سرم را برگرداندم و گفتم اینها چیستند ؟ چرا من اینگونه اسیرم ؟ گفت :
اینها را خود میسازی . هر روز بر تعدادشان می افزایی . و همین ها
هستند که تو را از سویی به سویی میکشند این اختیار تام را تو به آنها
داده ای . گفتم : من که او را می خوانم ! پس چرا او دستگیر
من در این میانه نیست ؟ پاسخ داد : او را به مجاز میخوانی نه حقیقت !!
که اگر به حقیقت او را میخواندی میدانستی . تمام بت های خود ساخته
از ته دل به این حالم میخندیدند . مرا به سخره میگرفتند که تو راه به جایی
نداری . تلاشی بیهوده مکن . ندایی از بند بند دل برخواست که تو از اینها
نه ایی . از ان مایی ! برخیز !! برخیز و تبر را بردار ! گفتم کدام تبر ؟
گفت : چگونه نمیبینی ؟ نگاه کن . راه دیدن تبر در بین این همه بت
شاهدیست و سپردن خود به حضرت دوست . صدای جوش و خروش
از هر طرف بیشتر و بیشتر میشد . گروهی تهدید میکردند . گروهی
دندان تیز شده نشان میدادند . گفت : اینها را رها کن .
چشم ها را ببند تا برایت بگویم . بستم . همه چیز آرام بود . گفت : به
سوی تبر برو . بردار و داخل خانه ی دل شو . بدان که هر کس روزی
باید تبر خود را ابراهیم وار بدست گیرد و بت شکن خانه ی دل خویش
باشد . باید که به جان بت های خانه ی دل افتاد و یک یک شکست .
دیگران همه در حیرت و اضطراب خواهند بود که چه میکنی . تو رو
دیوانه میخوانند و منع میکنند . تک تک بت ها را که شکستی تبر را در
دستان بت بزرگ خواهی یافت ! پرسیدم بت بزرگ ؟ بت بزرگ کیست ؟
پاسخ داد : خود تو ! بت بزرگ خود تویی که هنوز در میانه ای . آنگاه
دیگران که از تبر های کوفته بر بند های دل در حراسند به تو حمله
خواهند کرد و اتشی خواهند ساخت برای تو . در افکنده خواهی شد و
در این بین خواهد سوخت هر انچه جز اوست و هر انچه مانع وصل است .
باید پاسخ بگویی . الست بربکم ؟ آنگاه این تبر با بت بزرگ چه خواهد کرد ؟
آیا بر سر خود خواهی کوفت که سر شکافته به تک تک اجزا هستی اعلام
کند وحده لا اله الا هو ؟ تا بگوید تنها اوست که می ماند ؟ و فریاد خواهی
زد فزت برب الکعبه ؟ و آیا ندا سر خواهی داد ما رایت الی جمیلا ؟ و آنجایی
که بر سر نی ، عشق میخواند آیا فریاد خواهی زد حقیقت را ؟ و بر تن صلیب
چه خواهی گفت ؟ چگونه تقدیم خواهی کرد . . . ؟ اسماعیل گونه های
تو دست از سر تو بر نخواهند داشت . همیشه آماده ی قربانی کردن باش .
چشمها را گشودم دندان های تیز کرده را دیدم و چنگال ها و شمشیر های
از رو کشیده . تبرم را دیدم که جلوی پایم روی زمین افتاده بود . خم شدم و
دست بر تبر بردم . . .
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن
دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی
خالید حسامی( هیدی )
|
|
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید
|
|