نمایش پست تنها
  #1180  
قدیمی 08-07-2011
behnam5555 آواتار ها
behnam5555 behnam5555 آنلاین نیست.
مدیر تاریخ و بخش فرهنگ و ادب کردی

 
تاریخ عضویت: Aug 2009
محل سکونت: مهاباد
نوشته ها: 19,499
سپاسها: : 3,172

3,713 سپاس در 2,008 نوشته ایشان در یکماه اخیر
behnam5555 به Yahoo ارسال پیام
پیش فرض


یادآوری :
دستانت را باز کن . باز باز . دنیا را با این دستها چقدر می توانی نگه داری ؟
کور نوشت :
اینجا صد بار هم که در بگشایند کسی نمیبیند . همه منتظرند دیوار بگشایی .
بهانه :
گاهی یادمان می رود ما را بهانه ای داده اند که ببرند . نه بهانه ای که نق بزنیم .
ریسمان :
خیلی چیزهاست که وقتی بدستشان می آوری ، دیگر آنها از آن تو نیستند .
تویی که در دست آنهایی .
بدون شرح :
وقتی بی حساب و کتاب کوهی خزعبلات به خوردش دهند جایی برای دو کلمه
حرف حساب باقی نمی ماند .

تذکر نوشت :
جیب هایت را نگرد . کسی دلش را در جیب هایش نمیگذارد .
کور :
گاهی فکر میکنیم ماییم که میبینیم . ولی با این وضع باور کن که ما نیستیم .
دیگرانند .
دوست نوشت :
کدام بودن بی تو ؟ کدام ؟
حیات :
قطره قطره زندگی میکنی ، سیل آسا میگیرند . فرصتی نمی ماند .
بدون شرح :
صد جاده می کشیم تا خانه ی دوست . یکبار نمی رویم .
درد دل :
در این حریم ، هنوز به قدر بودن یک گل دوام نداریم .


بدون شرح :
سر را به عقب برد و در سفیدی گچ سقف به تماشای ستاره ها نشست .

حریص :
انقدر در بادکنک فوت میکنی که باد خودت هم تمام می شود .

باور :
گاهی آدم ها در معنایی عظیم معلقند و گاهی آویزان

دلخون نوشت :
خال های صورتت سال های سال است تمام ذهنم را به خودش مشغول کرده است .
باور کن تمام ذهنم را . دیگر جا برای خال ندارم .

بدون شرح :
گاهی اوقات آنقدر به آسمان زل میزنیم که زمین دهان باز میکند و ما را می بلعد .

خانه ی قدیمی
دلم میخواهد دوباره همه چیز را دوره کنم . یکبار دیگر غروب آن خانه را ببینم .
بی محابا راه پله ها را بالا و پایین بدوم . دلم میخواهد باز هم در ان خانه ،
30 - 40 نفر ادم جمع شوند و جا نباشد که سوزن بیندازی . دلم دوباره آن
شانه به شانه خوابیدن ها را میخواهد . دلم میخواهد وقتی . . .
چقدر دلم چیز میخواهد که نمیشود . چقدر دلم برای خواستنی هایی که
شدنی نیست تنگ شده است . دستمان را میگرفت و با خود میبرد و ما هم
با گامهای کوتاه کوتاه و آرامش هم قدم میشدیم و تمام راه دلمان شور جایزه ی
شبانه را میزد . مادربزرگ میرفت داخل مسجد و ما هم با پولی که میگرفتیم
آلبالو خشکه یا لواشک یا بستنی میخریدم و بعد اینقدر دنبال هم در حیاط
مسجد میدویدیم تا بیاید . گهگاه هم که میرفتیم داخل اینقدر از سرو کولش
بالا و پایین میرفتیم که جیغش در می آمد . . .
دلم عجیب هوس آن روز ها را کرده است .

کوتاه نوشت :
دیوارها بلندند و اوج پرش من کوتاه . با این حساب مقصر کیست ؟ من ،
دیوارها یا خدا ؟

کوتاه نوشت :
آرزوهایم چون بارش دانه های برف است بر کف دستانم . مرا میلرزانند و
میمیرند .

دردنامه :
مرد میخندید . قهقهه میزد و صدایش تمام فضا را پر کرده بود ولی ذهن
من را قطره های خونی که از لبانش میچکید پر می کرد .
__________________
شاره که م , به ندی دلم , ئه ی باغی مه ن
ره وره وه ی ساوایه تیم , سابلاغی مه ن

دل به هیوات لیده دا , لانکی دلی
تو له وه رزی یادی مه ن دا , سه رچلی

خالید حسامی( هیدی )
پاسخ با نقل قول
جای تبلیغات شما اینجا خالیست با ما تماس بگیرید